-
من و زهرا 2
جمعه 23 مرداد 1405 21:11
چند روز پیش از دانشگاه که برگشتم ، وقتی در اتاقم و باز کردم زهرا جلوی کتابخونه ام وایساده بود. با لبخند بهش سلام کردم ولی تا منو دید دویید جلو و گفت :«ببخشید داداش امیر.من دیگه رفتم» بعدم سریع از اتاق رفت بیرون و در و بست. میخواستم همون لحظه برم دنبالش بهش بگم اشکالی نداره، چون معلوم بود از خجالت داشت آب میشد، ولی فک...
-
پاپکورن های پرنده
پنجشنبه 22 مرداد 1405 17:23
بعد از آخرین خط و نشونی که بابا سر آشپزی برای عرفان کشیده بود طبق معمول آخر همون شب باهاش حرف زد و آشتی کردن و عرفانم خیلی خوب تونسته بود دووم بیاره ،تا دیشب که خونه بابا جونم شام دعوت بودیم و ترکیب عرفان و عمو کیارش یعنی، ریست شدن عرفان!! عمو کیارش یکسالی هست که دیگه رفته سرخونه زندگی خودش ولی متاسفانه و یا شایدم...
-
من و زهرا
چهارشنبه 21 مرداد 1405 22:14
قصد نداشتم بابا چیزی نفهمه. می خواستم وقتی عرفان قبول کرد و با فریبا خانم آشپزی کرد به بابا بگم ، و بعدها هم حتی به خود عرفان بگم که بابا از اول می دونسته که فک نکنه پنهونکاری کردم ولی خب...متاسفانه همه چی شروع نشده تموم شد چون عرفان ترجیح داده تا اطلاع ثانویه طولانی بابا صبر کنه ولی بازم نره پیش فریبا خانم. واقعا...
-
سرآشپز عرفان
سهشنبه 20 مرداد 1405 19:47
قبل از اینکه با زن و بچه های عموی مرحومم یه خانواده بشیم، عرفان هروقت با بچه های عمو بود،یهو خیلی بزرگتر از همیشه اش رفتار می کرد. چون بزرگتر از اون دوتاست، سعی می کرد بزرگی کنه و سر همین کنار اونا کلا شیطنتاش کمتر میشد. الانم که دیگه همش با هم ان عرفان اکثراً در حال کنترل طاهاست و جلوی خیلی از شیطنتاشو میگیره ، البته...
-
راننده سرویس
دوشنبه 19 مرداد 1405 20:39
این هفته واسه رسوندن بچه ها ماشین فریبا خانم کلا دست من بود. البته این ماشین قرار بود برای من باشه ولی ازدواج بابا خیلی چیزا رو عوض کرد.بابا صلاح دید ماشین دوم خونه برای خانم خونه باشه ، جای پسر بزرگ خونه. اگه بگم سرش ضدحال نخوردم دروغ گفتم ولی خب حق با بابا بود.اون موقع قرار بود دیگه هر روز من عرفان و ببرم مدرسه ولی...
-
فرار مغزها
یکشنبه 18 مرداد 1405 14:35
دیروز من و علی داشتیم تو حیاط دانشگاه به سمت ساختمون اصلی قدم میزدیم که گفت:«راستی شنیدی استاد تقوایی به رحمت خدا رفت؟!» من یهو سر جام خشکم زد.اصلا باورم نمیشد. شوکه گفتم:«چی میگی؟!!!! کی؟! چرت نگو علی» گفت:«چطور نشنیدی؟! همین هفته پیش. همه می دونن.» گفتم:«یعنی تو هم می دونستی به من نگفتی؟ یا خودتم تازه فهمیدی؟؛ پس...
-
مشکلات افتاده
شنبه 17 مرداد 1405 20:34
از بعد از وقایع اول مهر تا همین لحظه که دارم این پست رو مخابره می کنم زهرا یک روز هم دست از تلاش برای اثبات شعر «که عشق آسان نبود اولِ»حافظ که بابا بهش اطلاق کرده بود نکشیده. یعنی یه جوری داره این شعر و بازی می کنه که خود حافظم اگه الان بود دلش واسه بابا میسوخت همون روز که بابا از پیش طاها برگشت تو همون راهرو از بابا...
-
چالش رو حرف بابا حرف زدن
پنجشنبه 15 مرداد 1405 13:17
ساعت 11 کلاس داشتم ولی یه کم زودتر بیدار شدم تا اولین صبحانه اول مهر، با خانواده جدید رو از دست ندم. موقع صبحونه،برعکس صبح اول مهر های گذشته، بابا به طرز عجیبی ساکت بود . حتی یه کلمه تذکر و توصیه و یادآوری رعایت نظم و انضباط و ادب و نزاکت و احتیاط و مراقبت و شیطونی نکردن ازش شنیده نمیشد. حدس زدم به خاطر سابقه درخشانی...
-
اولین دعوا
سهشنبه 13 مرداد 1405 00:34
دو هفته از اومدن فریبا خانم و بچه ها به خونمون گذشته بود که اولین دعوای بچه ها اتفاق افتاد. البته خدارو شکر می کنم که این مواقع مجبور نمیشم دخالت کنم چون اگر بابا هم نباشه حتماً فریبا خانم هست و خودش رسیدگی می کنه. البته بهتره بگم اکثر مواقع.چون هر چیزی استثنایی هم داره. اون روز تو اتاقم داشتم رو پروژه دانشگاه کار می...
-
تقسیم اتاق ها
دوشنبه 12 مرداد 1405 13:52
22 تیر، روز میلاد امام رضای مهربون، تو صحن و سرای باصفاش بابا با فریبا خانم، همسر عمو کوروش مرحوم ازدواج کرد و خانوادمون رسماً شش نفره شد. این تصمیم بزرگ و سختی برای همه مون بود ، برای رسیدن بهش سختی هایی هم پشت سر گذاشتیم . مخصوصا بابا و فریبا خانم، ولی نهایتا با لطف خدا و همکاری بچه ها بلاخره اتفاق افتاد. اگه میگم...
-
دفتر جدید
دوشنبه 12 مرداد 1405 13:33
میگن خدا برای بنده هاش از پدر مادر هم مهربون تره اما آدما معمولا اینو درک نمی کنن.یعنی تو طول زندگیشون شاید اتفاقی پیش نیاد که به واسطه اش این موضوع رو درک کنن ولی برای ما، چرا. وقتی که خدا عمو کوروش و دو سال پیش ازمون گرفت و حالا به جاش سه نفر رو بهمون اضافه کرد، فهمیدیم که چقدر بزرگ و مهربونه. که چقد حواسش به تک تک...