-
بازگشت ماشین
دوشنبه 20 مهر 1405 08:45
دیشب که بابا عرفان و آورد من داشتم تو اتاق درس میخوندم.در ا تاق باز بود و صداشو می شنیدم که عادی داره به مامان جواب میده که چقدر بهمون خوش گذشته. از کوچیکیش بازیگر خیلی خوبی بود سرتق!! یه کم بعد صدای چندتا تقه در اومد و صدای یواشش که گفت: داداش؟! گفتم امشب سمت من نیا عرفان. گفت داداش فقط یه چیزی... دیدم زبون آدم نمی...
-
توقیف ماشین
سهشنبه 14 مهر 1405 21:53
اولین بار موقع امتحانات داشتم از ماشین شخصی لذت می بردما ولی به خاطر اون فرزاد احمق عوضی بدون ماشین باید برم دانشگاه! البته این مشکل در برابر ضایع شدنم جلوی مامان واقعا هیچی نیست. بیخود نبود از روز اول این بشر رو مخم بود. پریروز من و مامان و عرفان خونه بودیم و من برام عجیب بود چرا مامان برنامه ای نمیچینه واسه بیرون...
-
خونه
یکشنبه 12 مهر 1405 22:25
غروب همون روز به مامان گفتم یه سر میریم خونه و زود برمیگردیم ولی گفت عجله نکنیم چون شب با چندتا از دوستاش قرار داره و احتمالا برای شامم بر نگرده. دیگه رفتم پیش عرفان و بهش گفتم حاضر شه بریم پیش بابا ولی فقط ناراحت نگام میکرد. گفتم چیه ؟! چرا پانمیشی؟ گفت : آخه الان دیگه دیره. گفتم کجاش دیره؟! گفت: آخه بابا که الان...
-
اردو ممنوعه
شنبه 11 مهر 1405 21:37
آخر هر ماه همه پایه های ابتدایی رو به نوبت می برن اردو.مدرسه زهرا هم همینجوریه.احتمالا بقیه مدارسم همینن. سر ماجرای گیم روم رفتنشون بابا گفته بود آخر ماه رضایتنامه اردو رو نیارن خونه چون این ماه جایی نمیرن، ماه های بعدم هنوز قطعی نیست و شاید نظرش تغییر کنه و اگر تغییر کرد اطلاع رسانی می کنه! ولی چند روز پیش عرفان...
-
نیو کار
پنجشنبه 9 مهر 1405 22:41
عرفان تا می تونه آتیش میسوزونه و هرکاری که خونه نمی تونه انجام بده اینجا انجام میده!! کوچیکتر که بود وقتی پیش مامان بودیمم به اصول بابا احترام میذاشت که مبادا از طریق من به گوش بابا برسه ولی الان دیگه خودش فهمیده خبری از کارای خونه مامان به گوش بابا نمیرسه.البته همینم خواسته خود باباست.که اینجا کاری به کارش نداشه...
-
وقتی یهویی اومد...
چهارشنبه 8 مهر 1405 15:31
از وقتی خانواده مون پر جمعیت شده ،برعکس قبل ،وقتایی که خونه ام بیشتر از قبل مجبور میشم تلفن و آیفون خونه رو جواب بدم.تا قبلش عرفان یه جوری واسه جواب دادن آیفون و تلفن می دویید که انگار اگه جواب بده بهش جایزه میدن ،اما ازوقتی زیاد شدیم دیگه هیچ کاری به زنگ در و تلفن نداره چون فک می کنه فریبا خانم باید جواب بده.شایدم...
-
امیر ترسناک
سهشنبه 7 مهر 1405 09:09
پریروز یکی از فامیلای فریبا خانم تو شهرستان فوت کرد.خیلی به بابا اصرار کرد که نیازی نیست همراهیش کنه و پیش بچه ها بمونه بهتره و خودش با خانواده اش میره ولی بابا قبول نکرد.گفت باهم میرن ونهایتا خودش شب برمیگرده و فریبا خانم اگر خواست بیشتر بمونه ، با خانواده اش برگرده. وقتی قرارشد برن بابا اومد پیشم که ببینه برنامه ام...
-
تشییع حاج قاسم
یکشنبه 5 مهر 1405 19:53
چه شکوهی چه شکوهی چه شکوهی ۱۶ دی
-
حاج قاسم
شنبه 4 مهر 1405 20:56
خیلی نمی شناختمش. عجیبه از شهادت کسی که نمی شناختی، دلت بلرزه، بترسی، حس کنی یه دیوار محافظ دور خونه ات یهو فروریخته و تو بی پناه شدی!!!! ولی من امروز صبح با شنیدن خبر شهادتش تمام این حس ها رو در لحظه داشتم. اون مثل هوا بود، مثل نفس مثل اکسیژنی که وقتی سوخت فهمیدی دلیل راحت نفس کشیدنت بوده. روحت شاد بزرگ مرد ایران...
-
شب یلدا
دوشنبه 30 شهریور 1405 21:16
از وقتی یادم میاد شب های یلدا رو همیشه خونه بابا جون اینا بودیم. ظاهراً رسم اینه بیشتر آدما شب یلدا میرن خونه پدر زنشون ولی ما چون مامان اهل شیرازه و خانواده اشم اونجان و تهران نیستن،قبل از طلاقشونم باز میرفتیم خونه بابا جون اینا . ولی امسال قرار شد خونه پدر زن بابا باشیم.دروغ چرا؟ واقعا دلم میخواست میشد همه چی مثل...
-
من و زهرا ۳
یکشنبه 29 شهریور 1405 23:44
امروز بعد از مدت ها به دعوت دورهمی بچه های دانشگاه لبیک گفتم. ولی خب لبیک من در واقع لبیک اوله. بعد از من عرفان، طاها و به خصوص زهرا هم باید لبیک بگن تا من بتونم یه آخر هفته از جمع خانواده دور بمونم. قدیما فقط یه عرفان بود. خلاصه که محبوبیت زیادم مصیبته!!! دیشب که به بابا گفتم با بچه های دانشگاه قرار کوه دارم توصیه...
-
واکنش مامان 2
یکشنبه 29 شهریور 1405 07:05
وقتی بابا و فریبا خانم از مشهد برگشتن،دیگه هیچوقت شرایطش پیش نیومد که خودم برم درباره اون تماس مامان حرف بزنم. یعنی نتونستم.ناراحتی و دلخوری اون لحظه ام فروکش کرده بود و دیگه بیخیال شدم. مامانم بعد از اون تماس ، به طرز بی سابقه ای دیگه زنگ نزد.اونقد که عرفان چند بار پیگیر شد ازم. هر بار میگفتم نه زنگ نزده، خیلی حالش...
-
واکنش مامان
جمعه 27 شهریور 1405 19:48
همچنان ارتباطمون با مامان از سمت خودشه.در ماه یکی دوبار، بعضی وقتا هم سه بار تماس میگیره و حرف میزنیم.حرف که...همون احوالپرسی بیشتر.مکالمه اش با عرفان یه کم بیشتر طول می کشه البته، ولی من و مامان مدت هاست که انگار حرف مشترکی نداریم. قبل از تماسم تو واتس اپ پیام میده هماهنگ میکنه که موقعیت حرف زدن داشته باشیم. فردای...
-
دهه نودی های ترسناک!! ادامه
پنجشنبه 26 شهریور 1405 21:31
صبح با صدای جیغ زهرا از خواب پریدم. طبق حدسم صبح به تنظیمات کارخونه برگشته بود و داشت واسه مدرسه رفتن مقاومت می کرد.از اتاق که اومدم بیرون دیدم با لباس مدرسه جلوی در اتاقش وایساده ،فریبا خانم تا منو دید گفت:« همینو میخواستی؟ ببین داداش و بیدار کردی، دختر بی ادب.نمی گم جیغ نزن؟!! » زهرا هم تا منو دید دویید اومد چسبید...
-
دهه نودی های ترسناک!!
پنجشنبه 26 شهریور 1405 00:08
دیشب بعد از شام وقتی خواستیم از خونه بابا جون برگردیم زهرا از یکی از اتاقا اومد بیرون و بدون اینکه مشخص باشه مخاطبش دقیقا کیه شاکی گفت:« من فردا نمیرم مدرسه ها، گفته باشم...» بابا جونم رفت پیشش نشست و شونه هاشو بغل کرد و گفت:« چی شده دختر بابا؟! چرا ناراحتی؟! » البته این دیالوگ زهرا برای هیچکدوم جدید نبود چون زهرا کلا...
-
سه وروجک تقریبا بی گناه
دوشنبه 23 شهریور 1405 19:17
غروب که از دانشگاه برگشتم دیدم بابا رو مبل نشسته و سه تا وروجک هم به خط جلوش وایسادن. به ترتیب، طاها ،زهرا و عرفان. سلام که کردم بابا جواب سلاممو دادگفت : «خوب شد اومدی.یه دقیقه بیا اینجا امیر...» رفتم جلو دیدم صورتهاشون همه ناراحته، مخصوصا مال عرفان و خوب می شناختم.ترکیبی از نگرانی ، ترس و شرم... وقتی گفتم...
-
اولین مهمونی
شنبه 21 شهریور 1405 20:23
اوایل اومدن مهمونا فضا بدجوری برام سنگین بود.طولانی ترین زمانی که با این خانواده معاشرت کرده بودم همون دوران فوت عمو کوروش بود که بد روزگاری بود. تو مهمونی بعد از عقدم که خوب خانواده خودمونم بودن و جو اونقدرا سنگین نبود.ولی اونشب حس غریبی داشتم و خب واسه اینکه به عنوان یه بزرگسال آبروم حفظ شه و کسی نفهمه واقعا چقد...
-
دایی بدجنس
چهارشنبه 18 شهریور 1405 21:14
وقتی اولین بار پیشنهاد ازدواج بابا با خانواده فریبا خانم مطرح شد، تنها کسی که از همون اول راضی بودن پدر مادر فریبا خانم بودن ولی خواهر برادراش همه مخالف بودن اونم فقط چون بابا از همسر سابقش جدا شده!!!! ولی خب منطق میگه صرف«طلاق» نمی تونه دلیل خوبی واسه مخالفت باشه. با توجه به اینکه دلیل جدایی بابا هم براشون روشن بود و...
-
امیر مظلوم
پنجشنبه 12 شهریور 1405 16:07
فردای اون روز، بعد از کلاس آخرم بابا بهم زنگ و گفت جلوی در دانشگاه منتظرمه!!!! وقتی سوار شدم پرسید ناهار خوردن یا نه و وقتی گفتم نه گفت :«پس بریم یا ناهار دو نفره» تو رستوران که منتظر سفارش بودیم گفت که فریبا براش تعریف کرده چی شده و بعدم کلی ازم تشکر کرد که تو نبودش وظیفه اشو به نحو احسنت انجام دادم و به موقع به...
-
بعد از ظهر سگی
شنبه 7 شهریور 1405 22:24
اولین بار که بابا از تصمیمش برای ازدواج با فریبا خانم بهم گفت بدجوری شوکه شدم، البته نه از انتخابش، نمی دونم چرا کلا فکر می کردم بابا دیگه هیچوقت قصد ازدواج دوباره رو نداره.شایدم واقعاً همینجوری بوده و مرگ ناگهانی عمو کوروش باعث شد به این فک بیفته. این از اون دست مسائلی که احتمالا تا ابد در هاله ای از ابهام بمونه...
-
شهر کتاب هشت ثانیه ای
چهارشنبه 4 شهریور 1405 20:31
ما هر ماه سهمیه خرید کتاب داریم.این رسم همیشگی خونه ماست.هرماه همیشه بابا، من و عرفان و می برد شهر کتاب تا به انتخاب خودمون کتاب بخریم.گاهی هم بازی های فکری.ماجراهاشو تو وبلاگ قبلی زیاد تعریف کردم.حالا از وقتی خانواده مون بزرگتر شده و منم دیگه دانشجو، معمولا تو خرید های ماهانه کتاب باهاشون نیستم.اکثرا بابا بچه ها رو...
-
لغو تنبیه
یکشنبه 1 شهریور 1405 19:10
جمعه هفته پیش قرار بود اول همگی بریم زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام و بعد از ناهارم بریم یه شهربازی سرپوشیده که همون نزدیکی بود. بعد از دعوای ناجور طاها و زهرا اولین آخر هفتهای بود که قرار بود بریم بیرون و طبق تنبیه بابا، طاها قرار نبود باهامون بیاد، ولی ظاهرا عرفان که حرفهای طاها رو به گوش بابا رسونده بود...
-
عموی بدجنس
سهشنبه 27 مرداد 1405 20:46
از اونجا که پنج شنبه میلاد حضرت رسول و امام جعفر صادق علیه السلام بود، چهارشنبه باباجون اینا و عمو کیارش اینا خونمون شام دعوت بودن. عمو کیارشم طبق معمول با دست پر اومده بود.همیشه وقتی داره میاد خونمون برای بچه ها هدیه میاره و هر سه تا هم دقیقا یک شکل. یعنی تجربه نشون داده حتی برای زهرا که دخترم هست نباید تفاوت قائل...
-
کتک کاری
یکشنبه 25 مرداد 1405 22:15
از وقتی خانواده مون شش نفره شده به جرات می تونم بگم اگر بخوام هر روز پست بذارم خیلی راحت می تونم، اونقد که ماجرا داریم تو این خونه هر روز ، البته توقع همچین روزایی رو داشتم. سه تا بچه ابتدایی تو یه خونه، بالقوه میتونه داستان یه رمان ۵۰۰ صفحه ای رو تامین کنه.مخصوصا اگر یکی شون طاها باشه. امروز که از دانشگاه برگشتم، از...
-
من و زهرا 2
جمعه 23 مرداد 1405 21:11
چند روز پیش از دانشگاه که برگشتم ، وقتی در اتاقم و باز کردم زهرا جلوی کتابخونه ام وایساده بود. با لبخند بهش سلام کردم ولی تا منو دید دویید جلو و گفت :«ببخشید داداش امیر.من دیگه رفتم» بعدم سریع از اتاق رفت بیرون و در و بست. میخواستم همون لحظه برم دنبالش بهش بگم اشکالی نداره، چون معلوم بود از خجالت داشت آب میشد، ولی فک...
-
پاپکورن های پرنده
پنجشنبه 22 مرداد 1405 17:23
بعد از آخرین خط و نشونی که بابا سر آشپزی برای عرفان کشیده بود طبق معمول آخر همون شب باهاش حرف زد و آشتی کردن و عرفانم خیلی خوب تونسته بود دووم بیاره ،تا دیشب که خونه بابا جونم شام دعوت بودیم و ترکیب عرفان و عمو کیارش یعنی، ریست شدن عرفان!! عمو کیارش یکسالی هست که دیگه رفته سرخونه زندگی خودش ولی متاسفانه و یا شایدم...
-
من و زهرا
چهارشنبه 21 مرداد 1405 22:14
قصد نداشتم بابا چیزی نفهمه. می خواستم وقتی عرفان قبول کرد و با فریبا خانم آشپزی کرد به بابا بگم ، و بعدها هم حتی به خود عرفان بگم که بابا از اول می دونسته که فک نکنه پنهونکاری کردم ولی خب...متاسفانه همه چی شروع نشده تموم شد چون عرفان ترجیح داده تا اطلاع ثانویه طولانی بابا صبر کنه ولی بازم نره پیش فریبا خانم. واقعا...
-
سرآشپز عرفان
سهشنبه 20 مرداد 1405 19:47
قبل از اینکه با زن و بچه های عموی مرحومم یه خانواده بشیم، عرفان هروقت با بچه های عمو بود،یهو خیلی بزرگتر از همیشه اش رفتار می کرد. چون بزرگتر از اون دوتاست، سعی می کرد بزرگی کنه و سر همین کنار اونا کلا شیطنتاش کمتر میشد. الانم که دیگه همش با هم ان عرفان اکثراً در حال کنترل طاهاست و جلوی خیلی از شیطنتاشو میگیره ، البته...
-
راننده سرویس
دوشنبه 19 مرداد 1405 20:39
این هفته واسه رسوندن بچه ها ماشین فریبا خانم کلا دست من بود. البته این ماشین قرار بود برای من باشه ولی ازدواج بابا خیلی چیزا رو عوض کرد.بابا صلاح دید ماشین دوم خونه برای خانم خونه باشه ، جای پسر بزرگ خونه. اگه بگم سرش ضدحال نخوردم دروغ گفتم ولی خب حق با بابا بود.اون موقع قرار بود دیگه هر روز من عرفان و ببرم مدرسه ولی...
-
فرار مغزها
یکشنبه 18 مرداد 1405 14:35
دیروز من و علی داشتیم تو حیاط دانشگاه به سمت ساختمون اصلی قدم میزدیم که گفت:«راستی شنیدی استاد تقوایی به رحمت خدا رفت؟!» من یهو سر جام خشکم زد.اصلا باورم نمیشد. شوکه گفتم:«چی میگی؟!!!! کی؟! چرت نگو علی» گفت:«چطور نشنیدی؟! همین هفته پیش. همه می دونن.» گفتم:«یعنی تو هم می دونستی به من نگفتی؟ یا خودتم تازه فهمیدی؟؛ پس...