ما شش نفر

ما شش نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم با اعضای جدید خانواده
ما شش نفر

ما شش نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم با اعضای جدید خانواده

راننده سرویس


این هفته واسه رسوندن بچه ها ماشین فریبا خانم کلا دست من بود.

البته این ماشین قرار بود برای من باشه ولی ازدواج بابا خیلی چیزا رو عوض کرد.بابا صلاح دید ماشین دوم خونه برای خانم خونه باشه ، جای پسر بزرگ خونه.

اگه بگم سرش ضدحال نخوردم دروغ گفتم ولی خب حق با بابا بود.اون موقع قرار بود دیگه هر روز من عرفان و ببرم مدرسه ولی الان دیگه رفت و آمد بچه ها کلا وظیفه فریبا خانم و من مسئولیتی ندارم، پس ماشینم لازم ندارم.

هر چند آرامش و راحتی  که این یه هفته تو رفت و آمد به دانشگاه داشتم حسرت برانگیزبود واقعاً. 

همون روز اولم بچه های دانشگاه یه شیرینی تپل پیاده  ام کردن.

هر چی گفتم ماشین خودم نیست نشد از زیرش در برم. انگار این یه هفته رو با اسنپ رفت و آمد کرده باشم ، همونقد پیاده شدم. 


این سه تا فسقلی هم هر روز صبح نوبتی یکیشون جلو می شینه و دوتای دیگه عقب. منو قشنگ یاد سریال تولدی دیگر میندازن.البته اونا سر جلو نشستن دعوا می کردن ولی اینا قشنگ نوبتشونو رعایت می کنن.

یعنی اول مهر زهرا رفت جلو نشست و گفت:«فردا نوبت توئه طاها» 

فرداییشم طاها نشست ولی پس فرداییش که طاها و زهرا رفتن عقب نشستن عرفان همینجوری وایساده بود نگاه می کرد.فریبا خانم گفت:«پسرم بیا بشین دیگه»

ولی عرفان  رفت در عقب و باز کرد با خجالت گفت:«نه نمیخواد.زهرا تو برو جلو »

ولی زهرا قبول نکرد.گفت :«نه نوبت توئه. تو باید جلو بشینی.»

طاها هم که دید عرفان از جلو نشستن انصراف داده  خوشحال شد  گفت:«خب پس من میرم جلو» و خواست پیاده شه ولی زهرا پشت یقه اشو گرفت کشید نذاشت گفت :«عهههه گفتم نوبت عرفانه بشین سر جات .عرفان برو دیگه»

عرفان گفت:«من همیشه عقب میشینم عادت دارم» دیگه فریبا خانم گفت:«جلو ام بشینی عادت می کنی. بیا عزیزم دیرمون میشه ها»

دیگه در عقب و بست رفت نشست جلو. البته عرفان هیچ گارد بدی نسبت به فریبا خانم نداره.از همون روز اولم نداشت. حدس میزنم اونم یه حسی مشابه حس منو تجربه می کنه. یه حس خجالت و معذب بودن. یه جورایی راحت نبودن با یکی.

حالا این هفته که زهرا مریض بود و من قرار بود بچه ها رو ببرم، روز اول طاها جلو نشست و از در پارکینگ که بیرون رفتیم ضبط و روشن کرد و صداشو تا آخر بالا برد. منم یه لحظه شوک شدم از شدت صدا ، فقط ناخودآگاه دستمو بردم کمش کردم ولی اعتراض کرد گفت:«عه داداش امیر چرا کم می کنی؟» بعدم باز تا ته برد بالا. 

همزمان که داشتم باز صدارو کم می کردم، عرفانم دو تا دستاشو رو گوشاش گذاشته بود و اعتراضش بلند شد :«نکککککن کر شدییییم»

گفتم:« طاها اینقدر زیاد نمیشه گوش داد، گوشامون اذیت میشه.همینقدر خوبه»

گفت:«مامانم که هیچوقت نمیذاره. تو بذار دیگه. ضد حال نباش داداش امیر»

گفتم :«مامانتم نمیذاره چون نمیشه گوش داد.کر میشیم طاها»

ولی انگار نه انگار دو ثانیه بعد دستش باز رفت رو ولوم گفت:«نه قول میدم کر نمیشیم. فقط تا آخر این آهنگه» بعدم باز تا آخر زیاد کرد.

قبل اینکه کاری کنم یهو عرفان خودشو کشید جلو ولوم و کم کردطاها هم دستشو برد باز زیاد کنه ولی عرفان دستشو گرفت. این داد میزد دستتو بردار اون داد میزد نکن کر میشیم. تو درگیریشونم هی تنه عرفان می خورد بهم .چندبار بلند گفتم بسه.عرفان بشین عقب . ولی انگار نه انگار.ماشین و گذاشته بودن رو سرشون.دیدم دیگه نمی تونم رانندگی کنم.زدم بغل ولی اصلا نفهمیدن. همونجور درگیر بودن و صدا هی کم و زیاد میشد.

دیگه فقط بازوی عرفان و گرفتم که حواسش جمع من شه و وقتی برگشت سمت من اشاره کردم بره عقب. عرفان که رفت عقب ،صدا باز زیاد شد.دیگه با اخم ضبط و خاموش کردم ولی باز از رو نرفت با اعتراض گفت:«عه چرا خاموش کردی؟ »

گفتم :«طاها اگه با صدای معمولی گوش میدی روشن کنم اگر بخوای زیاد کنی بازم مجبور میشم خاموشش کنم.»

با اخم فقط جلوشو نگاه میکرد.

منم دوباره راه افتادم . سی ثانیه بعد دوباره ضبط و روشن کرد و ولوم و آروم آروم بالا می برد.بازم خیلی زیاد بود ولی ایندفعه تا ته زیاد نکرد و قابل تحمل بود.منم دیگه چیزی نگفتم که باز لج نکنه و قشقرق به پا نشه دوباره .به اندازه کافی دیر شده بود. ولی عرفان گفت:«طاها داداش نگفت صدای معمولی؟بازم زیاده کمش کن کر شدم.»

منم میخواستم حواسش پرت شه تا زودتر برسیم مدرسه و خلاص شم گفتم:«داداش کمربندتو بستی؟ خطرناک داداش دوباره ببند» 

واسه اینکه بیاد جلو ولوم و کم کنه باز کرده بود و دیده بودم  وقتی رفت عقب دیگه نبست.

متاسفانه نقشه ام نگرفت چون کمربندشو که بست باز گفت:«طاها از صدای بلند کر شدی؟ نمی شنوی؟»

طاها هم عصبانی گفت:«عه داداش امیرم دیگه چیزی نگفت پس یعنی صداش خوبه.»

دیگه فقط گاز میدادم زودتر برسم چون هر لحظه منتظر بودم باز عرفان بیاد جلو و باز همون آش و همون کاسه شه.

عرفان گفت:«داداش چیزی نگفت چون دید تو زبون نفهمی»

واای یهو  خندم گرفت از حرفش. دقیق زده بود وسط خال ولی خب نباید اونجوری می گفت.چون طاها یهو قاطی کرد ولوم و تا ته زیاد کرد داد زد:«خودت زبون نفهمی اگه زبون نفهم بودم اینقد زیاد می کردم ولی نکردم که.»

عرفانم باز خودشو پرت کرد وسط و می خواست کم کنه  و  خداروشکر همون موقع جلوی مدرسه ترمز زدم و ماشین و خاموش کردم گفتم :«زود پیدا شید دیرتون شده زود»

دیگه سریع کیفاشونو برداشتن  خداحافظی کردن . 

اون روز که بابا بهم گفت یه هفته ماشین دستم باشه که بچه هارو برسونم کلی ذوق کردم چون به مخیله امم خطور نمی کرد اینقد می تونه سخت باشه!! 

غروب از عرفان پرسیدم دیر رسیدن ناظم چیزی بهشون نگفته؟ اونم گفت نه چون طاها گفته ماشینمون خراب شد مجبور شدیم چند دقیقه نگه داریم.

 گفتم :«عرفان دروغ؟»

با التماس گفت:«داداش من نگفتم که .طاها گفت. بعدش گفتم دروغ نگو ولی گفت  مجبور بودم ناظم رامون نمیداد» عرفان از هیچی به اندازه دروغ و عواقبش وحشت نداره.برعکس طاها که متاسفانه دروغ میگه.راحتم میگه.

تصمیم گرفتم کلا همه چی رو نادیده بگیرم. نمیخواستم فک کنن همین روز اولی نتونستم از پس دوتا بچه بربیام و این همه ماجرا درست شده. ولی اگه می دونستم تهش قرار اونجوری ضایع شم حداقل با طاها حرف میزدم که دروغ نگه ،اگرم میگه یه کم خلاقیت به خرج بده. 

روز دوم نوبت عرفان بود که جلو بشینه و من امیدوار بودم طاها دیگه از عقب مسخره بازی دیروز و سر ضبط در نیاره. همینم شد و با آرامش داشتیم میرفتیم سمت مدرسه که صدای پایین اومدن شیشه عقب و شنیدم . یه لحظه سرمو برگردوندم عقب که دیدم طاها دست برد کمربندشو باز کرد. دیگه باید حواسم به جلو می بود ولی گفتم:«طاها چیکار می کنی داداش؟ کمربندتو چرا باز کردی؟» 

گفت :«هیچی »

دوباره که سرمو برگردونم دیدم اومده رو صندلی و سر و نیم تنه اش و از پنجره برد بیرون و رو لبه پنجره نشست!!!!

وااای یعنی دیگه فقط فرمونو پیچوندم  بکشم کنار و زدم رو ترمز بلند گفتم:«طاهاااااااااا!! چیکار می کنی؟!!! بیا تو ببینم.»

ولی بدون اینکه بیاد تو از همون بیرون گفت:«عه داداش چرا وایسادی؟ برو دیگه تو رو خدا.به خدا مراقبم داداش محکم گرفتم.»

اصلا نمی دونم چرا خل شده بود. کاملا زده بود به سرش. عرفانم از بغل صندلی دستشو گرفت کشید گفت:«بیا تو دیوونه مگه داداش با تو نیست؟»

ولی انگار نه انگار.دستشو کشید بعدم محکم می کوبید رو سقف ماشین می گفت:«داداش برو داداش برو.. عرفان تو هم بیا بیرون.خیلی کیف میده»

یه نفس عمیق کشیدم که بتونم خودمو کنترل کنم و عصبانی نشم و بعد پیاده شدم ماشین و دور زدم رفتم دم پنجره ای که نشسته بود. 

با آرامش گفتم:«طاها داری چیکار می کنی الان؟»

گفت:«داداش امیر خواهش می کنم.خوش میگذره فقط پنج دقیقه باشه؟ اصلا دو دقیقه؟ زود میام تو.قول میدم.»

گفتم:«طاها این کار خیلی خطرناک حتی یک دقیقه ام نمیشه اینجوری بشینی. برو  تو داداش دیرتون شده ها.باز مثل دیروز دیر می رسید.»

با التماس دو تا دستاشو به هم چسبوند گفت:«تو رو خدا تو روخدا تو روخدا.سی ثانیه فقط. مامان و عمو که هیچوقت اجازه نمیدن. تا ابدم اجازه نمیدن فقط همین یه بار داداش خواهش می کنم قول میدم تا ابد دیگه نکنم باشه؟ التماس می کنم داداش»

واقعا نمی دونم چی باعث شده فک کنه من پایه دیوونه بازیاش میشم.واسه اینکه تکلیفش باهام روشن شه و بفهمه من هم تیمیش نیستم گفتم:«طاها تا تو اینجا نشستی من یه مترم دیگه نمی تونم رانندگی کنم.مدرسه تونم داره دیر میشه .چیکار کنیم؟»

سعی می کردم زبون خوشمو از دست ندم بلکه کوتاه بیاد و حل شه ولی یهو گفت:«آخ جووووووون یعنی امروز نمیریم مدرسه؟!!! هوراااا عرفان نمیریم مدرسه»

 بچه پررووووو

یعنی شیطونه می گفت اون رومو بهش نشون بدما ولی خب متاسفانه انگار زودتر رفته بود سراغ عرفان و راحتم گولش زده بود چون یهو از ماشین پیاده شد شروع کرد طاها رو هول دادن  و گفت:«برو تو دیگه آه مدرسه مون دیر شد ناظم گیر میده. باز زبون نفهم شدی طاها؟!!!»

این فحشم از بابا یاد گرفته.البته بابا به عنوان فحش ازش استفاده نمی کنه.موقعی به کار می بره که واقعا حس کنه یکی زبونشو نمی فهمه.ولی عرفان به شکل خیلی غلیظی به عنوان فحش استفاده می کنه که باعث میشه طاها دیوونه شه.یعنی این هفته فهمیدم به این عبارت آلرژی پیدا کرده دیگه. چون برگشت یکی محکم زد تو دست عرفان گفت:«نکن ..زبون نفهمم خودتیییییییییییییی»

من جلوی عرفان و گرفتم طاها هم دیگه رفت تو و من اون لحظه خوشحال بودم فقط. با خودم گفتم تو ماشین کتک کاری هم کنن اشکالی نداره فقط سوار شن که بریم.

ولی زهی خیال باطل.

چون طاها کیفشو برداشت عصبانی در ماشین و باز کرد داشت میرفت.

فوری بازوشو گرفتم گفتم:«کجااا؟ »

ولی با تمام قدرت خودشو می کشید که آزاد شه و داد می زد:«ولم ککککککککککککن خودم میرم نمیخوام سوار شم»

عرفانم عصبانی گفت:«داداش ولش کن بذار بره زبون نفهمو»

دیگه عصبانی بلند گفتم:«عرفااااااااااان!!!»

انگار توقع نداشت ، ناراحت گفت:« چرا سر من داد میزنی تقصیر اونه»

بهش گفتم همونجا وایسه بعدم طاها رو به زور کشیدم گوشه پیاده رو.

هی تقلا میکرد می گفت ولم کن ولی دیگه خیلی داد و بیداد نمی کرد. خدا خدا می کردم کسی توجهش جلب نشه وگرنه فک می کردن بچه دزدم !!!

دیگه جلوش رو زانو نشستم دوتا بازوشو محکم گرفتم گفتم:« طاها یه لحظه به داداش گوش بده...فقط یه لحظه.»

دیگه آروم گرفت گفتم.:«طاها الان تو تنهایی بری مدرسه بعد عمو بفهمه می دونی با من چیکار می کنه؟ تو راضی میشی عمو منو به خاطر تو دعوا کنه آره؟ تو رو دعوا نمی کنه که ، از من خیلی عصبانی میشه میگه من طاها و عرفان و سپردم به تو چرا گذاشتی تنها بره. میخوای اینجوری شه؟»

تنها راهی که دقیقه نود به ذهنم رسید این بود.اون موقع که هنوز همخونه نبودیم بار ها دیده بودم تو شیطونیای مشترکشون چقد تلاش می کرد عرفان لو نره و بابا عرفان و دعوا نکنه.می دونستم دوست نداره کسی دعوا شه.

گفت:«عمو از کجا می فهمه؟ بهش نمیگیم»

گفتم :«الان دور از جون دور ازجون یهو یه چیزیت بشه همه می فهمن. بعد الان جدا برید مدرسه معلمم می فهمه ممکنه زنگ بزنه مامانت»
یه کم فک کرد گفت:«خب می ذاری رو پنجره بشینم؟ اگه بذاری میام»

یعنی اون لحظه دلم میخواست محکم بزنم تو سرم . ولی فقط از تکنیک نفس عمیق استفاده کردم و گفتم:«طاها تو الان رو لبه پنجره بشینی بعد یه ماشین یهو بزنه بهمون پرت میشی بیرون. تو چیزیت بشه مامان و عمو منو می کشنا. طاها دوست داری دیگه داداش امیر نداشته باشی؟!!»

دیگه آخرش مجبور شدم التماس جونمو کنم،بلکه بیخیال شه!!!

بی خیالم شدا !! ولی جون به سرم کرد تا آخرین لحظه. در و که باز کردم سوار شه گفت:«من اصلا با این سوار ماشین نمیشم.»

دیگه واقعا کلافه شده بودم گفتم:«عرفان سریع بگو ببخشید که بهش گفتی زبون نفهم.»

عرفان گفت:«اونم گفت خودتی پس مساوی شدیم.»

به ساعت مچیم اشاره کردم و با التماس نگاش کردم که یعنی« تو رو خدا بگو قضیه تموم شه»

دیگه کوتاه اومد گفت:«خب باشه ببخشید.ولی جواب ناظمو خودت باید بدی تقصیر تو بود دیر شد»

طاها هم دیگه سوار شد و من به سرم زده بود همون روز از شغل شریف راننده سرویس استعفا بدم و شغل شریف پرستاری از زهرا رو برگزینم. ولی خب متاسفانه کار به استعفا نکشید چون اخراج شدم. 

چون خیلی بیشتر از دیروز دیر شده بود میخواستم باهاشون برم تو ها ولی دانشگاه خودمم داشت دیر میشد واسه همین دعا کردم چیزی نشه و فقط پیاده شون کردم ولی خب، چیزی شد.

شب،بعد از اینکه بچه ها دیگه رفته بودن بخوابن بابا صدام کرد و پرسید ماشین چی شده؟  فریبا خانمم نشسته بود.

گفتم :«ماشین! هیچی.چیزی نشده.فقط امروز و دیروز یه کم بچه ها دیر رسیدن مدرسه.مدرسه چیزی گفته؟»

دیگه معلوم بود لو رفتیم. واسه همین خودمو نزدم به اون راه . فریبا خانم گفت:«آره امروز ناظمشون زنگ زد پرسید مشکل ماشینمون جدیه که هر روز خراب میشه و دیر میرسیم.»

بابا فقط نگام میکرد. منم ماجرای اون روز و دیروزشو تعریف کردم کامل.آخرشم گفتم :«شرمنده باید باهاشون میرفتم تو ولی کلاسم داشت دیر میشد. استادش خیلی اذیت می کنه»

ولی بابا طعنه وار گفت:«که کلا چیزی نفهمیم!!! نه؟»

واقعا توقع نداشتم درک نکنه چرا دوست نداشتم چیزی بگم ولی خب، ظاهرا توقع بیجایی بود. فریبا خانم که  دید بابا انگار داره بهم می توپه سریع گفت:«امیر جان کاش می گفتی دیروز اینقد اذیتت کرده من دعواش می کردم » 

اینو گفت ناخودآگاه اخمام رفت تو هم.میخواستم بگم دقیقا یکی از دلایلم همین بوده. چون فقط بلده دعوا کنه و با حرفاش بچه ها رو شکنجه بده.بلد نیست درست با بچه حرف بزنه قانع کنه.حرف شنوی بچه هام ازش صفره.شایدم زیر صفر.

ولی از اخمم اینجوری برداشت کرد که بخاطر اینکه اونم گفته چرا قضیه رو نگفتم و انگار موضع بابا رو تایید کرده ناراحت شدم. باز گفت:«البته مهم نیست چیزی  که نشده چون اذیت شدی  میگم» بعدم خودش حس کرد لازمه صحنه رو ترک کنه واسه همین چندتا استکان و پیش دستی رو برداشت رفت آشپزخونه.

منتظر بودم بابا حرفی بزنه ولی ظاهرا بابا هم منتظر من بود.ولی نمی دونستم منتظر بود چی بشنوه واقعا؟!! 

گفتم:«بابا چیزی نشده بود بخوام بگم. یه شیطنت بچه گانه بود.طاها رو که می شناسید.دیگه ام حل شد»

گفت:«پسرم یه زنگ می زدی به فریبا خبر می دادی دیر رسوندیشون که وقتی از مدرسه بهش زنگ میزنن از همه جا بیخبر نباشه.وقت زیادی ام ازت نمی گرفت.درسته؟ »

گفتم:«یه جوری می گید دیر رسوندیشون انگار تقصیر من بوده.»

گفت:«من گفتم تقصیر تو بوده امیر؟ دارم میگم می تونستی بهتر اوضاع رو مدیریت کنی»

گفتم:«بابا شما زیاد سخت میگیرید.مگه چه مسئله مهمی بود که مدیریت لازم داشته باشه؟»

دیگه خوب فهمیده بودم  بابا با کدوم بخش ماجرا مشکل پیدا کرده ،واسه همین  زده بودم کوچه علی چپ ولی خب تو یه حرکت دستمو گرفت پرتم کرد کوچه اصلی!!

گفت:«امیر ازت توقع سانسور ندارم، با هر دلیل و بهانه ای که باشه. یه تماس سی ثانیه ای  به فریبا همه چی رو حل می کرد که تو دریغ کردی.»

اگه میگفتم به ذهنم نرسید زنگ بزنم دروغ گفته بودم ،چون رسید و طبق معمول از زیرش در رفتم.با خودم فکر کرده بودم اگر مشکلی پیش بیاد خودش زنگ میزنه ازم می پرسه. به نظرم مثل ماجرای زهرا مسئله خیلی  مهمی نبود که خودمو مجبور کنم، .

گفتم:«فکر نمی کردم خیلی مهم باشه.گفتم بیخود نگران میشن.ببخشید»

عذرخواهی کردم که موضوع تموم شه.البته نه اینکه عذرخواهیم الکی باشه، نه. ته دلم می دونستم حق با باباست چون اون روز اگه مخاطبم جای فریبا خانم،  بابا بود حتی یک ثانیه ام تو زنگ زدن و خبر دادن تردید نمی کردم.

ولی بابا قصد نداشت تموم کنه.

گفت:«امیرجان اگه مشکلی هست می تونیم بازم حرف....»

نذاشتم بابا جمله شو تموم کنه و با لبخند سریع گفتم :«نه بابا چه مشکلی.گفتم که چی شد.»

اون لحظه انکار تنها کاری بود که می تونستم و باید می کردم.چون این قضیه چیزی نبود که با حرف زدن حل شه.قبلا یکی دوبار مفصل راجع به شکل ارتباطم با فریبا خانم با بابا حرف زده بودیم و به نظر میومد واقعا مشکلی وجود نداره ولی من هنوز مشکل دارم و می دونم هیچ کس جز خودم نمی تونه این مشکل و حل کنه. 

خداروشکر دیگه ادامه نداد.فقط بعد از یه کم مکث گفت:«از فردا خودم بچه ها رو می برم.دستت درد نکنه امیر جان»

واقعا جا خوردم. گفتم:«چرا بابا؟ گفتم که حل شد.زبونشو یاد گرفتم.دیگه چیزی نمیشه»

ولی قبول نکرد و گفت ممکنه باز اذیتم کنن و خودش ببره بهتره.منم خیلی بهم بر خورد.تهش همونی شد که نمی خواستم.فکر کرد از پس دوتا بچه بر نمیام.شایدم  سر همون تماس سی ثانیه ای دریغ شده بود.

ولی فقط گفتم باشه و شب بخیر گفتم و رفتم بالا.بعدم سوئیچ ماشین و گذاشتم رو جا کلیدی.

نیم ساعت بعد بابا در اتاقمو زد.با سوئیچ اومده بود.

گفت:«سوئیچ و چرا گذاشتی؟ قهر کردی امیر؟!»

گفتم:«قهر چیه بابا مگه بچه ام.گفتید بچه ها رو خودتون می برید دیگه.»

گفت :«خب معنیش میشه سوئیچ و بذار سرجاش؟ این هفته که فریبا بیرون نمیره .دستت باشه»

واقعا حالم گرفته بود و اصلا دوست نداشتم بگیرم ولی روم نشد رد کنم.فقط تشکر کردم و گرفتم.

بابا داشت می رفت گفت:«امیر جان، عرفان چشمش به توئه.رفتار تو با  فریبا هزاربرابرحرفای من روش اثر میذاره.می دونستی؟»

سرمو انداختم پایین و سکوت کردم .چه مسئولیت سختی واقعا....


۱۸ مهر

فرار مغزها

 دیروز من و علی داشتیم تو حیاط دانشگاه به سمت ساختمون اصلی قدم می‌زدیم که گفت:«راستی شنیدی استاد تقوایی به رحمت خدا رفت؟!»

من یهو سر جام خشکم زد.اصلا باورم نمیشد. شوکه گفتم:«چی میگی؟!!!! کی؟! چرت نگو علی»

گفت:«چطور نشنیدی؟!  همین هفته پیش. همه می دونن.»

گفتم:«یعنی تو هم می دونستی به من نگفتی؟ یا خودتم تازه فهمیدی؟؛ پس چرا اصلا اعلامیه نزدن جایی؟! ؟ بنر تسلیتی چیزی ؟! »

گفت:«خب ضایعست بنر چی بزنن؟ واسه دانشگاه افت داره.اطلاع رسانی ام کنن ؟!!»

گفتم:«چی افت داره ؟ از کی تا حالا بنر تسلیت افت داره؟! دیوونه ای علی؟!»

گفت :« خب چی بزنن؟! بنر بزنن استاد تقوایی رفت اونور دنیا، روحش شاد یادش گرامی؟! »

یعنی خدا لعنتش کنه که اینقدر بازیگر خوبی ام هست.تا آخرین جمله اشو یه جوری جدی گفت که باز چند ثانیه طول کشید بفهمم چی گفت.

دیگه فقط کیفمو بلند کردم بزنم تو سرش و گفتم:«خدا لعنتت کنه علی.روانیه مریض»

با یه حرکت دو متر ازم دور شد و بالاخره زد زیر خنده و پوکید دیگه.

گفتم:«زهرمار عوضی..دور و برم پیدات نشه که کار دستت میدم امروز. .خیلی خری علی.صد بار گفتم شوخی خرکی نکن‌.این چیزا شوخی بردار نیست» 

همون طور که با خنده ازم دور میشد گفت:«تیک ایت ایزی داداش.رحمت خدا شامل حالش شد رفت کانادا دیگه.جدی گفتم شوخی چیه؟» 

بله درست حدس زدید. این علی همون علی دوران راهنمایی و دبیرستان. با اینکه دانش آموز خیلی تاپی هم نبود،متاسفانه نمی دونم چطوری خواب نما شد و یه شبه کنکور و طوری ترکوند که شد هم دانشگاهی و هم رشته ای من.

خلاصه که دانشگاه هم از دستش خلاص نشدم.رفیق گرمابه و گلستان که میگن یعنی این. یعنی واسه اینکه با رفیقت باشی به طور مقطعی از سلول های مغزیت نهایت استفاده رو بکنی و وقتی به نتیجه رسیدی دوباره بشی همون ابلهی که بودی!!!

هر چی ام هر ترم سعی می کنم نفهمه چه درسایی و برمیدارم که کمتر هم کلاس شیم آخرش گولم میزنه همه رو لو میدم که فرصت کنه اینجوری دیوونه بازی در بیاره.

استاد تقوایی رو دوست داشتم.واقعا آدم پری بود. عمیقأ از رفتنش ناراحت شدم. تو این یکسالی که اومدم دانشگاه دو سه تا از اساتید خوب دیگه دانشگاه هم مهاجرت کردن. خوب که فک کردم دیدم شاید علی خیلی هم بیراه نگفته. با رفتن این اساتید عملا ما اونا رو برای همیشه از دست دادیم. 


بعد دانشگاه با چند تا از بچه ها رفتیم کافه و موقع برگشت واقعا حوصله شلوغی مترو رو نداشتم واسه همین با استپ برگشتم خونه. 

جلوی در خونه که داشتم پیاده میشدم دیدم در پارکینگمون باز شد و ماشین فریبا خانم با سرعت از پارکینگ اومد بیرون.

از طرز رانندگیش معلوم بود خیلی عجله داره. وقتی رفتم تو عرفان اومد پایین و سلام کرد.پرسیدم ببینم می دونه فریبا خانم کجا رفته.

از سریع پایین اومدنش معلوم بود منم نمی پرسیدم خودش میخواست یه چیزی بگه.

گفت:«داداش هول نشیا. ولی زهرا یهو خیلی تب کرده بود.سریع رفتن دکتر.»

دو سه ساعتی گذشت ولی بر نگشتن.به نظرم واسه یه دکتر رفتن معمولی زیادی طول کشیده بود واسه همین نگران شدم.میخواستم به بابا زنگ بزنم خبر بگیرم ولی نمی دونستم اصلا خبر داره یا با زنگم قرار نگرانش کنم.البته درستش این بود به فریبا خانم زنگ بزنم ولی راستش هنوز یه کم سختمه.یعنی یه حالتیه که خیلی نمی تونم توصیف کنم. شاید یه چیزی مثل رو نشدن ، یا معذب بودن تو مکالمه های مستقیم و بدون حضور بقیه‌.

خلاصه از عرفان پرسیدم فرییا خانم به بابا زنگ زده اونم گفت نه و من دیگه چاره ای نداشتم.

فریبا خانم که جواب داد صداش عادی نبود. شبیه کسی که گریه کرده باشه حرف میزد.از حال زهرا پرسیدم.گفت عفونت شدید تو بدنش دیدن و بستریش کردن.

وقتی گفتم آدرس بدن که برم کمکشون گفت بابا پیششون.

اون لحظه از بابا شاکی شدم که چرا زنگ نزده خبر بده.

یکساعت بعد که بابا زنگ زد احوالی ازمون بگیره گفتم:«بایا چرا زودتر زنگ نزدید خبر بدید؟ مردم از نگرانی که»

عذرخواهی کرد و گفت حواسش پرت شده ،بعدم ازم تشکر کرد که خودم زنگ زدم به فریبا خانم و خبر گرفتم و پیشنهاد کمک دادم.

خلاصه خیلی ازم راضی بود.اونقد که فهمیدم حواس پرتیش واسه امتحان کردن من بوده.چون بابا کلا آدم حواس جمعیه مگر مصلحت نباشه.به خاطر همین حواس فوق العاده جمع هم اون احساس غیر قابل توصیف منو خوب فهمیده و دوست داره زودتر حل شه.دروغ چرا، خودمم دوست دارم حل شه‌.دوست ندارم اینجوری باشم.


بابا آخر شب ،تنها برگشت خونه. گفت زهرا باید امشب و بیمارستان بمونه و آنتی بیوتیک قوی بگیره تا ببینن وضعیتش تا فردا چطور میشه ولی گفت الحمدلله جدی نیست و زود خوب میشه.فریبا خانمم راضی نشده بودبابا بمونه و خودش بیاد خونه .دیگه بابا به خاطر اینکه صبح بچه ها رو ببره مدرسه برگشته بود.


امروزم خداروشکر زهرا مرخص شد.البته دکتر گفته بهتره فعلا نره مدرسه چون هنوز باید دارو مصرف  کنه و بدنش ضعیفه.واسه همین این هفته به جای فریبا خانم من مسئول رسوندن عرفان و طاها ام.

9مهر

مشکلات افتاده

از بعد از وقایع اول مهر تا همین لحظه که دارم این پست رو مخابره می کنم زهرا یک روز هم دست از تلاش برای اثبات شعر «که عشق آسان نبود اولِ»حافظ که بابا بهش اطلاق کرده بود نکشیده. یعنی یه جوری داره این شعر و بازی می کنه که خود حافظم اگه الان بود دلش واسه بابا می‌سوخت 

همون روز که بابا از پیش طاها برگشت تو همون راهرو از بابا خواهش کرد عرفان و ببخشه و ست نقاشی رو بهش پس بده بابا هم با خودش برد اتاق خودش و باهاش حرف زد و من فکر می کردم ماجرا  همونجا ختم شده ولی فرداییش سر شام یهو گفت:«عمو کامران، شما عرفان و بیشتر دوست دارید یا طاها رو؟! »

فریبا خانم گفت:«زهراااا.این چه سوالیه؟ غذاتو بخور مامان»

ولی ای کاش فریبا خانم اجازه میداد بابا خودش جواب بده. چون زهرا فقط یه قاشق دیگه از غذاشو خورد و گفت:« شما که عرفان و بیشتر دوست دارید چون خب بچه خودتونه!!»

بیچاره بابا انگار لقمه یه لحظه تو گلوش گیر کرد.چون سرفه اش گرفت  و لیوان آب و ورداشت سر کشید.

فرریبا خانمم باز پرید وسط حرفش گفت:«زهرا خانم مامان با شما نبودم گفتم غذاتو بخور؟سر غذا حرف نمیزنن که مامان»

زهرا هم با اعتراض گفت:«عه خب چیه مگه من با عمو ام. عمو شما که عرفان و بیشتر دوست دارید پس چرا فقط به طاها گفتید پویا نبینه ولی ست نقاشی عرفان و گرفتید.تازه طاها امروزم باز پویا دید شما نبودید»

طاها هم یهو قاطی کرد از اینور سکو میخواست زهرا رو بزنه گفت :«دروغ نگو من کی دیدم داشتم از جلوی تلوزیون رد میشدم فقط»

زهرا گفت:«خودت دروغ میگی قشنگ نشستی دیدی مامان بهت گفت برو بالا گوش ندادی گفتی فقط یکی میبینم ولی صدتا دیدی»

هیچ کدومم به تذکرای فریبا خانم که هی میگفت بس کنید و ساکت باشید گوش نمیدادن.

وسط اون شلوغی یه لحظه به عرفان نگاه کردم و دلم براش سوخت.از اون حرفا درباره خودش تو جمع  انگار معذب بود و خجالت کشیده بود.سرشو انداخته بود پایین و با غذاش بازی می کرد.

بابا هم  بلاخره گفت:«دخترم  بیا اول غذامونو تموم کنیم بعد میریم با هم حرف میزنیم باشه؟ » 

گفت:«پس طاها چی؟  به اون هیچی نمیگید؟»

بابا گفت :«چرا با طاها هم حرف می زنم .الان دیگه غذا بخوریم؟ سرد شدا»

اما اگه فک کردید با دور دوم توجیهات بابا که خیلی هم طولانی تر از دور قبل بود،زهرا کوتاه اومد سخت در اشتباهید.

دیروز که از دانشگاه برگشتم عرفان خیلی خوشحال بود.یعنی کلا تو  حرکات و حرف زدنش دیگه اثری ازاون ناراحتی چند روز اخیرش نبود.بهش گفتم :«چی شده داداش خیلی خوشحالی؟!!!»

اصلا چشماش برق زد. با ذوق گفت:«داداش یه دقیقه بیا» بعدم دستمو گرفت منو کشید تا اتاقم ، در و که بست گفت:«داداش فک کنم بابا میخواد بذاره فردا کلاس نقاشی ثبت نام کنم.»

گفتم:«فک کنی؟ چرا مگه چی شد؟»

گفت:«داداش صبح بابا ست نقاشی مو گذاشته بود رو میز. یعنی میخواد بذاره دیگه نه؟»

گفتم:«یعنی فقط وسایل و گذاشت رو میز رفت؟ چیزی نگفت؟»

چون همچین حرکتی از بابا بی سابقه بود. اگر بخواد ببخشه و به هر دلیلی از تنبیهش کوتاه بیاد یا تخفیف بده ،حتما قبلش یه سخنرانی  کامل شامل: نصحیت و تهدید در صورت تکرار و قربون صدقه و توقعات پدرانه ای که داره، مهمون می کردش.

گفت:«نه داداش منکه ندیدم بذاره.از مدرسه اومدم رو میزم بود .حتما صبح گذاشته دیگه »
وقتی اینو گفت دیگه مطمئن شدم یه جای کار می لنگه.ولی از طرفی هم اون لحظه حدسی نداشتم که بگم کار کس دیگه ای بوده چون همه دیدیم بابا خودش ست نقاشی رو با خودش برد اتاقشو دست خودش بوده.

گفتم:«نمی دونم داداش شاید. صبر کن بابا برگرده  می فهمیم. ان شالله که اجازه میده»

گفت :«حتما اجازه میده داداش .پس چرا ست نقاشیمو پس داده؟»

هر چی فک کردم به نتیجه نرسیدم بابا چرا همچین حرکتی کرده!! ولی بیشتر که برخوردهای اخیر بابا رو  مرور کردم دیدم  بازم کارایی کرده که تا قبل از این ازش بعید بوده. مثلا سر همین دست گل اول مهرشون. غیر ممکن بود عرفان سر همچین کاری مورد نوازش بابا قرار نگیره ولی همه چی فقط با محرومیت تموم شده بود.و فکر می کنم همش به حضور طاها و زهرا مربوطه. چون بابا هیچ رقمه نمی تونه خودشو راضی کنه که یه روزی دست رو عزیزای دل برادرش بلند کنه پس تصمیم گرفته کلا این روش تنبیه و کنار بذاره که بینشون فرقی نذاشته باشه. و این یکی از هزار و یک حسنیه  که ازدواج بابا داره و من بابتش خوشحال ترین برادر روی زمینم.


دعا می کردم این ماجرا هم همینجوری که عرفان فکر می کرد جلو بره و بابا محرومیتشو پس گرفته باشه ولی خب...ماجرا یه شکل دیگه بود کلا.

شب، بعد از اینکه بچه ها دیگه خوابیده بودن آروم یکی چندتا تقه به در اتاقم زد.

جواب که دادم در یواش باز شد و عرفان یواش کله کشید تو اتاق و در گوشی گفت:«داداش میشه یه دقیقه بیام پیشت؟»

گفتم :«آره داداش چرا نمیشه بیا ببینم چی شده؟»

خیلی ناراحت بود.گفت:«داداش بابا فقط شب بخیر گفت رفت.اصلا حرفی نزد.نگفت فردا برم ثبت نام کنم.داداش اگر نمی خواست اجازه بده پس چرا وسایلمو پس داد؟ میشه تو فردا از بابا بپرسی؟ تو رو خدا داداش»

گفتم :«چرا نمیشه داداش؟ »

ساعت تازه 10 بود و می دونستم بابا هنوز نخوابیده.منم کل امروز کلاس داشتم واسه همین دیگه موکولش نکردم به امروز و رفتم پایین پیشش.

با فریبا خانم جلو تلوزیون بودن. اول تردید کردم که جلوی فریبا خانم مطرح کنم ولی بعد به خودم یادآوری کردم که دیگه عضوی از خانواده ست  و لازم نیست چیزی رو جلوش سانسور کنم.

وقتی ناراحتی عرفان  و به بابا گفتم قشنگ شوکه شد!!
گفت:«من ست نقاشیشو پس دادم؟!!»

گفتم :«امروز خیلی خوشحال بود.گفت بابا صبح ست نقاشیمو گذاشته رو میز. »

اینو گفتم بابا دیگه  تا ته ماجرا رفت.یه نفس عمیق کشید و گفت:«حتما کار زهرا بوده»

فریبا خانم قشنگ معذب شد از شنیدنش. گفت:«زهرا؟!! مگه اصلا می دونسته کجا گذاشتی؟ »

بابا گفت:«اون روز وقتی بردمش تو اتاق حرف بزنیم دید کجا گذاشتمش»

فریبا خانمم یهو خیلی ناراحت شد و اخماش رفت تو هم ،بعدم از جاش بلند شد و داشت می رفت که بابا پرسید کجا میره؟

میخواست بره سراغ زهرا ولی بابا اجازه نداد بیدارش کنه. فریبا خانم اصرار داشت که هنوز خوابش نبرده و اگرم برده باشه مهم نیست ولی بابا بلاخره آرومش کرد و گفت که چیزی نشده و بذاره برا  فردا .

منم دیگه تنهاشون گذاشتم و برگشتم اتاقم.

ولی امروز غروب که  از دانشگاه برگشتم وقتی داشتم میرفتم اتاقم دیدم صدای گریه زهرا خیلی آروم میاد. در اتاقش نیمه باز بود.یکی به در زدم و یواش رفتم تو.تا رفتم تو اشکاشو پاک کرد و سلام کرد.

رفتم کنارش رو تخت نشستم  و گفتم:«چی شده آبجی چرا گریه می کنی؟»

با بغض گفت:«هیچی» ولی خیلی زود چشماش باز پر از اشک شد و بغضش ترکید.

گفتم :«اگه خواستی به داداش بگو چی شده.اگر دوست نداری بگی ام اشکالی نداره داداش میرم.»

چند ثانیه منتظر بودم و وقتی دیدم فقط گریه می کنه بلند شدم برم ولی دستمو گرفت، منم دوباره نشستم.

گفت :«داداش امیر، عمو دیگه منو دوست نداره؟ پشیمون شده با مامانم عروسی کرده مارو آورده خونتون؟! »

از حرفاش واقعا حالم بد شد.مطمئن بودم فریبا خانم همچین چیزایی بهش نگفته ولی هر چی که بود قطعا تو دعوا کردنش زیاده روی کرده بود و حرفایی زده بود که با یه کم چاشنی فکر و خیال بچه گانه، نتیجه اش شده بود این  شکنجه روحی.

گفت:«داداش من که نمی خواستم دختر بدی بشم کار بد کنم فقط میخواستم عرفان بتونه بره اون کلاسش. آخه تو اتاقش تاریخ امروز و رو  یادداشت قلبی نوشته بود زده بود بالای میزش،خیلی دوست داشت بره. »

دیگه بغلش کردم و مثل ابر بهار تو بغلم گریه می کرد.

گفتم :«چی میگی آبجی؟! مگه میشه عمو تو رو دوست نداشته باشه؟  عمو که دختر نداشته.می دونی چققققد خوشحال که دیگه الان یه دخترداره!اونم  به این خوبی به این خانمی مهربونی! نمی دونی که زهرا خانم.عمو تو رو بیشتر از همه دوست داره.دیگه هیچوقت از این فکرا نکنیا.»

گریه اش کمتر شد. ولی هنوز مضطرب بود و بغض داشت.گفت:«آخه داداش امیر من بی اجازه به کمد عمو دست زدم»

گفتم:«خب عمو که اومد میری ازش معذرت خواهی می کنی . اینکه گریه نداره. میگی اشتباه کردی و دیگه تکرار نمی کنی.عمو هم اونقد تو رو دوست داره و می دونه چقد دختر خوب و مهربونی هستی زود قبول می کنه. ها؟»

بلاخره با چشمای خیس ،لبخند رو لبش نشست و با سر تایید کرد.

منم با لبخند از اتاقش اومدم بیرون ولی از عصبانیت داشتم می ترکیدم.بدجوری دلم میخواست بدونم فریبا خانم چی به بچه گفته بوده که  همچون فکرایی به کله اش زده ، حتی یه لحظه به سرم زد برم ازش بپرسم ولی شیطون و لعنت کردم.

بابا که اومد ایندفعه خصوصی باهاش حرف زدم و از حال و روز زهرا بهش گفتم.گفتم که بدونه زهرا خیلی بیشتر از حقش تنبیه شده و حتی اندازه سر سوزنی اگر ته ذهنش توبیخی براش در نظرداره بی خیالش بشه.

بابا هم دمش گرم.واقعا سنگ تموم گذاشت. چون وقتی رفت پیش زهرا، نیم ساعت بعد زهرا در حالی که انگار دنیا رو بهش داده باشن با ذوق از اتاقش اومد بیرون و  در حالی که داشت می رفت سمت اتاق عرفان با هیجان داد زد:«عرفان... عرفان... فردا دیگه می تونی بری کلاس و ثبت نام کنی»

اینکه میگن دختر رحمت راست...

تازه فک کنم زهرا ها یه جور دیگه رحمتن.

۵ مهر 

چالش رو حرف بابا حرف زدن

ساعت 11 کلاس داشتم ولی یه کم زودتر بیدار شدم تا اولین  صبحانه اول مهر، با خانواده جدید رو  از دست ندم.

موقع صبحونه،برعکس صبح اول مهر های گذشته، بابا به طرز عجیبی  ساکت  بود . حتی یه کلمه تذکر و توصیه و یادآوری رعایت نظم و انضباط و ادب و نزاکت و احتیاط و مراقبت و شیطونی نکردن ازش شنیده نمیشد.

حدس زدم به خاطر سابقه درخشانی که عرفان و طاها تو روز اول مهر، طی دو سال گذشته ثبت کردن، بابا به این نتیجه رسیده توصیه هاش برعکس شنیده میشه، واسه همین امسال تصمیم گرفته هیچی نگه،بلکه اول مهر آرومی داشته باشه ولی خب ، متاسفانه این رویکرد هم جواب نداد و عرفا ن و طاها به رسالت همه ساله اشون پایبند موندن و متاسفانه تر که هر سال پیشرفته از پارسال...

ساعت سه که رسیدم خونه، خونه به شدت  ساکت بود.فقط زهرا تنهایی داشت پویا می دید و از طاها و عرفانم خبری نبود. فریبا خانم میخواست برام ناهار گرم کنه ولی گفتم نیازی نیست زحمت بکشن و خودم انجام میدم ولی اگر بابا هنوز نیومدن صبر می کنم با بابا میخورم.

وقتی رفتم بالا دیدم در اتاق عرفان  نیمه بازه و  صدای پچ پچ میاد. رفتم آروم در اتاق و باز کردم و تو اتاق سرک کشیدم. عرفان تا منو دید سلام کرد و طاها هم پشت سرش با ذوق گفت سلام داداش امیر. داداش ما امروز تنهایی اومدیم خونه ها....

عرفانم فقط بازوی طاها رو یواش کشید عقب آروم و شاکی  گفت عه ..خب..

همینقد بس بود که بفهمم دست گل اول  مهرشونو به آب دادن...

گفتم چرا مگه مامانت نیومد دنبالتون؟

بخاطر اون حرکت عرفان، طاها فک کرد دیگه نباید چیزی بگه و  جوابی نداد.

گفتم ها؟ عرفان؟ 

همون موقع صدای سلام کردن بابا اومد، واسه همین عرفان فقط با استرس گفت: داداش بعدا می گم باشه؟!!

فقط با تاسف براش  سر تکون دادم و اومدم بیرون.

سر ناهار بابا خیلی عصبانی بود.فریبا خانم خیلی سعی داشت بابا رو آروم کنه .می گفت حسابی دعواشون کرده ولی از طرفی هم از بابا میخواست یه کاری کنه دیگه همچین کاری رو نکنن. نگرانی تو صورتش موج میزد وقتی اینو میخواست.

دیگه بابا برام تعریف کردماجرا رو.  چون فریبا خانم اول میره دنبال زهرا ، طاها و عرفان معمولا یه ده دقیقه، یه ربعی باید منتظر بمونن. حالا امروز موقع تعطیلیشون یکی به فریبا خانم زنگ میزنه و خودشو یکی از کادر مدرسه معرفی می کنه و میگه همسرتون اومدن دنبال بچه ها و چون گوشیشون خاموش شده از ما خواستن زنگ بزنیم بهتون خبر بدیم که شما دیگه نیایید. فریبا خانم ولی زنگ زده به بابا و وقتی فهمیده همچین چیزی نیست طبق برنامه رفته دنبالشون ولی دیده بچه ها نیستن.خلاصه بنده خدا دیگه مرده بود و زنده شده بود تا برسه خونه و ببینه بچه ها سالم رسیدن خونه. 

بابا پرسید: بلاخره  فهمیدی کی بوده زنگ زده بهت گفته من رفتم دنبالشون؟  

فریبا خانمم گفت: میگن محمد حسین بوده زنگ زده. ولی صدای بچه نبود. آدم بزرگ بود مطمئنم.

من گفتم یعنی فک نکردن شاید شما همون لحظه زنگ بزنید به بابا و لو برن؟ 

اینو گفتم بابا یهو پیشونیشو مالید و انگار گر گرفت .گفت:« یعنی هر بلایی سرش بیارم امروز حقشه. دیدم هر دو سیمکارتام غیر فعاله ها، فک کردم گوشیم قاطی کرده.سر صبحی منو فرستادن دنبال نخود سیاه که گوشیمو دستکاری کنن سرتقا»

بابا همیشه عادت داره تو ماشین ،گوشیشو روی هولدر داشبورد بذاره.به بهانه خوراکی خریدن، طاها ،بابا رو پیاده کرده که  عرفان گوشی بابا رو دستکاری کنه.

دوباره که کل ماجرا رو مرور کردم دیدم اصلا قصد نداشتن لو نرن. چون در هر صورت به محض اینکه بدون بابا می‌رسیدن خونه لو میرفتن.تمام این نقشه ها رو چیده بودن که  فریبا خانم و نگران نکنن.که نیاد در مدرسه ببینه نیستن شوکه بشه. فقط نمی دونم رو چه حسابی خیال می کردن بابا از هفت و نیم صبح تا ۱۲ بعد از ظهر کلا سراغ گوشیش نمیره و نمی فهمه که سیمکارتاش غیر فعال. 

بابا که بلند شد بره بالا، فریبا خانم یه بار دیگه خواهش کرد آرامششو حفظ کنه و منم بعد از این که  کمک کردم ظرفا رو جمع کنن رفتم بالا و رو پله های منتهی به اتاقم نشستم و گوش دادم. 

بابا داشت می گفت:«راستشو بگید، کی بود زنگ زد به فریبا ؟»

طاها گفت:«راس میگیم عمو، به خدا محمد حسین بود. تو هم بگو دیگه عرفان»

بابا گفت:«راجع به قسم خوردن چی گفته بودم آقا طاها؟! یادت رفت؟» 

طاها هم سریع گفت :« ببخشید ولی آخه شما باور نمی کنید. ما دروغ نمیگیم. عرفاااان.»

می تونستم قیافه عرفان و تصور کنم.مقصر اصلی ماجرا باز مظلوم شده بود و جیکش در نمیومد:))

بابا که فهمید تا طاها هست عرفان دهن باز نمی کنه گفت:«باشه شما فعلا برو تو اتاقت»

طاها گفت:«عمو ما فقط می خواستیم شما ببینید ما می‌تونیم تنهایی بیاییم خونه. خودمون بلدیم.باور‌کنید»

چند ثانیه صدایی نیومد و می تونستم حس کنم بابا بدجوری داره از این حرف  حرص می خوره و خودشو کنترل می کنه که داد نزنه.

بعدم یهو در اتاق عرفان باز شد و بابا در حالی که دست طاها تو دستش بود از اتاق اومدن بیرون و مستقیم رفتن تو اتاق طاها. 

من ناخودآگاه از جام بلند شدم ولی حواسشون اصلا به من نبود واسه همین دوباره سر جام نشستم و گوش دادم.

بابا گفت تا وقتی دوباره بیام پیشت تو اتاق بمون.متوجه شدی؟!

چند ثانیه بعدم گفت بگو چشم.

احتمالا طاها در جواب فقط سر تکون داده بود.

بابا که برگشت اتاق عرفان دوباره سوالشو تکرار کرد.

عرفانم بلاخره دهن باز کرد و با ترس گفت: «محمد حسین بود.گفت رو گوشیش یه نرم افزاری داره که صدای آدمارو تغییر میده.میشه مثل آدم بزرگا.»

اصلا باورم نمیشد. واقعا این نسل جدید داره به لول های ترسناکی از خلاقیت  صعود می کنه.

دوباره سکوت برقرار شد که باز نشانه تلاش بابا برای حفظ آرامشش بود.

عرفان گفت :«فقط می خواستیم فریبا جون نگران نشن.می خواستیم.....»

ولی بابا نذاشت عرفان حرفشو تموم کنه  و گفت:«ست نقاشی تو بیار بده من.»

+ چرا؟

- چون دیگه لازمش نداری.

+آخه چرا؟

 چون نه دیگه  کلاس نقاشی ثبت نام می کنی نه اجازه میدم خونه دوستات بری .هر چی گفتم فراموش کن .مثل بقیه حرفام که یادت رفته اینا رو هم  یادت بره.

با شنیدن این حرف  عرفان دیگه به گریه افتاد و شاکی گفت:«آخه چرا؟!مگه چیکار کردم ؟! شما خودتون گفتید کلاس پنجم بهش فک می کنید ولی زیر قولتون زدید ،من همه چی یادمه، ولی شما یادتون رفته.گفتید چون فریبا جون هست میاد دنبالتون. اصلا دیگه فکرم نکردید ببینید می تونم یا نه‌، ولی به داداش اجازه دادید. فرق من با داداشم چیه ؟! »

کوچیک تر که بود وقتی کار بدی می کرد خیلی سخت عذرخواهی می کرد.هزار جور آسمون ریسمون می بافت که کارشو توجیه کنه.یعنی باید خودمونو می کشتیم تا بهش حالی کنیم  اصلا اشتباهی کرده و یه ببخشید ازش بشنویم.ولی بلاخره تو همون برخورد اول توجیح میشد و بلاخره عذرخواهی می کرد، ولی الان دیگه از بهانه هاش به همین راحتیا کوتاه نمیاد. حتی اگه تنبیه شه.

 اسم این کاراشم گذاشتم «چالش رو حرف بابا حرف زدن ». دیگه تقریبا مطمئن شدم عرفان این چالش و برای خودش درست کرده و هر چند وقت یه بار خودشو در معرضش قرار میده که ببینه اگه رو حرف بابا حرف بزنه مثلا چی میشه؟ دنیا چه شکلی میشه؟یا مثلا تست کنه ببینه تنبیه های بابا تا کجا می تونه پیش بره؟چون اونقد باهوش هست که بدونه با همچین کار احمقانه ای بابا راضی نمیشه که هیچی، چهارتا چیز دیگه ام از دست میده.مطمئنم که می دونه.

خلاصه بابا  هم دیگه هر چی خودداری کرده بود و تلاش کرده بود ولوم صداشو نرمال نگه داره این حرفا براش حکم جرقه واسه بنزین و داشت و دیگه  منفجر شد و  داد زد : «فرقت اینکه که اگه همین الان به داداش بگم از فردا حق نداره تنهایی بره دانشگاه، فقط میگه چشم بابا برعکس تو که با این کارای خطرناک و احمقانه ات آخرش‌ یه بلایی سر خودت و بقیه میاری. بجنب وسایل نقاشی رو بیار ببینم.دیگه ام صداتو نشنوم عرفان.حتی یه کلمه.»

بابا اونقد صداش بالا رفته بود که زهرا رو کشوند بالا، وقتی اومد بالا و منو رو پله ها دید اومد کنارم نشست ولی هیچی نگفت.

همون لحظه بابا عصبانی درو باز  کرد و با ست نقاشی اومد بیرون و قبل از اینکه در و ببنده گفت :«بیرون این اتاقم نبینمت امروز»

بابا داشت میرفت سمت اتاق طاها که زهرا با قیافه جدی بلند شد و بدون اینکه به بابا نگاه کنه از کنارش رد شد و رفت تو اتاق عرفان و در و بست و صداش اومد که داشت عرفان و دلداری میداد.سر همینم بابا یه کم مکث کرد که گوش بده. داشت می گفت:«داداش عرفان گریه نکن دیگه.تو گریه کنی منم گریه ام میگیره ها. من به عمو میگم وسایل نقاشیتو پس بده. عمو خیلی مهربونه پس میده »

اون لحظه  بابا  چشماش  برق زد و یه لحظه لبخند رو لبش نشست .قشنگ معلوم بود داشت قند تو دلش آب میشد از حرفای زهرا.

همیشه شنیده بودم که می گفتن دختر رحمت ولی هیچوقت درک نمی کردم. با وجود زهرا ولی دارم می فهمم کم کم :) هیچی تو اون لحظه نمی  تونست اون عصبانیت بابا رو به لبخند تبدیل کنه جز مهربونی و  شیرین زبونی یه دختر.    

بابا که چشماش از حالت قلبی به حالت عادی برگشت بلاخره متوجه حضور من شد و گفت:«تو از کی اینجایی؟»

با خنده گفتم :«از همون اولش»

بابا گفت :«می بینی امیر؟ سر نمازات واسم دعا کن .سه برابر نیاز دارم.»

گفتم :«سه برابر چرا بابا؟ زهرا که عشقه.»

بابا گفت:«نشنیدی مگه؟ که عشق آسان نمود اول ؟....»


۲مهر

اولین دعوا

دو هفته از اومدن فریبا خانم و بچه ها به خونمون گذشته بود که اولین دعوای بچه ها اتفاق افتاد.

البته خدارو شکر می کنم که این مواقع  مجبور نمیشم دخالت کنم چون اگر بابا هم نباشه حتماً فریبا خانم هست و خودش رسیدگی می کنه. البته بهتره بگم اکثر مواقع.چون هر چیزی استثنایی هم داره.


اون روز تو اتاقم داشتم رو پروژه دانشگاه کار می کردم که صدای اعتراض زهرا رو شنیدم که داشت بلند می گفت: «طاها اذیت نکن میگم منم بلدم پسرونه نیست» و چند ثانیه بعد با گریه رفت پایین ،درحالی که مامانش و صدا می کرد. 


چند دقیقه ای آرامش خوبی برقرار شد و من دوباره مشغول کارم شده بودم که ایندفعه صدای عرفان بلند شد که گفت:«نخیر خواهر منم هست بابا گفت زهرا دیگه خواهر منم هست» 

با شنیدن این جمله ناخودآگاه دلشوره گرفتم.فکر اینکه دعواهاشون از این به بعد ممکنه سر روابط جدیدی که با هم پیدا کردیمم باشه بدجور نگرانم کرد.

وقتی سر و صداشون بالا گرفت و شنیدم که زهرا هی میگفت نکنید نکنید، فهمیدم درگیر شدن و ناخودآگاه بلند شدم که برم جداشون کنم ولی هنوز به در نرسیده صدای فریبا خانم و شنیدم که اومد بالا و دیگه ساکت شدن.

منم دیگه بیرون نرفتم.

فریبا خانم در حرکت اول بهشون تذکر داد که دعوا اصلا کار خوبی نیست بعدم ازشون پرسید سر چی دعواشون شده؟ 

عرفانم زودتر از بقیه گفت:« طاها نمی‌ذاره زهرا بازی کنه همش اذیتش می کنه»

طاها هم عصبانی گفت:« به تو چه خواهر خودمه »

فریبا خانم گفت:«طاهاااا، این طرز حرف زدن و می دونی مامان دوست ندارم. برای چی نمی ذاری آبجی بازی کنه؟ »

طاها هم با التماس گفت:« خب آخه آبجی خوب بلد نیست بنویسه بازی رو خراب می کنه»

زهرا هم فوری گفت :«خیلی هم بلدم بنویسم از تو بهتر می نویسم فقط یواش می نویسم»

فریبا خانم گفت:«طاها اجازه بده آبجی هم بازی کنه دیگه.تو داداش بزرگتری اگه یواش می نویسه باید  کمکش کنی مثل عرفان.نه اینکه تو بازی راش ندی. » 

آخرشم گفت که اگر می تونن بدون دعوا با هم بازی کنن که خیلی عالیه ولی اگر فکر می کنن بازم دعواشون میشه هر کی بره اتاق خودش و تنهایی خودشو سرگرم کنه. 

فقط صدای عرفان اومد که قول داد و باعث شد فریبا خانم بره پایین چون امیدوار بود طاها سر عقل اومده باشه و خداروشکر امیدش ناامید نشد و اون روز و دیگه بدون دعوا با هم بازی کردن.


ولی چند روز بعد که اتفاقا علاوه بر بابا، فریبا خانم هم  خونه نبود و این سه تا رو سپرده بود به من ، صدای سر صدا از پایین شنیدم و با دو خودمو رسوندم پایین ، تو مسیر رسیدن بهشون ،دیدم  که عرفان ،طاها رو با تمام قدرت کشید عقب  و طاها پرت شد زمین.

 طاها با حرص بلند شد و به عرفان حمله کرد و شروع به زدن کرد‌. تا بهشون برسم و جداشون کنم عرفان چندتایی کتک خورده بود.تمام مدت هم صدای پس زمینه، صدای گریه زهرا بود که رو زمین نشسته بود و گریه می کرد.

بازوی دو تاشونو گرفتم و گفتم:«چه خبره ؟ واسه چی دعوا می کنید؟ »

عرفانم عصبانی گفت:«داداش، طاها ،زهرا رو میزنه»

طاها هم گفت:«به تو چه دوست دارم خواهرمو بزنم.»

گفتم:«طاها؟!!!! ببین آبجی داره گریه می کنه؟! هیچوقت نباید بزنیش.»

بعدم رفتم سمت زهرا و کنارش نشستم شروع کردم موهاشو ناز کردن.

همونطور که نازش می کردم گفتم:«طاها آبجی گناه داره.چرا می زنیش؟ می دونی چقدر کار بدیه؟»

گفت:«داداش امیر آخه بازی رو خراب کرد.صفحه رو زد بهم ریخت همش از این کارا می کنه.»

زهرا هم صورتشو برگردوند سمت طاها و با عصبانیت و گریه گقت:«واسه اینکه تو همش تقلب می کنی مهره ات یه جای دیگه بود الکی می‌ذاری جای دیگه خودت بازی رو خراب می کنی» 

طاها هم گفت:«دروغ نگو» 

گفتم:«طاها هر چی ام بشه بازم نباید آبجی رو بزنی.باشه؟! »

طاها گفت:«خب چرا به اون نمیگی بازی رو خراب نکنه» 

گفتم:«چرا به زهرا هم میگم. زهرا جان تو هم هر چی شد صفحه بازی رو بهم نریز باشه؟ ولی تو هم نباید آبجی رو بزنی هر چی ام بشه.»

زهرا گفت:«خب بهش بگو تقلب نکنه‌.اون تقلب کرد منم دوست نداشتم دیگه بازی کنم.»

گفتم:«طاها تو هم دیگه تقلب نکن باشه‌؟»

طاها هم یهو عصبانی شد گفت:«من کی تقلب کردم همش دروغ میگه» 

وااای دیگه داشتم دیوونه می شدم از دستشون که عرفان یهو گفت:«چرا، تقلب کردی، زهرا راس میگه»

طاها هم یهو آمپر چسبوند و دوباره پرید به عرفان و من باز سریع رفتم وسطشون و گفتم بسه.

عرفانم گفت:«منکه اصلا دیگه با تو بازی نمی کنم. تو متقلبی.»

گفتم:«عرفان نگفتم بسه؟!»

میدید طاها آماده دعواستا، باز حرفهای تحریک آمیز میزد.

طاها هم گفت:«خودتی»

دیگه کلافه شدم و گفتم «اگر نمیخواید آشتی کنید و همش قرار دعوا کنید هر کی بره اتاق خودش که پیش هم نباشید.» 

عرفانم خیلی بهش برخورد.درسته بزرگ شده ولی هنوز برای درک بعضی حرفا بچه ست. نفهمید منظورم با اون نیست و اینجوری میگم که طاها بره اتاقش که شر بخوابه.

گفت «داداش من و زهرا که دعوا نکردیم.چرا اینجوری میگی.» 

با خودم گفتم بعداً باید یه جلسه توجیهی براش بذارم ولی اون لحظه تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که بدون اینکه زهرا و طاها ببینن سرمو برگردونم سمتشو یه چشمک بهش بزنم و امیدوار باشم  اونقد باهوش باشه که اون لحظه کوتاه بیاد و خب ، به هوشش بیخود امیدوار نبودم.چون بلافاصله گفت:«منکه اصلا دیگه حوصله ام ندارم میرم‌»

بعدم رفت بالا و چند ثانیه بعد زهرا هم پشت سرش رفت بالا.

ولی طاها گفت من که می‌خوام تلویزیون ببینم و رفت سمت هال و منم دیگه برگشتم اتاقم. ولی سی ثانیه نشد که عرفان اومد پیشم‌‌.

گفت:«داداش وقت داری یه دقیقه یه چیزی بگم.»

گفتم:«آره داداش اتفاقا خودمم باهات کار داشتم.»

گفت:«چیکار؟»

گفتم:«حالا تو اول حرفتو بگو بعد من میگم.»

خییییلی ناراحت گفت:«داداش ، بابا خودش گفت چون با فریباجون ازدواج کرده دیگه ما همه خواهر برادریم مگه نگفت؟»

گفتم:«چرا گفت.»

گفت:«ولی طاها همش میگه زهرا خواهر خودمه. داداش من خیلی ناراحت میشم اینجوری میگه.هر چی ام میگم باز میگه خواهر خودمه.گوش نمیده.واسه همین میخواستم به بابا بگم که طاها همش اینو میگه و زهرا رو میزنه ولی می ترسم بابا دعواش کنه.»

قبل از اینکه چیزی بگم بعد از چند ثانیه مکث خودش گفت:«ولی دادش بابا هیچوقت طاها رو دعوا نمی کنه نه؟ بابا ، طاها و زهرا رو خیلی دوست داره هیچوقت دعواشون نمی کنه.»

خیلی بهش افتخار کردم که به خاطر نگرانیش میخواست از ناراحتی خودش بگذره و چیزی نگه. و خیلی غصه خوردم که هنوز بعضی برخورد های اشتباه بابا، بعد از مرگ عمو کوروش اونقد تو ذهنش پر رنگه که همچین حرفی میزنه، واسه همین وظیفه ام دونستم از فکر اشتباهی که داشت درش بیارم.

گفتم:« آره داداشی بابا طاها و زهرا رو خیلی دوست داره ولی وقتی گفته ما همه خواهر برادریم یعنی همونطوری که من و تو رو خیلی دوست داره، ولی اگر لازم بشه دعوامونم می کنه، طاها و زهرا هم اگر یه روزی لازم بشه ممکنه دعوا هم بکنه.»

تو فکر رفت ولی من ادامه دادم :«ولی فکر نکنم بابا برای همچین چیزی طاها رو دعوا کنه. باهاش حرف میزنه که از اشتباه دربیاد و یادش بیاد که دیگه ما همه خواهر برادریم.»

از قیافه اش معلوم بود حالش بهتره.اثری از اون غمی که وقتی اومد تو اتاق، تو صورتش موج میزد نبود. 

یه کم بعد گفت: «داداش با من چیکار داشتی؟ میخواستی چی بگی؟»

منم خواستم  توجیهش کنم که چرا اون حرف و زدم و فقط میخواستم طاها نیادپیشتون که دعوا تموم بشه ولی نیاز به توضیح بیشتر نداشت چون سریع با خنده گفت:«نمیخواد بگی داداش خودم دیگه فهمیدم.فریباجونم اوندفعه همینو گفت من ناراحت شدم ولی فک کنم اونم منظورش همین بود.»

گفتم:« آفرین داداش باهوش خودم.»

عرفان بلاخره با بابا حرف زد و مشخص شد مشکل اصلی که باید حل شه کتک زدنای طاهاست.طاها هیچوقت هیچ مشکلی با شریک شدن خواهرش با من و عرفان نداشته و نداره چون ما همیشه به زهرا می گیم آبجی و  حتی یکبارم نشده طاها اعتراضی کنه یا موضعی بگیره.طاها و زهرا هم همیشه منو داداش امیر صدا می کنن که همه اینا یعنی ما واقعا برای همدیگه خواهر برادریم ولی مشکل وقتی ظاهر میشه که طاها طبق عادت بد همیشه اش وقتی با زهرا دعواش میشه، میخواد کتکشم بزنه ولی عرفان جلوشو میگیره و همین باعث میشه طاها ،فقط اون لحظه دلش بخواد رابطه قبلی خودشو و خواهرش بهم نخوره و کسی دخالتی نکنه .واسه همین اون حرف و میزنه. هیچ قصد و منظوری دیگه ای هم از حرفش نداره.


بابا در این راستا خیلی تلاش کرده. خیلی با طاها حرف زده و همچنان هم ادامه داره ولی خب هنوز موفق نشده این عادت زشت و از سر طاها بندازه.احتمالا به زودی مجبور شه یه کم جدی تر برخورد کنه.


30 شهریور