ما شش نفر

ما شش نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم با اعضای جدید خانواده
ما شش نفر

ما شش نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم با اعضای جدید خانواده

من و زهرا 2

چند روز پیش از دانشگاه که برگشتم ، وقتی در اتاقم و باز کردم زهرا جلوی کتابخونه ام وایساده بود. با لبخند بهش سلام کردم ولی تا منو دید دویید جلو و گفت :«ببخشید داداش امیر.من دیگه رفتم» بعدم سریع از اتاق رفت بیرون و در و بست.

میخواستم همون لحظه برم دنبالش بهش بگم اشکالی نداره، چون معلوم بود از خجالت داشت آب میشد، ولی فک کردم اگر همون لحظه برم شاید بدتر معذب شه واسه همین لباس عوض کردم و رفتم دست و رومو شستم و بعد رفتم دم اتاقش. چند تا در زدم و با چند ثانیه تاخیر گفت بفرمایید .

وقتی رفتم تو، یه قلمبه شبیه رو تختیش وسط تختش بود که از زیرش صداش میومد.

گفت:«داداش امیر ببخشید » 

گفتم :« اشکالی نداره آبجی.حالا چرا رفتی اون زیر ؟» 

گفت:« خجالت می کشم» 

از شدت بامزگیش دلم میخواست محکم بغلش کنم.ولی هنوز اونقد باهام راحت و صمیمی نیست، واسه همین مرزمو باهاش رعایت می کنم و خودم هیچوقت واسه بغل کردنش اقدام نمی کنم.همیشه اگر خودش بخواد بغلش می کنم.

گفتم:« از من خجالت می کشی؟»

گفت:« نه چون بی اجازه رفتم اتاقت تو فهمیدی » 

گفتم:« اشکالی نداره‌.من ناراحت نشدم.هر وقت نبودم بازم می تونی بری کتابامو ببینی. عیبی نداره.دیگه خجالت نکش باشه؟حالا اجازه هست لحاف و از روت بردارم؟ الان می پزیا» 

از حرفم خندش گرفت و ریز ریز خندید ولی باز از اون زیر گفت:« نه نمیشه ورداری. هنوز خجالت می کشم.» 

گفتم:« باشه پس تا کامل نپختی من میرم که تو دیگه خجالت نکشی بیای بیرون.» 

بعدم واقعا اومدم بیرون درحالی که باز صدای خنده بامزه اشو می شنیدم.

موقع شام همه دور میز نشسته بودیم جز زهرا .

با اینکه یکی دوبار فریبا خانم و یه بارم بابا صداش کرده بودن،فقط می گفت دارم میام ولی باز نمیومد.دیگه فریبا خانم به طاها گفت بره ببینه داره چیکار می کنه که همون موقع بلاخره اومد پایین، اونم با بزرگترین کلاهی که داشت.یه کلاه سفید با لبه های خیلی پهن و گل های صورتی و قرمز.سرشم پایین گرفته بود و صورتش اصلا پیدا نبود.

زهرا که بین بابا و فریبا خانم نشست ،فریبا خانم گفت:« عه زهرا مامان این چیه رفتی ورداشتی؟! با اینکه نمیشه غذا بخوری» و همزمان دستش رفت سمت کلاه که برشداره ولی زهرا دو دستی محکم کلاه و چسبید و گفت:« نه نه دست نزن.باید سرم باشه.»

بابا هم در راستای تربیت فرزندان جدیدش سریع گفت:« دخترم قرار بود با مامانی چجوری حرف بزنی؟ یادت هست؟» 

فقط از تغییر زاویه گل روی کلاهش میشد فهمید که صورتشو چرخونده سمت بابا و صادقانه گفت:«نه ،حرف بد نزدم که»

بابا گفت :« می دونم، معلومه که دختر به این خوبی حرف بد نمی زنه ولی قرار بود با مامانی هم داری حرف می زنی جمع ببندی یادته؟! » 

زهرا هم بلاخره یادش اومد و با سر تایید کرد‌.

توقع داشتم بابا طبق روتین همیشگیش که هرگز ایما و اشاره رو به جای کلمات نمی پذیره ،بعدش بگه :« بگو بله عمو» ولی خب ظاهراً توقعم بی جا بود چون بابا فقط  گفت :« حالا اجازه میدی کلاه و بردارم که بتونی راحت غذا بخوری؟»

و اون لحظه برای اولین بار با ۱۹ سال سن ،به دختر بودن زهرا به شدت حسودی کردم و تو  فکر این بودم که  ببین دیگه عرفان چه حالی داره 

که ،زهرا یهو در جواب سوال بابا گفت:« نه نمیشه.دوست ندارم داداش امیر منو ببینه» و سرشو بیشتر پایین گرفت و کلاهشو پایین تر آورد.

یعنی نگاه ها طوری یهو سمت من چرخید که انگار قطعا گناهی مرتکب شدم و الان فقط باید اعتراف کنم که چی بوده؟!! 

نمی دونم چرا باید بدترین کلمات و برای توضیح کارش به کار می‌برد؟ بدون کوچکترین اثری از ناراحتی یا تاسف‌. بیشتر انگار شاکی بود تا نادم!!! 

منم سریع لبخند زدم گفتم:« عه آبجی منکه گفتم اشکالی نداره.دیگه خجالت نکش‌.» 

ولی هیچی نگفت.فقط سرش پایین بود و بعدم شروع کرد غذا خوردن.

فقط نمی دونم بابا چرا یهو اونقد کلافه شد؟ مثلا فک کرده بود چی شده؟!! با یه حالت عصبی گفت:«بلاخره میخوای بگی چی شده یا نه؟»

دیدم اون بچه که هیچی نمیگه.بقیه ام معلوم نیست چه فکر و خیالی به سرشون زده که اونجوری نگاه می کنن.مخصوصا بابا، واسه همین شروع کردم بگم:« هیچی بابا امروز...» ولی یهو زهرا از زیر کلاه دستشو دراز کرد و کف دستشو  گرفت سمتم گفت:« نه نه نگو..به همه نگو... میخوای دیگه از همه خجالت بکشم ؟!!» 

اصلا باورم نمیشد همچین بلایی داره سرم میاره؟!! خب بچه اگه نمی‌خواستی کسی بفهمه این اداها چی بود ؟ البته بعد که فک کردم دیدم قشنگ براش مثل یه بازی.انگار از زیر لحاف قایم شدن و شوخیایی که باهاش کرده بودم خوشش اومده بود.دوست داشت یه شکل دیگه ادامه بده.

وقتی گفت چیزی نگم دیگه ساکت شدم.بابا هم دیگه چیزی نگفت و فقط گفت غذا بخوریم چون سرد میشه.زهرا هم همون‌جوری تا آخر غذا زیر کلاه بود و چهره اش رئویت نشد.

غذام که تموم شد تشکر کردم و رفتم بالا. معمولا بعد شام نمیرم اتاقم ولی اونشب رفتم به امید اینکه بابا و فریبا خانم مجبورش کنن حرف بزنه و این بازی زودتر تموم شه ولی چند دقیقه بعد بابا اومد اتاقم در حالی که ازم شاکی بود!!! چرا؟! چون به زهرا گفتم اشکالی نداشته بی اجازه رفته اتاقم.

گفتم : بابا خب به اندازه کافی خودش خجالت کشیده بود.گناه داشت منم چیزی می گفتم.کلی عذرخواهی کرد.

بابا گفت: من گفتم چیزی می گفتی ؟!! میگم چرا مجوز کار غلط و بهش دادی ؟!! 

گفتم: حالا مگه چه اشکالی داره؟ کتابخونه امو خیلی دوست داره فقطم‌ نگاه می کنه.به چیزی ام دست نمی‌زنه.

گفت: به عرفان و طاها ‌هم خبر دادی اشکالی نداره، یا وقت نکردی هنوز؟! 

گفتم : بابا این قضیه چه ربطی به عرفان و طاها داره؟! خب زهرا فرق می کنه. 

گفت: اشتباهت همینجاست دیگه. وقتی بینشون فرق بذاری عواقب بدشو  بعدا ،هم خودت می‌بینی هم هر سه تا شون.هر کدوم یه شکل.

گفتم : خیلی ببخشید بابا که اینو می‌گما ولی خود شما هم بینشون فرق می‌ذارید. زهرا قشنگ براتون فرق داره.همین چند دقیقه پیش یه نمونه اش بود.

بابا بدجوری کنجکاو شده بود و با اخم پرسید: چه فرقی گذاشتم؟! 

گفتم: زهرا فقط  با سر حرفتونو تایید کرد و شما هیچی نگفتید. تو عمرم همچین چیزی  ازتون ندیده بودم.

کسایی که وبلاگ قبلی منو دنبال می کردن قشنگ می فهمن من درباره چی حرف میزنم.

بابا یه نیشخند زد و با خونسردی گفت: چون اولین بار تو عمرت خواهر دار شدی.اگر خدا زودتر بهت یه خواهر داده بود، از این چیزا زیاد ازم دیده بودی.پسرم با یه ادبیات که نمیشه هم با پسرا حرف زد هم دخترا.دختر ها لطیفن، ظریفن  ، تذکرو تنبیهشون  بایدم فرق کنه.ولی اصلا فکر نکن سر هیچ چیزی حتی یک قدم کوتاه اومده باشم تا حالا.به موقعش و تو شرایطی که جاش بوده اون موردم بهش تذکر دادم و بازم میدم قطعا.

دیگه چیزی نگفتم.خب احتمالا ماجرا همین بود.چون منکه مکالمات پشت در های بسته اشون ر‌و نشنیده بودم پس نمی تونم بگم تا حالا  اغماضی در مورد زهرا داشته ولی تو برخورد و لحن ظاهری قطعا به نسبت بقیه بیشتر  مدارا می کنه باهاش.ولی این قضیه وقتی تو چشم من اینقد شفاف و پررنگ پس قطعا برای عرفان بیشترم هست.دوست داشتم این حرفار و عرفانم می شنید‌بلکه واسه اونم حل شه.

بابا بعد گفت: بهش گفتم کار درست اینه که قبل از اینکه بره اتاق کسی حتما ازش اجازه بگیره چون اینجوری خیلی قشنگ تره.قبولم کرد.پس لطفاً اگر میشه اجازه تو دیگه تکرار نکن.

فقط گفتم چشم .

 راستش خیلی قانع نشده بودم.ولی می‌تونستم اجازه مو تکرار نکنم.کار سختی نبود.

بابا خواست بره ولی بعد مکث کرد گفت: ولی خیلی خوب شد که فکراتو بهم گفتی. وقتی تو اینجوری فکر کردی ،عرفان حتماً بدتر از اینا فکر کرده.لازم شد اونم به وقتش توجیه کنم.

وقتی بابا اینو گفت خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم که میخواد عرفانم روشن کنه ولی وقتی آخرش گفت«به وقتش » پکر شدم. 

گفتم: بابا بس اش نیست؟!!! دیشب  اومد پیشم و خیلی گریه کرد.یه چیزی ام گفت که....

بابا معمولاً خوشش نمیاد میانجی گری کنم.چون برای تک تک روزا و ساعت های تنبیهش برنامه داره و وقتی اینجوری میپرم وسط برنامه اش دلخور میشه ولی به خاطر جمله آخرم که نصفه  ولش کردم کنجکاو شد و پرسید چی گفته.

گفتم : گفت« بابا دیگه یه دختر و پسر دیگه ام داره واسش مهم نیست یه ماه هم با من حرف نزنه. »خیلی ترسیده بابا. خیلی اضطراب داشت. می دونم خودتون حواستون بهش هست.ولی خیلی داره بهش فشار میاد.»

از شنیدن حرف عرفان واقعا ناراحت شد.اصلا انگار بهم ریخت و بدجوری  تو فکر رفت.

بعد چند ثانیه گفت: «خوب شد گفتی. این مدل حرفاشو حتماً بهم بگو امیر.»

بازم چشم گفتم و بابا بلاخره رفت. 

و بلاخره یه بار موفق شدم میانجی گری کنم‌ و بابا زودتر عرفان و بخشید.البته  این بخشش خارج از برنامه بیشتر حاصل توهمات اشتباه خود عرفان بود:)


۸ آبان

پاپکورن های پرنده

بعد از آخرین خط و نشونی که بابا سر آشپزی برای عرفان کشیده بود طبق معمول آخر همون شب باهاش حرف زد و آشتی کردن و عرفانم خیلی خوب تونسته بود دووم بیاره ،تا دیشب که خونه بابا جونم شام دعوت بودیم و ترکیب عرفان و عمو کیارش یعنی، ریست شدن عرفان!! 

عمو کیارش یکسالی هست که دیگه رفته سرخونه زندگی خودش ولی متاسفانه و یا شایدم خوشبختانه با سی سال سن،هنوزم خبری از بزرگ شدنش نیست که نیست!! 

بعد از اینکه بابا زودتر از همیشه از سرکار برگشت حاضر شدیم و طرفای ساعت ۷ رسیدیم خونه بابا جون.

از سختی پروسه حاضر شدن هم همینقدر بگم که طاها و زهرا باید یه دور کامل همه لباساشونو بپوشن و جلوی آیینه خودشونو برانداز کنن تا بلاخره به یکی رضایت بدن.

یعنی اولین بار که  قرار بود همگی بریم بیرون ،ازدو سه ساعت قبل فریبا خانم به بچه ها گفت برید حاضر شید.

بابا هم گفت الان زوده که ولی گفت نه زود نیست و بچه ها رفتن بالا.یعد از اینکه  رفتن فریبا خانم توضیح داد که چه عادتی دارن و هر کاری ام کرده موفق نشده جلوشونو بگیره.

بابا اون موقع چیزی نگفت ولی بعد برای شروع یه بار فقط نیم‌ ساعت مونده به تایم حرکت به بچه ها اعلام کرد حاضر بشن و بعد از نیم ساعتم گفت که دیر شده و باید راه بیفتیم ولی اون دوتا انگار نه انگار. فقط هی می گفتن الان الان و همون طور به لباس پوشیدنشون ادامه میدادن ولی بعد بابا گفت:«من رفتما، هر کی نیاد جا میمونه» 

بعدم رفت پایین تو حیاط ، فریبا خانم هم به بچه ها گفت که بجنبن که دارن جا میمونن ولی زهرا در کمال خونسردی گفت:«عیب نداره مامان بذار عمو اینا زودتر برن ، ما خودمون میریم.» 

خندم گرفته بودواقعا.اینم یکی  از معضلات دوتا ماشین داشتنه.

رفتم پایین به بابا خبر دادم منتظر نباشن و گفتم چی شنیدم ،بابا هم خندش گرفت و گفت عجب.بعدم برگشتیم بالا.

بابا یه راس رفت اتاق زهرا و گفت:« زهرا خانم ما رفتیما» 

زهرا هم گفت:« عمو من حاضر نیستم شما برید ما خودمون با مامانم میاییم» 

بابا رفت جلوش نشست گفت:« چرا حاضر نیستی؟ موهاتو که به این قشنگی مامانی بسته،لباستم که خیلی خوشگله دیگه چی کم داری ؟!» 

بعد گفت:«آها یه ماچ محکم کم داری» بعدم پیشونیشو محکم بوسید و گفت:« دیگه بریم؟!» 

ولی زهرا گفت:«نه من این لباسو دوست ندارم میخوام یکی دیگه امتحان کنم.خب دیر شده شما برید، ما زود میاییم»

بابا گفت:«نمیشه که باید همه باهم بریم.»

زهرا گفت:«چرا نمیشه؟»

بابا گفت:« چون ما همه یه خانواده ایم نمیشه جدا جدا بریم مهمونی که.میشه؟»

زهرا باز اومد بگه:«آخه...»

که فریبا خانم یهو قاطی کرد گفت:«زهرا داری لوس میشیا!! نمیای ما میریم تو تنها بمونی.»

زهرا هم اخماش رفت تو هم و همزمان بغضشم گرفت.

بابا گفت:« شما اجازه بده»

ولی فریبا خانم باز گفت:«خب اینجوری می کنی بدتر لوسش می کنی حرف گوش نمیده که»

زهرا هم دیگه زد زیر گریه و گفت:«اصلا من نمیام» بعدم رفت رو تخت نشست و شروع کرد گریه کردن.

 و اینگونه در یک حرکت تمام زحمات بابا به باد فنا رفت.

دیگه بابا اونشب  چقد باز با زهرا حرف زد که راه بیفته خدا می دونه.بعد از اون اتفاق هم موقتا پروسه اصلاح بچه ها رو کنار گذاشت.دید اول باید فریباخانم و توجیح کنه بعد بچه ها رو.یکی نیست بگه خودت بلد نیستی با بچه ها حرف بزنی حداقل اجازه بده یکی که بلده کارشو بکنه.

بگذریم.داشتم می گفتم.

طرفای ساعت 7 رسیدیم خونه باباجون و مامان جون داشت با ساغر خانم، زن عمو کیارش سالاد درست می کردن.چند دقیقه بعدم علارقم تعارف های ساغر خانم  مبنی بر عدم نیاز به نیروی کمکی ، فریبا خانم هم بهشون ملحق شد .

 بچه ها هم با عمو کیارش سرگرم بودن و تا بعد از شام اوضاع به خوبی و خوشی گذشته بود و همه داشتیم از مهمونی و دور همی لذت می بردیم که عمو کیارش با یه ظرف پر از پاپکورن اومد تو پذیرایی و ظرف و گذاشت رو میز جلوی بابا و بابا جون و گفت:« بفرمایید پاپکورن خونگی دستپخت داداشتون»

بابا هم یه نیشخند زد گفت:«هنر آشپزی شما برا ما قابل ستایش . ولی جای دیگه نگو، مسخره ات می کنن‌.»بعدم یکی برداشت خورد گفت:«استاد یه کمم شوره، دستور پختتو یه کم اصلاح کن لطفاً» 

عمو کیارش شروع کرد از دستپخت آشپزیش دفاع کردن و گفت:«حالا بخندید ،صبر کنید این تازه اولش، امشپ قرار پاپکورن با طمعهایی تجربه کنید که ....»

ولی همون موقع صدای جیغ زهرا از آشپزخونه بلند شد و حرفش نصفه موند.البته من همون اول مدل جیغ زهرا رو شناختم. از اون مدل های از روی ذوق و هیجانش بود ولی نمی دونم چرا بابا اونقدر هول شد که فقط دویید سمت آشپزخونه، صدای جیغشم برعکس همیشه خیلی بلند و ادامه دار بود و اصلا قطع نمیشد.

ولی وقتی  رسیدیم آشپزخونه فهمیدیم چرا جیغش قطع نمیشه. 

از یه قابلمه روی گاز داشت پاپکورن فوران می کرد!!!!

. یعنی دقیقا مثل کوه آتشفشانی که ازش مذاب پرتاب میشه ،یه قابلمه رو تصور کنید که داره ازش پاپکورن سرریز میشه،ولی از وسطش هم مثل آتشفشان پاپکورن فوران می کنه.

عرفانم روی یه چهارپایه جلوی گاز وایساده بود و داشت سعی می کرد جلوی فوران پاپکورنا رو با در قابلمه بگیره ولی اصلا موفق نبود.

اولین حرکتی که عمو کیارش کرد سریع رفت زیر گاز و خاموش کرد بعدم گفت:«عرفان چی شد یهو؟!!!»

عرفانم اونقد هیجان زده و هول بود که اصلا من و بابا و بابا جون و ندیده بود با هیجان گفت:«نمی دونم عمو اومدم یه کم روغن بریزم یهو زیاد ریخت مجبور شدم بیشتر ذرت بریزم یهو اینجوری شد.»

طاها هم با ذوق گفت:«خیلی باحال بود عمو،کاش خاموش نمی کردید »

زهرا هم تکرار کرد:«آره آره خیلی قشنگ بود »

واقعا خداروشکر که اون لحظه بابا جون اونجا بود وگرنه بابا مطمئنا اول از همه عمو کیارش و با خاک یکی می کرد بعدم عرفان و ولی فقط تو سکوت نگاه می کرد و  بابا جونم قشنگ فهمیده بود بابا داره منفجر میشه واسه همین گفت:«عیب نداره بچه ان دیگه،حواسش نبوده شما عصبانی نشو.»

بابا جونم که اینو گفت بلاخره عرفان و اون دوتا نگاهشون سمت ما چرخید و عرفان قشنگ یه درجه رنگش تغییر کرد.

عمو گفت:« زود جم کنید تا خانما ندیدن بدویید بدویید ،نخوریدا، کثیف شده فقط جم کنید.»

زهرا هم اعتراض کرد:«عه منکه دیدم من مگه خانم نیستم؟!»

عمو هم گفت:« معلومه که هستی ولی شما از دست اندرکارانی منظورم خانمهایی ان که ندیدن»

منم یهو خندم گرفت و  پخی زدم زیر خنده ، خدا بگم چیکارکنه این عمو کیارشو که تو هر شرایطی باید طنازی کنه حتماً.

متاسفانه بابا جونمم دیگه صحنه رو ترک کرده بود و بابا با خنده من یهو منفجر شد بلند گفت:«پس تو اینجا چیکاره بودی که این بچه شده دست اندرکار اینجا ها؟»

عمو کیارشم دست از جمع کردن کشید و بلند شد آروم گفت:«کامران به خدا چیزی نشده، تو رو خدا شبمونو خراب نکن، من نوکرتم داداش»

بابا هم بدتر قاطی کرد گفت:«من شبتونو خراب می کنم؟!! حتما باید چیزی بشه که دلت خنک شه ؟چرت بدون فکرتحویل میدی فقط»

بابا معمولاً حواسش هست و خیلی رعایت می کنه که جلوی بچه ها با هر کسی مطابق سن و شأن و شخصیتش برخورد کنه ولی خب عمو کیارش خیلی وقتا کاری می کنه که بابا نمی تونه رعایتشو بکنه.واقعا دست خودش نیست.

عمو هم شاکی گفت :«این چه حرفیه داداش؟» 

عرفانم نمی دونم چی شد به سرش زد که عمو رو نجات بده؟!!!  یه قدم اومد جلو گفت :«ببخشید بابا تقصیر....»

ولی عمو دستشو گرفت جلوی سینه عرفان گفت:« تو فعلا ساکت باش جم کن فقط .باشه؟.» بعدم بازوی بابا رو گرفت کشید از آشپزخونه برد بیرون که بیشتر از این با خاک یکی نشه و بابا حرفای بدتری جلوی بچه ها بهش نگه. تنها کار درستی که عمو اون لحظه کرد همین بود وگرنه بابا قطعا با این ملایمت عرفان و  ساکت نمی کرد.

طاها و زهرا مشت مشت جمع می کردن ولی عرفان دیگه تمرکز نداشت و هر چند ثانیه به بار فقط دستش می رفت به دونه می‌انداخت تو ظرف. احتمالا داشت به بلایی که بابا قرار سرش بیاره فکر می کرد.

دیگه رفتم بهشون ملحق شدم و گفتم:«تند تند جمع کنید نگاه چقد ذرت اسراف کردیدا»

عرفان که متوجه حضورم شد چهار دست و پا اومد نزدیکم  و با غصه گفت:« داداش باور کن من نمی‌خواستم ،عمو گفت اونا رو بریزم تا بیاد» 

گفتم :« حرفای بابا ام کلا یادت رفت آره ؟! » 

دیگه داشت گریه اش می گرفت با بغض گفت:« نه داداش من گفتم نمی تونم ،گفت کاری نیسکه فقط اینو بریز این تو من می‌خواستم....» بعدم بفضش شکست .

معلوم بود روش نشده به عمو بگه که از آشپزی محروم شده و با عذاب وجدان به عمو کمک کرده.

گفتم :« داداش گریه نکنیا.فعلا جمع کن تا بقیه ندیدن جمع کن سریع.بچه ها شمام تند تر جمع کنید.» 

عرفانم سریع چشماشو پاک کرد و شروع کرد جمع کردن.

وقتی تموم شد از آشپزخونه رفتیم بیرون و همزمان بابا و عمو هم از بالکن اومدن بیرون.

ساغر خانم عمو رو که دید گفت:« آقا کیارش پس پاپکورن چی شد؟! برای خانم ها نمیاری!!!»» 

عمو هم با اعتماد به نفس کامل گفت :« چشششم الان میارم شما فقط بگید چه طعمی دوست دارید» 

از این اخلاق عمو خیلی خوشم میاد.تحت هیچ شرایطی کم نمیاره و از رو نمیره و اعتماد به نفسش ذره ای خدشه دار نمیشه.حتی اگر اون لحظه  توسط نگاه داداش بزرگترش  در حال فحش خوردن باشه!!! 

عرفانم دیگه تا آخر مهمونی مثل یه بزرگسال کنارم نشست و از پیشم جم نخورد.

شب وقتی رسیدیم خونه بابا فقط بچه ها رو فرستاد بخوابن  و فکر کردیم چون دیر وقت بابا ماجرا رو موکول کرده به امروز ، اما خب امروزم چیزی نشد.

چیزی که...یعنی اونی شد که نباید میشد.

 

از اونجایی که امروز روز تفریح مجردی بود.زهرا و مامانش با زن عمو کیارش با هم  قرار بیرون داشتن و من و بابا و عرفان و طاها قرار بود بریم استخر.

وقت استخر رفتن که شد بابا فقط بلند گفت پسرا حاضر شید بریم.تو ماشینم طاها یه ریز همش حرف میزد، ولی عرفان به زور یه کلمه جوابشو میداد و دوباره ساکت میشد.

تو استخر ،فقط چند دقیقه گذشته بود که دیدم عرفان تنها لبه استخر نشسته. 

 از استخر در اومدم و کنارش نشستم.گفتم:« چرا اینجا نشستی داداش.چرا نمیای تو آب؟!» 

نگاهش خیره به بابا و طاها بود که داشتن با هم مسابقه میدادن و بازی می کردن .با بغض گفت:« داداش فک کنم بابا دیگه باهام حرف نمی زنه» بعدم اشکش جاری شد و چند ثانیه بعد دیگه مثل ابر بهار گریه می کرد.


عرفان فهمیده بود بدترین تنبیه بابا شامل حالش شده.بابا وقتی  دروغ بشنوه یا وقتایی که بعد از چندین بار تذکر و تنبیه بازم یه کاری رو تکرار کنیم و دیگه یه جورایی ناامید شه ،ترجیج میده با اون آدم دیگه فقط در حد نیاز حرف بزنه.یه جورایی انگار بخواد بگه بی خیالت شدم ! دیگه هر جور راحتی!! 

بغلش کردم  و گفتم:« داداش بابا دیشب خیلی از دستت ناراحت شد.چند بار ازت خواست دیگه پای گاز نری ولی تو باز گوش ندادی! ولی عیب نداره یه کم صبر کن بابا بازم می بخشتت.غصه نخور داداش» 

دلم براش خیلی می‌سوخت.آخه این بار شرایط خیلی فرق داشت.تا قبل از ازدواج بابا وقتی این تنبیه شامل حال عرفان میشد فقط من تو خونه بودم که  به خاطر اختلاف سن زیادم با عرفان،رابطه ام با بابا اصلا شبیه رابطه عرفان با بابا نیست  ولی الان تحمل این تنبیه برای عرفان خیلی سخته چون حرف زدن و بازی و خنده دو تا بچه دیگه که همسن و سال خودشن رو باید ببینه و تحمل کنه.

وقتی داشتم عرفان و دلداری می‌دادم دیدم که بابا نگاهش یه لحظه رومون ثابت شد و قیافه اش ناراحت ، ولی دوباره مشغول طاها شد. می دونم برای بابا هم خیلی سخته و بهش سخت میگذره ،می دونستمم بابا حق داره و بعضی وقتا ترمز عرفان فقط از این راه کشیده میشه.

ولی دعا کردم با توجه به شرایط جدید خونه و خانواده بابا زودتر کوتاه بود و قهرش رو طولانی نکنه.

وقتی یه کم آروم شد گفتم :« داداش بریم مسابقه بدیم؟! سانس الان تموم میشه ها ما اصلا هیچ کاری‌ نکردیم.» 

ولی پیشنهاد مو رد کرد و گفت می‌ره دوش‌ بگیره لباس بپوشه.

۳آبان

من و زهرا

قصد نداشتم بابا چیزی نفهمه. می خواستم وقتی عرفان قبول کرد و با فریبا خانم آشپزی کرد به بابا بگم ، و بعدها هم حتی به خود عرفان بگم که بابا از اول می دونسته که فک نکنه پنهونکاری کردم ولی خب...متاسفانه همه چی شروع نشده تموم شد چون عرفان ترجیح داده تا اطلاع ثانویه طولانی بابا صبر کنه ولی بازم نره پیش فریبا خانم.

واقعا ناراحت کننده ست. فقط امیدوارم باز دیوونه بازی درنیاره و تنهایی نره پای گاز که ممکنه بابا دیگه نتونه صبوری کنه و کاری رو بکنه که نباید.


اون هفته که زهرا مریض بود و مدرسه نمی رفت، چهارشنبه بابا صبح خیلی زود باید میرفت جایی و قرار شد بازم فریبا خانم بچه ها رو ببره.یه لحظه به سرم زد بازم به بابا بگم که من می تونم ببرمشون ولی بعد دیدم طاقت شنیدن یه نه دیگه رو ندارم و بیخود از بابا دلخور میشم، پس هیچی نگفتم.

خلاصه فریبا خانم صبح زهرا رو به من سپرد و رفت.البته زهرا خواب بود واسه همین منم رفتم اتاقم و مشغول درسم شدم  ولی مسئولیت با آدم چیکار میکنه !!! چند دقیقه بعد رفتم بهش یه سر زدم .

فریبا خانمم دیر کرده بود، بعدم زنگ زد گفت اگر مشکلی ندارم، بیرون یه کار دیگه ام داره وبره انجام بده .جواب منم که مشخص بود.

نیم ساعت بعد سرم تو کتاب بود که یهو در اتاق باز شد و زهرا با اضطراب اومد تو و منو که دید گفت:« داداش امیر هستی؟»

سریع بلند شدم رفتم پیشش گفتم:«آره آبجی هستم.چی شده؟ خوبی؟ »

گفت:«هیچی دیدم مامانم نیست ترسیدم فک کردم تنهام، زنگ زدم مامانم گفت تو پیشمی.اومدم ببینم هستی»

با اینکه دیده بود هستم ،ولی هنوز تو چهره اش آثار اون ترس و استرسی که تو همون چند دقیقه کشیده بود تا بفهمه تنها نیست مشخص بود.اگر می دونستم تا این حد از تنها بودن می ترسه حتما یه فکری می کردم.مثلا می تونستم برم تو اتاقش درس بخونم که وقتی بیدار شد همون اول ببینتم.

حس کردم لازم داره بغلش کنم تا کامل آروم شه واسه همین دستمو باز کردم گفتم :«آره آبجی هستم.» بعدم پیشنهاد دادم بریم پایین که صبحونه بخوره ولی از بغلم که در اومد گفت:« من خودم میخورم تو درستو بخون داداش امیر»

گفتم:«خودت بخور فقط برات چایی بریزم.بعد درسمم میخونم »

ولی گفت:«من صبحونه چایی دوست ندارم، آب میوه میخورم»

برام عجیبه تا حالا نفهیده بودم زهرا صبحا چایی نمیخوره!! مگه اصلا میشه صبح بدون چایی؟!!!این دهه نودیا واقعا عجیبن!!!

دیگه اصرار نکردم و خودش رفت پایین ، چند دقیقه بعد صدای در اومد.گفتم :«جانم آبجی؟»

آروم اومد تو ،در حالی که تو بغلش  وسایل نقاشیش بود.گفت:«داداش امیر میشه من اینجا نقاشی کنم تا مامانم بیاد؟سر صدا نمی کنم»

گفتم:«معلومه که میشه.هروقت دوست داشتی می تونی بیای اینجا نقاشی بکشی.»

خندید و اومد تو در و بست ولی دقیقا همونجا پشت در نشست و وسایلشو رو زمین پخش کرد.

گفتم:«چرا اونجا نشستی؟ خب بیا تو بیا اینجا رو فرش، اونجا پات درد می گیره »

گفت:«نه درد نمیگیره همینجا خوبه»

گفتم:«چرا درد میگیره.اونجا هم سفته هم سرده.باز مریض میشیا. به حرف داداش گوش کن بیا اینجا.»

اینو گفتم یهو انگار یه اتفاق خیلی بدی افتاده باشه، نفسشو صدادار کشید تو، خیلی ناراحت گفت:«داداش ببخشید.ببخشید بغلت کردم.نباید بغلم می کردی داداش امیر.ببخشید ببخشید»بعدم چشماش پر از اشک شد.

اصلا نمی فهمیدم یهو چش شد.گفتم :« چرا مگه چی شده؟!» و بلند شدم برم پیشش ولی دستشو آورد جلو گفت:«نه نه نیا داداش نیا پیشم»

همونجا وایسادم گفتم:«باشه باشه نمیام.ولی بگو چی شده؟چرا گریه می کنی؟ »

اشکاشو  پاک کردگفت:«مامانم گفته بود نباید پیش کسی برم.بقیه رو مریض می کنم.الان مریض میشی داداش امیر.من حواسم نبود.»

دلم قنج رفت واسه مهربونی و ملاحظه اش.اصلا مگه میشه بچه هفت ساله اینقققققدر با ملاحظه شه؟

دیگه با خیال راحت رفتم جلو پیشش نشستم .ولی باز هی خودشو می کشید عقب می گفت نیا نیا.

نازش کردم گفتم :«آبجی تو که دیگه مریض نیستی خوب شدی دیگه. مامانت منظورش اون روزای اولی بود که خیلی مریض بودی.الان که دیگه کسی رو مریض نمی کنی.خیالت راحت.واسه همین میخواستی دم در بشینی؟ که مریض نشم؟»

فقط ناراحت سر تکون داد.

همونطور که وسایلشو از رو زمین جمع می کردم  گفتم:«قربونت برم آبجی مهربونم نگران نباش هیچی نمیشه قول میدم.بیا اینجا بشین.» بعدم وسایلشو گذاشتم رو فرش اتاقم.

باز یه کم تردید داشت و این پا اون پا کرد ولی چندبار دیگه ام که گفتم بیا، بلاخره اومد پای نقاشیش.وقتی ام  داره نقاشی می کشه صورتش دیده نمیشه.موی بلندش دورش میریزه و کلا اون زیر مخفی میشه:)

یه کم نگاش کردم و وقتی مطمئن شدم دیگه مشغول شده دوباره رفتم سر درسم .ولی حدود یه ربع بعد از گوشه چشمم انگار حرکت چیزی رو دیدم.آروم با صندلی یه کم به راست چرخیدم و دیدم بلند شده داره وسایل اتاقم و دقیق نگاه می کنه.

اول قاب عکس رهبر تماشا کرد بعدم پرچم ایران و که تقریبا نصف دیوار رو گرفته بود.

بعد رفت جلوی  کمدمو قاب های تقدیر نامه و جام ورزشیمو دید .

جلوی کتابخونه ولی دیگه میخکوب شد.پر از کتاب بود و چندین تا پازل چوبی. انگار نمی تونست دل بکنه.بلند شدم رفتم کنارش وایسادم.

گفت:«داداش امیر چقدر کتاب داری»

گفتم:«کتاب دوست داری؟»

گفت:«آره خیلی دوست دارم.»

گفتم:«می تونم بهت قرض بدم بخونی بعد دوباره بهم پس بدی.دوست داری؟»

با خجالت گفت:«آره دوست دارم ولی فک کنم اینا برام سخته نمی تونم بخونم.مال بزرگاس»

یه قفسه رو بهش نشون دادم گفتم:«کتابای اینجا رو راحت می تونی بخونی.اینا برای وقتیه که همسن تو بودم.»

ذوق کرد و شروع کرد نگاه کردن.بعدم یکیشو انتخاب کرد و با خنده گفت:«من اینو برداشتم.»

گفتم: «اگر دوست داری می تونی بیشتر ورداری» ولی گفت:«نه همین یکی خوبه.اینو خوندم دوباره یکی دیگه ورمیدارم.»

بعد با ذوق گفت:«ممنون داداش امیر» 

منم نازش کردم و گفتم خواهش می کنم که همون موقع صدای فریبا خانم از  پایین اومد که صداش میزد.

گفت:«مامانم اومد» بعدم با دو از اتاق رفت بیرون.

هر چقدر خداروشکر کنم از این نعمتی که مثل معجزه بهمون داده کمه.یه خواهر کوچولوی مهربون و ناز و دوست داشتنی.


۳۰ مهر

سرآشپز عرفان

قبل از اینکه با زن و بچه های عموی مرحومم یه خانواده بشیم، عرفان هروقت با بچه های عمو بود،یهو خیلی بزرگتر از همیشه اش رفتار می کرد.

چون بزرگتر از اون دوتاست، سعی می کرد بزرگی کنه و سر همین کنار اونا کلا شیطنتاش کمتر میشد.

الانم که دیگه همش با هم ان عرفان اکثراً در حال کنترل طاهاست و جلوی خیلی از شیطنتاشو میگیره ، البته به غیر از وقتایی که نوبت چالش رو حرف بابا حرف زدن خودش برسه.ماهی یکی دوبار سهمیه داره.

عرفان علاوه بر نقاشی به آشپزی هم خیلی علاقه پیدا کرده چند وقتیه. قبل ازدواج بابا ،موقع آشپزی همش تو آشپزخونه پیش بابا بود و کمکش می کرد،  گاهی هم غذاهای جدید و ابتکاری درست می کردن و خلاصه کلی بهش خوش می گذشت ولی بعد ازدواج که بابا دیگه خیلی کمتر آشپزی می کنه، پای عرفانم از آشپزخونه عملا بریده شده.

چندباری شنیدم که فریبا خانم موقع آشپزی به عرفان پیشنهاد داد که بیاد کمکشو با هم آشپزی کنن ولی خب عرفان همیشه رد کرده. حتماً بابا از فریبا خانم خواسته چون می دونه عرفان چقدر آشپزی دوست داره ، ولی  عرفان بازم فقط وقتایی که بابا خودش آشپزی  کنه می‌ره پیشش. 

 حالا چند وقت پیش، یه شب آخرای شام  فریبا خانم از یخچال یه کیک شکلاتی با تزئین اسمارتیز آورد و گفت:«بفرمایید اینم دسر، دستپخت پسرا»

من که باور نمی کردم کار اون دوتا فسقلی باشه اونقد که ظاهرش خوب بود. وقتی ام چشیدم دیگه مطمئن شدم کار فریبا خانمه و اون دوتا فقط دستیاری کردن .

ولی  وقتی بابا گفت :«به به پسرای آشپز هنرمند، چقدرم خوشگله ،ببینم اندازه خوشگلیش خوشمزه ست هست یا نه؟!» طاها با ذوق گفت:«عمو خودمون دوتا درست کردیما، تنهایی » 

عرفانم همون لحظه یکی زد به پهلوی طاها.طاها هم بلند گفت:«عه چرا میزنی؟! »

بابا عصبی چند ثانیه به عرفان نگاه کرد و عرفانم فقط سرشو انداخت پایین.

فریبا خانم گفت:«از بیرون اومدم دیدم دیگه کیکشون آماده ست. ولی قول دادن از دفعه دیگه قسمت پخت و پزش و اجازه بدن من کمک کنم.مگه نه عرفان جان؟»

عرفانم زیر لب یواش گفت بله.

زهرا هم گفت:«دفعه دیگه باید منم باشما.خیلی بدجنسید خودتون درست کردید.»

با اینکه فریبا خانم هم تایید کرده بود کار اون نیست اصلا نمی تونستم باور کنم یه بچه ده ساله بتونه کیک بپزه‌.اونم اینقققد خوب!!! 

گفتم:«چققد عالیه عرفان؟! اصلا فوق العاده ست.دلم میخواد کل اش و بخورم.یه کم بزرگتر درست می کردی » 

عرفانم سرخ شده بود از ذوق و خجالت .سرشو بلند کرد گفت:«داداش آرد کم داشتیم دفعه دیگه بزرگشو درست می کنم.»

طاها هم با اعتراض گفت:«منم کمک کردم چرا فقط میگی عرفان؟!!»

 با لبخند گفتم :«دست تو هم درد نکنه عاااالی درست کردی حرف ندارید»

بعدم بهشون  لایک نشون دادم ولی سرمو که چرخوندم دیدم بابا داره بد نگام میکنه،  یهو نیشم بسته شد.

گفتم:«بایا شمایه کم بخورید!!!اصلا نمیشه تعریف نکرد!!!باور کنید!!!خیلی خوبه!!!جدی میگم!!»

بابا هم دیگه خندش گرفت و شروع کرد به خوردن.

آخرم  تعریف کرد از مزه کیک و گفت ولی یادشون نره چه قولی دادن.

اما بعد از دسر که همه داشتیم می‌رفتیم جلوی تلویزیون بابا به عرفان گفت چند دقیقه باهاش بره بالا.

حدس زدم بابا میخواد قرارشونو یادآوری کنه و حدسمم درست بود چون خیلی زود با هم برگشتن پایین ، عرفانم ناراحت نبود.

ولی متاسفانه عشق عرفان به آشپزی به هیچ قول و قراری رحم نمیکنه.

فقط چند روز بعد،  غروب که از دانشگاه برگشتم عطر خوش ماکارونی خونه رو پر کرده بود.

نگاه انداختم تو آشپزخونه دیدم عرفان داره ظرف می شوره، طاها هم از رو زمین داره یه چیزی جمع می کنه.

پرسیدم چیکار می کنید ولی هر دو با هم گفتن هیچی. 

اون«هیچی » گفتن هماهنگم از صدتا اعتراف محکم تر بود.

پرسیدم:«طاها مامانت خونه نیست؟»

گفت:«نه با زهرا رفتن بیرون»

رفتم در قابلمه رو بردارم که مطمئن شم حدسم درسته که عرفان یهو گفت:«داداش بر ندار خراب میشه»

درش و دوباره گذاشتم و با اخم نگاش کردم .

آروم گفت:«هنوز دم نشده»

گفتم:«عرفان بازم؟!»

گفت:«داداش بابا الکی نگران.به خدا من بلدم مراقبم.»

فقط با تأسف سر تکون دادم و از کنارش رد شدم که برم اتاقم  ولی سریع دستشو آب کشید اومد بازومو چسبید گفت :«داداش یه دقیقه وایسا»

بلند گفتم:«دست خیستو به من نزن ببینم»

سریع دستشو کشید و عذرخواهی کرد ولی طاها گفت:«داداش امیر چرا داد میزنی؟ مگه خیسی چیه؟ نشنیدی میگن آب روشناییه؟»

یعنی اون لحظه فقط نصیحت یه فسقل بچه رو کم داشتم که قسمت شد!!!!

عرفان گفت:«داداش تو رو خدا به بابا نگو باشه؟»

یعنی داشتم شاخ در میاوردم از حرفش.گفتم :«عرفان یعنی تو این کارارو می کنی واقعا امید داری تهش بابا نفهمه؟! من نگم، طاها چی؟! طاها نگه فریبا خانم چی؟! چی فک کردی با خودت ها؟ »

طاها گفت:«نخیرم واسه چی بگم وقتی عمو بیخودی دعوامون می کنه.به مامانمم اومد قرار بگم به عمو نگه.اگه تو نگی عمو نمی فهمه»

فقط راه افتادم رفتم بالا.واقعا از عرفان عصبانی بودم. دیگه نفهمیدم فریبا خانم که برگشت چی بهشون گفته و چه واکنشی داشته .

شب وقتی بابا صدام کرد برم شام و از اتاق رفتم بیرون دیدم یه سینی نون و پنیر دستشه و طاها رو صدا کرد و وقتی طاها از اتاقش اومد بیرون بهش گفت بره اتاق عرفان ،خودشم پشت سرش رفت تو اتاق.

کنجکاوی نذاشت برم پایین و همونجا وایسادم گوش دادم.

بابا گفت:«این شام امشبتونه.همینجام می خورید.بیرونم نمایید تا خودم بیام.»

طاها گفت:«چرا؟»

بابا گفت:«نمی دونی طاها؟! عرفان تو چی؟ تو که می‌دونی. به داداشت بگو چرا»

بابا که اومد بیرون دید همونجا وایسادم.عصبانی گفت:«امیر یک هفته گذشته از کیک پزیش؟نمی دونم چرا اینقد گستاخ.»

موقع شام حقیقتا غذا از گلوم پایین نمی‌رفت. دلم براشون کباب بود.با اینکه واقعا گستاخی کرده بودن  ولی بازم به نظرم زیادی بود یه کم.

ما ماکارونی اونا رو می‌خوردیم و اونا نون پنیر!!

زهرا هم معلوم بود مثل من ناراحته.پیشم نشسته بود و گفت:« داداش امیر، دستپخت عرفان واقعا خوبه نه؟ خیلی خوب شده»

منم تایید کردم گفتم:«آره واقعا استعداد آشپزی داره»

زهرا ایندفعه یه رشته ماکارونی رو بلند کرد گفت:«عمو.نفری یه رشته براشون ببرم بخورن؟ فقط یه رشته؟ آخه اونا درست کردن نمیشه ما بخوریم اونا نخورن که.گناه دارن» 

واقعا خوشحال بودم زهرا هست.داشت حرف دلمو میزد.

بابا گفت:«اونا کار خیلی خطرناک و اشتباهی کردن. زیر قولشونم زدن.باید تنبیه بشن.اصلانم گناه ندارن»

زهرا سرشو انداخت پایین و چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت:«  اگر منم خونه بودم حتماً کمکشون می کردم.پس منم نباید بخورم.میرم پیش اونا.»

بابا اون لحظه باز چشماش قلبی شده بود از حرفای زهرا.طوری که اگه مثل شبای دیگه پیشش نشسته بود به احتمال ۹۰ درصد محکم ماچش می کرد، چون خودمم دوست داشتم محکم بغلش کنم از شدت مهربونی و نازیش.

یعنی به قدری مهربون این بچه که حاضر بود خودشو یه جوری شریک جرم اونا کنه که بهشون ملحق شه بلکه بابا دلش به رحم بیاد.

بعدم خواست از صندلی بره پایین ولی فریبا خانم دستشو گرفت گفت:«زهرا مامان ،تو بشین غذاتو بخور.اونا فردا میخورن ،براشون میمونه تو غصه نخور باشه مامانی؟»

زهرا یهو خوشحال شد گفت:«آره عمو؟! اجازه میدید بخورن؟»

بابا هم با لبخند و سر تایید کرد.

ولی زهرا دوباره از صندلی پرید پایین و داشت میدویید می رفت که بابا گفت:«کجا میری؟! بیا بیا اینجا !!!» 

زهرا که رفت پیش بابا ، بابا دوباره گفت:«کجا میری؟ نباید بری پیششونا!!»

زهرا گفت:«چرا؟ میخواستم بهشون بگم فردا می تونن ماکارونی بخورن که یه کم خوشحال شن»

بابا گفت:«نه نه اصلا نباید بهشون بگی؟ امشب اصلا نباید خوشحال بشن»

زهرا ناراحت گفت:«خب چرا، کلی غصه خوردن که نون پنیر خوردن. یه کمم خوشحال شن دیگه» 

بابا گفت:«چون امشب فقط باید به کار اشتباهی که کردن فکر کنن.تازه من الان میخوام‌ برم دعواشونم کنم.می دونی؟! ولی تو نباید ناراحت بشیا»

ناراحت گفت:«حالا نمیشه ایندفعه دعواشون نکنید.تو رو خدا عمو»

عمو گفت:«دخترم دفعه قبل که کیک درست کرده بودن یادته؟! دور هم نشستیم خوردیم.یادته؟» زهرا هم با سر تایید کرد

بابا گفت:«خب اوندفعه من دعواشون کردم؟!نکردم که .فقط بهشون گفتم کار اشتباهی کردن اونام قول دادن تکرار نکنن ولی الان بازم تکرار کردن. تازه عرفان خیلی قبل تر از اونم به من قول داده بود اینکار و نکنه ولی چندین بار به حرفم گوش نداده .منم دیگه مجبورم حسابی دعواش کنم.»

زهرا دیگه چیزی نگفت.ظاهراً دیگه قانع شده بود ولی هنوز ناراحت بود.

بابا دیگه تو بغلش نشوندش یه ماچش کرد گفت:«وقتی من از اتاقشون اومدم بیرون اگه خواستی می‌تونی بهشون بگی فردا قرار ماکارونی بخورن»

بلاخره لبخند رضایت رو صورتش نشست و دوباره برگشت پشت میز.

اون لحظه واقعا به بابا افتخار کردم.

از وقت و انرژی که واسه احساسات زهرا گذاشت.وقتی دید عمیقأ ناراحته.

البته خب اولین بار نبود و قطعاً آخرین بار هم نخواهد بود.چون کلا بابا واسه تنبیه بچه ها اول از همه باید از سد زهرا بگذره.یعنی سه برابر کالری که میسوزونه برای طاها و عرفان ، صرف قانع کردن زهرا میشه تو هر ماجرایی که پیش میاد.

ولی می بینم که چقدر عاشقانه وقت می‌ذاره. به نظرم بابا واقعاً لیاقت دختر دار شدن و داشت که خدا بهش یکی داد.

بابا وقتی رفت اتاق عرفان اول به طور مشترک دعواشون کرد که زیر قولشون زدن و واسه تنبیه اجازه ندارن این آخر هفته پلی استیشن بازی کنن.

عرفان جیک نزد ولی طاها طبق معمول اعتراضش بلند شد گفت:«آخه چرا ،چیزی نشده که، ما مواظب بودیم ،عرفان حرفه ایه»

ولی بابا نشنیده گرفت و فقط فرستادش اتاق خودش.

وقتی بابا و عرفان تنها شدن عرفان بلاخره عذرخواهی کرد.

بابا گفت:«ببخشم؟ چی رو؟ ها؟ من و مسخره کردی یا خودتو ؟»

گفت:«باور کنید مراقب...»

ولی بابا دیگه تحمل نکرد و بلند گفت:«دهنتو ببند ببینم.واضح گفتم فقط حق داری با من یا فریبا آشپزی کنی. خودت بگو چندبار گفتم ؟!!!»

گفت :«من دوست دارم با شما آشپزی کنم ولی شما همش دیر میایید دیگه نمیشه هیچوقت» 

بابا گفت:«هیچوقتم نشه دلیل نمیشه همه حرفام یادت بره و تنهایی بری پای گاز. تا اطلاع ثانوی هم اصلا حق نداری دیگه آشپزی کنی. نه با من نه با فریبا نه هیچکس دیگه. عرفان ببینم یا بفهمم واسه کاری که نباید ، رفتی سمت آشپزخونه روزگارتو سیاه می کنم.دیگه اینشکلی تموم نمیشه ها.فهمیدی؟!» 

دیگه با گریه گفت :«بله بابا» از صداش معلوم بود با حکم آخر بلاخره اشکش در اومده.

بابا گفت:«دستتو بده ببینم»

ولی عرفان گفت:«هیچی نشده »

بابا گفت :«عرفان خیلی دارم خودمو کنترل می کنم صدام نره بالا ها ،پس مثل آدم گوش کن وقتی یه چیزی بهت میگم» 

*****************************************************************

بعد از وقت خوابشون عرفان اومد پیشم. لبریز بود از بغض و درد دل‌. 

یکی از انگشتاشم باند پیچی بود.من غروب متوجه سوختگی روی دست عرفان نشده بودم.ولی ظاهراً دستشو سوزونده، بابا هم براش بسته بود.

وقتی اومد تو اتاق رو تختم دراز کشید و در حالی که نگاش به سقف بود با غصه گفت:«داداش بابا با قبلناش خیلی فرق کرده. دیگه مثل قبل نیست.»

 می خواستم بگم باید خوشحال باشی مثل قبل نیست چون اگر بود سر این ماجرا حتما کتک می‌خوردی. 

چون از بار سوم گذشته بود که تنهایی آشپزی می کرد ، خدایی چوب خطش پر شده بود.

ولی به جاش گفتم:« چرا داداش مگه چی شده؟!»

گفت:« داداش دیگه اصلا زود نمیاد خونه که وقت کنه آشپزی کنیم. روزای تعطیلم یا خونه نیستیم یا خونه ام باشیم بازم فریبا جون غذا درست میکنه بابا هم می‌ره کمکش‌.  قبلاً ولی بعضی وقتا خودش تنهایی آشپزی می کرد منم می تونستم برم پیشش.»

بعد ازدواج بابا، بابا به عرفان مرتب یادآوری می کرد که از این بعد می تونه با فریبا خانم هم آشپزی کنه ،ولی عرفان بازم فقط وقتایی می رفت سراغ آشپزی که بابا آشپز بود .سر همینم ظاهراً بابا فهمیده بود تا وقتی خودش باشه عرفان هیچوقت با فریبا خانم آشپزی نمی کنه و فک کرده اگر خودشو از این ماجرا کلا کنار بکشه ،شاید علاقه زیاد عرفان به آشپزی باعث شه بلاخره راضی شه با فریبا خانم هم آشپزی کنه و همین باعث صمیمیتشون بشه ولی خب تا الان که اصلا خوب پیش نرفته بود.

به عرفان حق دادم ،کاملاً حق دادم و درکش کردم ولی باید نقشه بابا رو دنبال می کردم چون کار درست همین بود.به نفع عرفان بود  زودتر با فریبا خانم صمیمی شه . برای یه بچه ده ساله سخته اینجوری همش معذب و تو رودوایسی زندگی کنه.

گفتم:«خب داداشی می تونی با فریبا خانمم آشپزی کنی. اصلا تا حالا امتحان کردی ؟!»

گفت :«داداش تو هم که مثل بابا میگی.من دوست دارم فقط با بابا آشپزی کنم. تازه اونم خیلی دوست ندارم، دوست دارم تنهایی درست کنم.آشپزی واقعی اونه. آشپزا همه کارارو خودشون می کنن ولی بابا همش می ترسه فک می کنه من بچه ام چیزیم میشه ولی الکی می ترسه داداش» 

گفتم:« دستتو ببین داداش. بابا الکی نمی ترسه.»

گفت:« چیزی نشده. بابا الکی بسته.خودش خوب شده بود.»

گفتم :« ولی دور از جونت ممکنه یه بار واقعا یه چیزیت بشه. چه اشکالی داره از بابا یا فریبا خانم کمک بگیری. وقتی بابا دیگه مطمئن بشه که می تونی با فر و گاز کار کنی حتماً اجازه می ده» 

با حالتی که دیگه انگار نزدیک گریه کنه گفت:« فعلا که گفت دیگه حق ندارم با هیچکسم آشپزی کنم.داداش تا اطلاع ثانوی های بابا خیلی طولانیه، معلوم نیست تا کی باید صبر کنم» بعدم اشکش ریخت و سریع با دست پاک کرد.

گفتم :« داداش اگه دوباره بری از بابا معذرت خواهی کنی و قول بدی دیگه تنهایی آشپزی نکنی مطمئنم اجازه میده با فریبا خانم آشپزی کنه.»

گفت :« نه اجازه نمیده گفت نه با خودم نه فریبا جون نه هیچکس دیگه. گفت بفهمه روزگارمو سیاه می کنه.»

گفتم:« اگر نفهمه چی ؟ اگر خیلی دلت میخواد آشپزی کنی فقط با فریبا خانم میشه.بهش میگیم به بابا نگه.»

انگار باورش نمیشد.گفت:« داداش امیر ؟!!! یعنی از بابا پنهونکاری کنیم؟ نمیشه که ؟! تازه فریبا جون به بابا میگه!! طاها هم به مامانش گفت به بابا نگه ولی گفت »

خودش سلطان پنهونکاریه ولی از داداش بزرگه و مثبتش توقع همچنین پیشنهادی رو نداشت.

ولی من تصمیم گرفته بودم خودم و عرفان و در معرض چالشی که همون لحظه به ذهنم رسیده بود قرار بدم و امیدوارم بودم تهش اون چیزی بشه که هممون دنبالشیم.

پیشرفت در بهبود روابط جدید خانوادگی.


25 مهر


راننده سرویس


این هفته واسه رسوندن بچه ها ماشین فریبا خانم کلا دست من بود.

البته این ماشین قرار بود برای من باشه ولی ازدواج بابا خیلی چیزا رو عوض کرد.بابا صلاح دید ماشین دوم خونه برای خانم خونه باشه ، جای پسر بزرگ خونه.

اگه بگم سرش ضدحال نخوردم دروغ گفتم ولی خب حق با بابا بود.اون موقع قرار بود دیگه هر روز من عرفان و ببرم مدرسه ولی الان دیگه رفت و آمد بچه ها کلا وظیفه فریبا خانم و من مسئولیتی ندارم، پس ماشینم لازم ندارم.

هر چند آرامش و راحتی  که این یه هفته تو رفت و آمد به دانشگاه داشتم حسرت برانگیزبود واقعاً. 

همون روز اولم بچه های دانشگاه یه شیرینی تپل پیاده  ام کردن.

هر چی گفتم ماشین خودم نیست نشد از زیرش در برم. انگار این یه هفته رو با اسنپ رفت و آمد کرده باشم ، همونقد پیاده شدم. 


این سه تا فسقلی هم هر روز صبح نوبتی یکیشون جلو می شینه و دوتای دیگه عقب. منو قشنگ یاد سریال تولدی دیگر میندازن.البته اونا سر جلو نشستن دعوا می کردن ولی اینا قشنگ نوبتشونو رعایت می کنن.

یعنی اول مهر زهرا رفت جلو نشست و گفت:«فردا نوبت توئه طاها» 

فرداییشم طاها نشست ولی پس فرداییش که طاها و زهرا رفتن عقب نشستن عرفان همینجوری وایساده بود نگاه می کرد.فریبا خانم گفت:«پسرم بیا بشین دیگه»

ولی عرفان  رفت در عقب و باز کرد با خجالت گفت:«نه نمیخواد.زهرا تو برو جلو »

ولی زهرا قبول نکرد.گفت :«نه نوبت توئه. تو باید جلو بشینی.»

طاها هم که دید عرفان از جلو نشستن انصراف داده  خوشحال شد  گفت:«خب پس من میرم جلو» و خواست پیاده شه ولی زهرا پشت یقه اشو گرفت کشید نذاشت گفت :«عهههه گفتم نوبت عرفانه بشین سر جات .عرفان برو دیگه»

عرفان گفت:«من همیشه عقب میشینم عادت دارم» دیگه فریبا خانم گفت:«جلو ام بشینی عادت می کنی. بیا عزیزم دیرمون میشه ها»

دیگه در عقب و بست رفت نشست جلو. البته عرفان هیچ گارد بدی نسبت به فریبا خانم نداره.از همون روز اولم نداشت. حدس میزنم اونم یه حسی مشابه حس منو تجربه می کنه. یه حس خجالت و معذب بودن. یه جورایی راحت نبودن با یکی.

حالا این هفته که زهرا مریض بود و من قرار بود بچه ها رو ببرم، روز اول طاها جلو نشست و از در پارکینگ که بیرون رفتیم ضبط و روشن کرد و صداشو تا آخر بالا برد. منم یه لحظه شوک شدم از شدت صدا ، فقط ناخودآگاه دستمو بردم کمش کردم ولی اعتراض کرد گفت:«عه داداش امیر چرا کم می کنی؟» بعدم باز تا ته برد بالا. 

همزمان که داشتم باز صدارو کم می کردم، عرفانم دو تا دستاشو رو گوشاش گذاشته بود و اعتراضش بلند شد :«نکککککن کر شدییییم»

گفتم:« طاها اینقدر زیاد نمیشه گوش داد، گوشامون اذیت میشه.همینقدر خوبه»

گفت:«مامانم که هیچوقت نمیذاره. تو بذار دیگه. ضد حال نباش داداش امیر»

گفتم :«مامانتم نمیذاره چون نمیشه گوش داد.کر میشیم طاها»

ولی انگار نه انگار دو ثانیه بعد دستش باز رفت رو ولوم گفت:«نه قول میدم کر نمیشیم. فقط تا آخر این آهنگه» بعدم باز تا آخر زیاد کرد.

قبل اینکه کاری کنم یهو عرفان خودشو کشید جلو ولوم و کم کردطاها هم دستشو برد باز زیاد کنه ولی عرفان دستشو گرفت. این داد میزد دستتو بردار اون داد میزد نکن کر میشیم. تو درگیریشونم هی تنه عرفان می خورد بهم .چندبار بلند گفتم بسه.عرفان بشین عقب . ولی انگار نه انگار.ماشین و گذاشته بودن رو سرشون.دیدم دیگه نمی تونم رانندگی کنم.زدم بغل ولی اصلا نفهمیدن. همونجور درگیر بودن و صدا هی کم و زیاد میشد.

دیگه فقط بازوی عرفان و گرفتم که حواسش جمع من شه و وقتی برگشت سمت من اشاره کردم بره عقب. عرفان که رفت عقب ،صدا باز زیاد شد.دیگه با اخم ضبط و خاموش کردم ولی باز از رو نرفت با اعتراض گفت:«عه چرا خاموش کردی؟ »

گفتم :«طاها اگه با صدای معمولی گوش میدی روشن کنم اگر بخوای زیاد کنی بازم مجبور میشم خاموشش کنم.»

با اخم فقط جلوشو نگاه میکرد.

منم دوباره راه افتادم . سی ثانیه بعد دوباره ضبط و روشن کرد و ولوم و آروم آروم بالا می برد.بازم خیلی زیاد بود ولی ایندفعه تا ته زیاد نکرد و قابل تحمل بود.منم دیگه چیزی نگفتم که باز لج نکنه و قشقرق به پا نشه دوباره .به اندازه کافی دیر شده بود. ولی عرفان گفت:«طاها داداش نگفت صدای معمولی؟بازم زیاده کمش کن کر شدم.»

منم میخواستم حواسش پرت شه تا زودتر برسیم مدرسه و خلاص شم گفتم:«داداش کمربندتو بستی؟ خطرناک داداش دوباره ببند» 

واسه اینکه بیاد جلو ولوم و کم کنه باز کرده بود و دیده بودم  وقتی رفت عقب دیگه نبست.

متاسفانه نقشه ام نگرفت چون کمربندشو که بست باز گفت:«طاها از صدای بلند کر شدی؟ نمی شنوی؟»

طاها هم عصبانی گفت:«عه داداش امیرم دیگه چیزی نگفت پس یعنی صداش خوبه.»

دیگه فقط گاز میدادم زودتر برسم چون هر لحظه منتظر بودم باز عرفان بیاد جلو و باز همون آش و همون کاسه شه.

عرفان گفت:«داداش چیزی نگفت چون دید تو زبون نفهمی»

واای یهو  خندم گرفت از حرفش. دقیق زده بود وسط خال ولی خب نباید اونجوری می گفت.چون طاها یهو قاطی کرد ولوم و تا ته زیاد کرد داد زد:«خودت زبون نفهمی اگه زبون نفهم بودم اینقد زیاد می کردم ولی نکردم که.»

عرفانم باز خودشو پرت کرد وسط و می خواست کم کنه  و  خداروشکر همون موقع جلوی مدرسه ترمز زدم و ماشین و خاموش کردم گفتم :«زود پیدا شید دیرتون شده زود»

دیگه سریع کیفاشونو برداشتن  خداحافظی کردن . 

اون روز که بابا بهم گفت یه هفته ماشین دستم باشه که بچه هارو برسونم کلی ذوق کردم چون به مخیله امم خطور نمی کرد اینقد می تونه سخت باشه!! 

غروب از عرفان پرسیدم دیر رسیدن ناظم چیزی بهشون نگفته؟ اونم گفت نه چون طاها گفته ماشینمون خراب شد مجبور شدیم چند دقیقه نگه داریم.

 گفتم :«عرفان دروغ؟»

با التماس گفت:«داداش من نگفتم که .طاها گفت. بعدش گفتم دروغ نگو ولی گفت  مجبور بودم ناظم رامون نمیداد» عرفان از هیچی به اندازه دروغ و عواقبش وحشت نداره.برعکس طاها که متاسفانه دروغ میگه.راحتم میگه.

تصمیم گرفتم کلا همه چی رو نادیده بگیرم. نمیخواستم فک کنن همین روز اولی نتونستم از پس دوتا بچه بربیام و این همه ماجرا درست شده. ولی اگه می دونستم تهش قرار اونجوری ضایع شم حداقل با طاها حرف میزدم که دروغ نگه ،اگرم میگه یه کم خلاقیت به خرج بده. 

روز دوم نوبت عرفان بود که جلو بشینه و من امیدوار بودم طاها دیگه از عقب مسخره بازی دیروز و سر ضبط در نیاره. همینم شد و با آرامش داشتیم میرفتیم سمت مدرسه که صدای پایین اومدن شیشه عقب و شنیدم . یه لحظه سرمو برگردوندم عقب که دیدم طاها دست برد کمربندشو باز کرد. دیگه باید حواسم به جلو می بود ولی گفتم:«طاها چیکار می کنی داداش؟ کمربندتو چرا باز کردی؟» 

گفت :«هیچی »

دوباره که سرمو برگردونم دیدم اومده رو صندلی و سر و نیم تنه اش و از پنجره برد بیرون و رو لبه پنجره نشست!!!!

وااای یعنی دیگه فقط فرمونو پیچوندم  بکشم کنار و زدم رو ترمز بلند گفتم:«طاهاااااااااا!! چیکار می کنی؟!!! بیا تو ببینم.»

ولی بدون اینکه بیاد تو از همون بیرون گفت:«عه داداش چرا وایسادی؟ برو دیگه تو رو خدا.به خدا مراقبم داداش محکم گرفتم.»

اصلا نمی دونم چرا خل شده بود. کاملا زده بود به سرش. عرفانم از بغل صندلی دستشو گرفت کشید گفت:«بیا تو دیوونه مگه داداش با تو نیست؟»

ولی انگار نه انگار.دستشو کشید بعدم محکم می کوبید رو سقف ماشین می گفت:«داداش برو داداش برو.. عرفان تو هم بیا بیرون.خیلی کیف میده»

یه نفس عمیق کشیدم که بتونم خودمو کنترل کنم و عصبانی نشم و بعد پیاده شدم ماشین و دور زدم رفتم دم پنجره ای که نشسته بود. 

با آرامش گفتم:«طاها داری چیکار می کنی الان؟»

گفت:«داداش امیر خواهش می کنم.خوش میگذره فقط پنج دقیقه باشه؟ اصلا دو دقیقه؟ زود میام تو.قول میدم.»

گفتم:«طاها این کار خیلی خطرناک حتی یک دقیقه ام نمیشه اینجوری بشینی. برو  تو داداش دیرتون شده ها.باز مثل دیروز دیر می رسید.»

با التماس دو تا دستاشو به هم چسبوند گفت:«تو رو خدا تو روخدا تو روخدا.سی ثانیه فقط. مامان و عمو که هیچوقت اجازه نمیدن. تا ابدم اجازه نمیدن فقط همین یه بار داداش خواهش می کنم قول میدم تا ابد دیگه نکنم باشه؟ التماس می کنم داداش»

واقعا نمی دونم چی باعث شده فک کنه من پایه دیوونه بازیاش میشم.واسه اینکه تکلیفش باهام روشن شه و بفهمه من هم تیمیش نیستم گفتم:«طاها تا تو اینجا نشستی من یه مترم دیگه نمی تونم رانندگی کنم.مدرسه تونم داره دیر میشه .چیکار کنیم؟»

سعی می کردم زبون خوشمو از دست ندم بلکه کوتاه بیاد و حل شه ولی یهو گفت:«آخ جووووووون یعنی امروز نمیریم مدرسه؟!!! هوراااا عرفان نمیریم مدرسه»

 بچه پررووووو

یعنی شیطونه می گفت اون رومو بهش نشون بدما ولی خب متاسفانه انگار زودتر رفته بود سراغ عرفان و راحتم گولش زده بود چون یهو از ماشین پیاده شد شروع کرد طاها رو هول دادن  و گفت:«برو تو دیگه آه مدرسه مون دیر شد ناظم گیر میده. باز زبون نفهم شدی طاها؟!!!»

این فحشم از بابا یاد گرفته.البته بابا به عنوان فحش ازش استفاده نمی کنه.موقعی به کار می بره که واقعا حس کنه یکی زبونشو نمی فهمه.ولی عرفان به شکل خیلی غلیظی به عنوان فحش استفاده می کنه که باعث میشه طاها دیوونه شه.یعنی این هفته فهمیدم به این عبارت آلرژی پیدا کرده دیگه. چون برگشت یکی محکم زد تو دست عرفان گفت:«نکن ..زبون نفهمم خودتیییییییییییییی»

من جلوی عرفان و گرفتم طاها هم دیگه رفت تو و من اون لحظه خوشحال بودم فقط. با خودم گفتم تو ماشین کتک کاری هم کنن اشکالی نداره فقط سوار شن که بریم.

ولی زهی خیال باطل.

چون طاها کیفشو برداشت عصبانی در ماشین و باز کرد داشت میرفت.

فوری بازوشو گرفتم گفتم:«کجااا؟ »

ولی با تمام قدرت خودشو می کشید که آزاد شه و داد می زد:«ولم ککککککککککککن خودم میرم نمیخوام سوار شم»

عرفانم عصبانی گفت:«داداش ولش کن بذار بره زبون نفهمو»

دیگه عصبانی بلند گفتم:«عرفااااااااااان!!!»

انگار توقع نداشت ، ناراحت گفت:« چرا سر من داد میزنی تقصیر اونه»

بهش گفتم همونجا وایسه بعدم طاها رو به زور کشیدم گوشه پیاده رو.

هی تقلا میکرد می گفت ولم کن ولی دیگه خیلی داد و بیداد نمی کرد. خدا خدا می کردم کسی توجهش جلب نشه وگرنه فک می کردن بچه دزدم !!!

دیگه جلوش رو زانو نشستم دوتا بازوشو محکم گرفتم گفتم:« طاها یه لحظه به داداش گوش بده...فقط یه لحظه.»

دیگه آروم گرفت گفتم.:«طاها الان تو تنهایی بری مدرسه بعد عمو بفهمه می دونی با من چیکار می کنه؟ تو راضی میشی عمو منو به خاطر تو دعوا کنه آره؟ تو رو دعوا نمی کنه که ، از من خیلی عصبانی میشه میگه من طاها و عرفان و سپردم به تو چرا گذاشتی تنها بره. میخوای اینجوری شه؟»

تنها راهی که دقیقه نود به ذهنم رسید این بود.اون موقع که هنوز همخونه نبودیم بار ها دیده بودم تو شیطونیای مشترکشون چقد تلاش می کرد عرفان لو نره و بابا عرفان و دعوا نکنه.می دونستم دوست نداره کسی دعوا شه.

گفت:«عمو از کجا می فهمه؟ بهش نمیگیم»

گفتم :«الان دور از جون دور ازجون یهو یه چیزیت بشه همه می فهمن. بعد الان جدا برید مدرسه معلمم می فهمه ممکنه زنگ بزنه مامانت»
یه کم فک کرد گفت:«خب می ذاری رو پنجره بشینم؟ اگه بذاری میام»

یعنی اون لحظه دلم میخواست محکم بزنم تو سرم . ولی فقط از تکنیک نفس عمیق استفاده کردم و گفتم:«طاها تو الان رو لبه پنجره بشینی بعد یه ماشین یهو بزنه بهمون پرت میشی بیرون. تو چیزیت بشه مامان و عمو منو می کشنا. طاها دوست داری دیگه داداش امیر نداشته باشی؟!!»

دیگه آخرش مجبور شدم التماس جونمو کنم،بلکه بیخیال شه!!!

بی خیالم شدا !! ولی جون به سرم کرد تا آخرین لحظه. در و که باز کردم سوار شه گفت:«من اصلا با این سوار ماشین نمیشم.»

دیگه واقعا کلافه شده بودم گفتم:«عرفان سریع بگو ببخشید که بهش گفتی زبون نفهم.»

عرفان گفت:«اونم گفت خودتی پس مساوی شدیم.»

به ساعت مچیم اشاره کردم و با التماس نگاش کردم که یعنی« تو رو خدا بگو قضیه تموم شه»

دیگه کوتاه اومد گفت:«خب باشه ببخشید.ولی جواب ناظمو خودت باید بدی تقصیر تو بود دیر شد»

طاها هم دیگه سوار شد و من به سرم زده بود همون روز از شغل شریف راننده سرویس استعفا بدم و شغل شریف پرستاری از زهرا رو برگزینم. ولی خب متاسفانه کار به استعفا نکشید چون اخراج شدم. 

چون خیلی بیشتر از دیروز دیر شده بود میخواستم باهاشون برم تو ها ولی دانشگاه خودمم داشت دیر میشد واسه همین دعا کردم چیزی نشه و فقط پیاده شون کردم ولی خب، چیزی شد.

شب،بعد از اینکه بچه ها دیگه رفته بودن بخوابن بابا صدام کرد و پرسید ماشین چی شده؟  فریبا خانمم نشسته بود.

گفتم :«ماشین! هیچی.چیزی نشده.فقط امروز و دیروز یه کم بچه ها دیر رسیدن مدرسه.مدرسه چیزی گفته؟»

دیگه معلوم بود لو رفتیم. واسه همین خودمو نزدم به اون راه . فریبا خانم گفت:«آره امروز ناظمشون زنگ زد پرسید مشکل ماشینمون جدیه که هر روز خراب میشه و دیر میرسیم.»

بابا فقط نگام میکرد. منم ماجرای اون روز و دیروزشو تعریف کردم کامل.آخرشم گفتم :«شرمنده باید باهاشون میرفتم تو ولی کلاسم داشت دیر میشد. استادش خیلی اذیت می کنه»

ولی بابا طعنه وار گفت:«که کلا چیزی نفهمیم!!! نه؟»

واقعا توقع نداشتم درک نکنه چرا دوست نداشتم چیزی بگم ولی خب، ظاهرا توقع بیجایی بود. فریبا خانم که  دید بابا انگار داره بهم می توپه سریع گفت:«امیر جان کاش می گفتی دیروز اینقد اذیتت کرده من دعواش می کردم » 

اینو گفت ناخودآگاه اخمام رفت تو هم.میخواستم بگم دقیقا یکی از دلایلم همین بوده. چون فقط بلده دعوا کنه و با حرفاش بچه ها رو شکنجه بده.بلد نیست درست با بچه حرف بزنه قانع کنه.حرف شنوی بچه هام ازش صفره.شایدم زیر صفر.

ولی از اخمم اینجوری برداشت کرد که بخاطر اینکه اونم گفته چرا قضیه رو نگفتم و انگار موضع بابا رو تایید کرده ناراحت شدم. باز گفت:«البته مهم نیست چیزی  که نشده چون اذیت شدی  میگم» بعدم خودش حس کرد لازمه صحنه رو ترک کنه واسه همین چندتا استکان و پیش دستی رو برداشت رفت آشپزخونه.

منتظر بودم بابا حرفی بزنه ولی ظاهرا بابا هم منتظر من بود.ولی نمی دونستم منتظر بود چی بشنوه واقعا؟!! 

گفتم:«بابا چیزی نشده بود بخوام بگم. یه شیطنت بچه گانه بود.طاها رو که می شناسید.دیگه ام حل شد»

گفت:«پسرم یه زنگ می زدی به فریبا خبر می دادی دیر رسوندیشون که وقتی از مدرسه بهش زنگ میزنن از همه جا بیخبر نباشه.وقت زیادی ام ازت نمی گرفت.درسته؟ »

گفتم:«یه جوری می گید دیر رسوندیشون انگار تقصیر من بوده.»

گفت:«من گفتم تقصیر تو بوده امیر؟ دارم میگم می تونستی بهتر اوضاع رو مدیریت کنی»

گفتم:«بابا شما زیاد سخت میگیرید.مگه چه مسئله مهمی بود که مدیریت لازم داشته باشه؟»

دیگه خوب فهمیده بودم  بابا با کدوم بخش ماجرا مشکل پیدا کرده ،واسه همین  زده بودم کوچه علی چپ ولی خب تو یه حرکت دستمو گرفت پرتم کرد کوچه اصلی!!

گفت:«امیر ازت توقع سانسور ندارم، با هر دلیل و بهانه ای که باشه. یه تماس سی ثانیه ای  به فریبا همه چی رو حل می کرد که تو دریغ کردی.»

اگه میگفتم به ذهنم نرسید زنگ بزنم دروغ گفته بودم ،چون رسید و طبق معمول از زیرش در رفتم.با خودم فکر کرده بودم اگر مشکلی پیش بیاد خودش زنگ میزنه ازم می پرسه. به نظرم مثل ماجرای زهرا مسئله خیلی  مهمی نبود که خودمو مجبور کنم، .

گفتم:«فکر نمی کردم خیلی مهم باشه.گفتم بیخود نگران میشن.ببخشید»

عذرخواهی کردم که موضوع تموم شه.البته نه اینکه عذرخواهیم الکی باشه، نه. ته دلم می دونستم حق با باباست چون اون روز اگه مخاطبم جای فریبا خانم،  بابا بود حتی یک ثانیه ام تو زنگ زدن و خبر دادن تردید نمی کردم.

ولی بابا قصد نداشت تموم کنه.

گفت:«امیرجان اگه مشکلی هست می تونیم بازم حرف....»

نذاشتم بابا جمله شو تموم کنه و با لبخند سریع گفتم :«نه بابا چه مشکلی.گفتم که چی شد.»

اون لحظه انکار تنها کاری بود که می تونستم و باید می کردم.چون این قضیه چیزی نبود که با حرف زدن حل شه.قبلا یکی دوبار مفصل راجع به شکل ارتباطم با فریبا خانم با بابا حرف زده بودیم و به نظر میومد واقعا مشکلی وجود نداره ولی من هنوز مشکل دارم و می دونم هیچ کس جز خودم نمی تونه این مشکل و حل کنه. 

خداروشکر دیگه ادامه نداد.فقط بعد از یه کم مکث گفت:«از فردا خودم بچه ها رو می برم.دستت درد نکنه امیر جان»

واقعا جا خوردم. گفتم:«چرا بابا؟ گفتم که حل شد.زبونشو یاد گرفتم.دیگه چیزی نمیشه»

ولی قبول نکرد و گفت ممکنه باز اذیتم کنن و خودش ببره بهتره.منم خیلی بهم بر خورد.تهش همونی شد که نمی خواستم.فکر کرد از پس دوتا بچه بر نمیام.شایدم  سر همون تماس سی ثانیه ای دریغ شده بود.

ولی فقط گفتم باشه و شب بخیر گفتم و رفتم بالا.بعدم سوئیچ ماشین و گذاشتم رو جا کلیدی.

نیم ساعت بعد بابا در اتاقمو زد.با سوئیچ اومده بود.

گفت:«سوئیچ و چرا گذاشتی؟ قهر کردی امیر؟!»

گفتم:«قهر چیه بابا مگه بچه ام.گفتید بچه ها رو خودتون می برید دیگه.»

گفت :«خب معنیش میشه سوئیچ و بذار سرجاش؟ این هفته که فریبا بیرون نمیره .دستت باشه»

واقعا حالم گرفته بود و اصلا دوست نداشتم بگیرم ولی روم نشد رد کنم.فقط تشکر کردم و گرفتم.

بابا داشت می رفت گفت:«امیر جان، عرفان چشمش به توئه.رفتار تو با  فریبا هزاربرابرحرفای من روش اثر میذاره.می دونستی؟»

سرمو انداختم پایین و سکوت کردم .چه مسئولیت سختی واقعا....


۱۸ مهر