ما شش نفر

ما شش نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم با اعضای جدید خانواده
ما شش نفر

ما شش نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم با اعضای جدید خانواده

دفتر جدید

میگن خدا برای بنده هاش از پدر مادر هم مهربون تره اما آدما معمولا اینو درک نمی کنن.یعنی تو طول زندگیشون شاید اتفاقی  پیش نیاد که به واسطه اش این موضوع رو درک کنن ولی برای ما، چرا.

وقتی که خدا عمو کوروش و دو سال پیش ازمون گرفت و حالا به جاش سه نفر رو بهمون اضافه کرد، فهمیدیم که چقدر بزرگ و مهربونه. که چقد حواسش به تک تک بنده هاش هست.که چقدر برای بنده هاش کافیه.

و اینجوری شد که چندماهی هست ما سه نفر شدیم ما شش نفر. 

بابام کامران 40 ساله و مهندس عمران ، من، امیر 19 ساله و دانشجوی سال دوم نرم افزار، عرفان داداش کوچولوم 10 ساله و امسال میره پنجم دبستان ، طاها پسر عموم 8 ساله و هم مدرسه با عرفان،میره سوم ، زهرا دختر عموم 7 ساله کلاس دوم و فریبا خانم مامانشون لیسانس حسابداری و خانه دار هستن.

و چقدر ماجرا داریم ما شش نفر.


1398/06/23

+ یه مدت بعد از خداحافظی از وبلاگ قبلیم ،عادت به نوشتن باعث شد دوباره شروع کنم . ولی این بار رو کاغذ و قلم اما تو همون حال و هوای وبلاگ نویسی.حالا تصمیم گرفتم نوشته هامو تو قالب یه وبلاگ منتشر کنم.سلام بلاگ اسکای. دوست قدیمی من!

بازگشت ماشین

دیشب که بابا عرفان و آورد من داشتم تو اتاق درس میخوندم.در ا تاق باز بود و صداشو می شنیدم که عادی داره به مامان جواب میده که چقدر بهمون خوش گذشته. از کوچیکیش بازیگر خیلی خوبی بود سرتق!!

یه کم بعد صدای چندتا تقه در اومد و صدای یواشش که گفت: داداش؟!

گفتم امشب سمت من نیا عرفان.

گفت داداش فقط یه چیزی...

دیدم زبون آدم نمی فهمه بلند شدم در و بستم و قفلش کردم.

یه ربع بعد یه صدایی از پشت شنیدم.برگشتم سمت در دیدم زیر در یه کاغذ افتاده.

حرفایی که میخواست بگه تو نامه نوشته بود ، انصافا خط اش به عنوان یه بچه ده ساله خیلی خوبه!

نوشته بود:

«داداش  بابا و فریبا جون دعواشون شد.فریبا جون  فهمید بابا ماشینتو ازت گرفته خیلی عصبانی شد. گفت من جای فرزاد میخواستم ازش عذرخواهی کنم بعد تو کاری کردی اینجوری از خونه بذاره بره؟! بابا هم گفت بیشتر از اینا ازش توقع داشتم باید بفهمه ارزش یه ماشین بیشتر از جونشون نیست. فریبا جونم گفت هر کس دیگه ای هم جای امیر بود همین کار و میکرد ،واسه چی باید ماشینشو ول میکرد دست اون بیشعور. مگه مسئولیت بچه ها با اون بود که عصبانیتتو سر اون خالی کردی ؟! برو سر اون بیشعور خالی کن! سر من خالی کن که به اون عوضی اعتماد کردم بچه هامو سپردم بهش.داداش فک کنم فریبا جون قهر کرده رفته خونه عزیز اینا،نکنه طلاق بگیرن!!!»

موقع زندگی مشترک مامان بابا، عرفان اونقد کوچیک بود که چیزی یادش نمیاد.فکر کنم اولین بار بود دعوای زن و شوهری رو از نزدیک دیده بود که این فکر به سرش زده بود.

امروز صبح مامان خیلی اصرار کرد که با ماشینش برم دانشگاه و عرفان و با آژانس می‌بره، ولی قبول نکردم. همین مونده بود با سومین ماشین تو دانشگاه دیده شم.همین ماشین خودم کلی حاشیه برام درست کرده.

بعد از ظهر فریبا خانم زنگ زد.گفت اگر خونه ام برم سر خیابون.

رفتم دیدم با ماشینم اومده.

پیاده که شد اومد سمتم و بدون اینکه چیزی بگه برای اولین بار بغلم کرد.اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم.نمی دونستم چه واکنشی باید داشته باشم. واسه همین هیچ کاری نکردم.وقتی داشت ازم جدا می‌شد گفت ببخش امیر، شرمنده ام.نمی دونم چجوری تو چشمات نگاه کنم.

حالش خوب نبود.بدجوری خجالت زده بود‌.

گفتم: خدارو شکر که به خیر گذشت.شما خودتونو ناراحت نکنید.

گفت: فکرشو نمی کردم همچین کارایی هم ازش بر میاد!! واقعا فکرشو نمی کردم.اشتباه از من بود که اجازه دادم.بعد کامران به جای اینکه ازت دلجویی کنه...

از کار بابا اونقد عصبی بود که نتونست حرفشو تموم کنه.اگه عرفان از دعوای دیشبشون گزارش مکتوب ارائه نکرده بود شاید نمی فهمیدم فازش چیه!! 

دوباره خودشو آروم کرد و گفت: من ازت معذرت میخوام امیر.دیشب حسابشو گذاشتم کف دستش مطمئن باش.بدجوری پشیمونش کردم.بیا ،اینم خودم برات آوردم که ببینمت عذرخواهی کنم.دیشب که نشد.

بعدم سوئیچو گرفت طرفم.نگاهم به دستش بود ولی داشتم موقعیت و تحلیل می کردم.مطمئن بودم سرخود ماشین و آورده بود.

بابا رو خوب میشناسم.هیچ جنس توقیفی رو بر نمی گردونه مگر بعد از یه سخنرانی طولانی آموزشی تربیتی پدر پسری.

بدون اینکه سوئیچ و بگیرم گفتم: شما چرا معذرت خواهی می‌کنید؟! هیچکس که نمی دونست میخواد چیکار کنه! شما هم دیگه ناراحت نباشید.خودتونو اذیت نکنید.من خوبم واقعاً مشکلی ندارم.منو بابا هم از این مسائل زیاد داشتیم.حرف می‌زنیم حل میشه.ممنون اومدید، ولی واقعا لازم نبود.

فقط خیره نگام کرد و گفت: سوئیچو نمیگیری؟!

نمی دونستم چی بگم که ناراحت نشه ،اون لحظه جمله مناسبی به ذهنم نمی رسید و فقط سرمو انداختم پایین.

گفت: وقتی داشتم میومدم خونه بود.دید دارم ماشینو میارم‌.بگیرش.

این حرفش تایید می کرد که واقعاً بابا ازش نخواسته ماشین رو برگردونه.

از سکوتم کلافه شد و گفت: برای چی نمیگیریش امیر ها؟!! بابات دیشب ناعادلانه ماشینتو ازت گرفت. چون پدرته دلیل نمیشه هر کاری می کنه و هر حرفی میزنه درست باشه.اون دیشب اشتباه کرد من امروز اینجوری جبران می کنم  چون به کارش اعتراض دارم.تو هم باید بگیریش مگر خودتم قبول داشته باشی حقته ماشینو بگیره!!

گفتم نه حقم نیست ولی... ترجیح میدم با حرف زدن قانعش کنم نه حرکت اعتراضی .

می دونستم آخر این بحث بلاخره مجبور میشم یه چیزی بگم که دلخور شه‌.بدجورم دلخور شد و فقط گفت : خیله خب ..و راه افتاد سمت ماشین ولی باید حقیقت کاری که کردم و می فهمید.

صداش کردم که صبر کنه: فریبا خانم 

وقتی برگشت سمتم گفتم: «اگه به جای شما مامانمم بود، بازم نمی گرفتم.خواهش می کنم از من دلخور نشید.»

قیافه اش عوض شد و بهم لبخند زد:« تو دیگه زیادی پسر خوب بابایی امیر! »

با اینکه گفتنش برام خییییلی سخت بود ولی بعد از گفتنش واقعا حس خوبی داشتم.خیلی از خودم راضی بودم باز جا نزدمو لال نشدم.چون خیلی برام مهم بود اینو بدونه!!

بعد از شام بابا زنگ زد.شام بیرون بودیم و تازه برگشته بودیم خونه.گفت برم سر خیابون.

رفتم دیدم تو ماشینم منتظره و اشاره کرد سوار شم.

فریبا خانم آخرش برنده  شد.

۶ بهمن


توقیف ماشین

اولین بار موقع امتحانات داشتم از ماشین شخصی لذت می بردما ولی به خاطر اون فرزاد احمق عوضی بدون ماشین باید برم دانشگاه! البته این مشکل در برابر ضایع شدنم جلوی مامان واقعا هیچی نیست.

بیخود نبود از روز اول این بشر رو مخم بود.

پریروز من و مامان و عرفان خونه بودیم و من برام عجیب بود چرا مامان برنامه ای نمیچینه واسه بیرون رفتن. بعدم یهو خودش تنهایی حاضر شد و گفت می‌ره یه سری خرید کنه و آخرشم گفت  مواظب خودتون باشید و خوش بگذره!!! 

مامان که رفت من فقط با اخم به عرفان نگاه کردم و عرفانم دستپاچه گفت:« خب مامان حتما کار داشت دیگه.داداش بیا ما خودمون بریم بیرون.ماشینم که داریم.»

معلوم بود از یه چیزی خبر داره که من ندارم .اومدم سوال پیچش کنم که زنگ در و زدن و  با ذوق پرید جلوی آیفون و جواب داد: «سلام باشه.»

بعدم دویید پیشم تند تند گفت: «داداش،  فرزاد و آرش و طاها اومدن.»بعدم دویید تو اتاق در و بست. معلوم نبود باز چه فتنه ای چیده بود به من نگفته بود .دنبالش رفتم ولی در قفل بود. همش یادم می‌ره کلید اتاق اینو گم و گور کنم. 

از پشت در گفتم: «اومدن چیکار؟ در و چرا قفل کردی؟! باز کن ببینم!! »

ولی در و که باز کرد لباس پوشیده و آماده فقط گفت :«داداش تو هم زود بیا پایین !منتظریم.»

 بعدم مثل گلوله از در واحد رفت بیرون و رفت پایین.

یعنی اونقد از این دیوونه بازیاش نفرت دارم که حد نداره‌‌. بدون اینکه حاضر شم فقط کلید خونه و گوشیمو برداشتم رفتم پایین دم در ببینم چه خبره.

دیدم فرزاد و آرش جلوی یه پرشیا سفید نشستن و عقبم طاها و عرفان. فرزاد که منو دید پیاده شد و اومد جلو دست داد و حال و احوال کرد و

گفت :« استاد شما نمیای؟! »

گفتم : «کجا ؟! »

گفت: «مگه عرفان نگفته ؟! »

بعدم دوتا زد به شیشه عقب گفت :«عرفان اسکل کردی مارو؟! » عرفانم داد زد یادم ررررفت.

واقعا نمی فهمیدم کی و چجوری اونقد با هم عیاق شده بودن که من خبر نداشتم!!!!

فرزاد گفت:« هیچی می‌خواستیم بریم پارک آبی. طاها گفت شمام بیایید دست جمعی بیشتر خوش می گذره.»

گفتم : «تو این فصل پارک آبی؟!! »

گفت:« آره خیلی هم حال میده.خلوته خلوت!!vip!!»

به فرزاد اصلا اعتماد نداشتم.میخواستم زنگ بزنم با بابا چک کنم ولی خب پشیمون شدم. با خودم گفتم وقتی طاها همراهشه غیر ممکنه فریبا خانم و بابا خبر نداشته باشن و با اینکه باهاش حال نمی کردم ولی خب ترجیح دادم ضد حال نباشم و گفتم :« باشه الان سریع میام.»

داشتم میرفتم بالا ولی باز برگشتم و در عقب ماشین و باز کردم گفتم : «عرفان یه دقیقه بیا.»

نمی خواست بیاد و گفت من حاضرم داداش تو برو حاضر شو ولی بار دوم یه جوری گفت بجنب !!! که دیگه معطل نکرد و پرید پایین.

وقتی رفتیم بالا پریدم بهش که چرا بهم نگفتی!! 

باز گفت یادم رفت!! 

گفتم دروغ نگو عرفان ،بهت رحم نمی کنم به بابا می گم باز مثل آب خوردن دروغ میگیااا!! 

سریع جا زد و گفت:« دادااااش خب ببخشید، میگفتم قبول نمی کردی! ولی من خیلی دوست داشتم بریم.»

گفتم :« از کجا می دونستی قبول نمی کردم ؟!! ها؟! »

گفت :« خب تو از فرزاد خوشت نمیاد!! »

یادم نمیومد هیچوقت به کسی گفته باشم از فرزاد خوشم نمیاد یا حتی واکنشی داشته باشم که اینو نشون بده ولی ظاهراً سخت در اشتباه بودم و کاری کرده بودم که عرفانم فهمیده بود.ولی چیکار نمی دونم!!!

گفتم :« کی گفته همچین چیزی رو؟!!! عرفان آخرین بارت بود همچین کاری می کنیا!! دفعه دیگه جلوی همه ضایعت می کنم فهمیدی؟!!! »

گفت:« چشم چشم داداش دیگه نمی کنم ببخشید ، بریم دیگه باشه؟!! »

دیگه سریع آماده شدم و داشتیم می رفتیم پایین عرفان گفت:« داداش ماشین نمیاری؟! بیا منو تو با ماشین تو بریم!!! »

بعدم کلید پارکینگ و زد ولی آسانسور که همکف وایساد پیاده شدم  و گفتم : «نمی‌خواد ماشینشون جا داره که.»

ولی وقتی در عقب و باز کردم که سوار شیم فرزاد گفت :« استاد ماشین خوشگله تو نمیاری؟ »

قبل از اینکه چیزی بگم گفت:« مخلصتم هستما ولی راستش بعدش باید برم جایی اینجام یه کم بدمسیره ...»

نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم : نه اکیه‌.

بعدم رفتم پارکینگ ماشین و در آوردم.منه احمق. با اینکه فهمیدم داره بهونه میاره .چون از خونه مامان تا خونه خودمون راهی نبود ولی فکر کردم دلیلی داره که نمی‌خواد به زبون بیاره.

مثلاً میخواست سیگار بکشه یا غلطکاریایی مثل این که نمی‌خواست تو ماشینش سوار شم.

خلاصه عرفان و طاها هم اومدن تو ماشین من و پشت سرش راه افتادم ولی مسیرهایی که میرفت هیچ ربطی به هیچکدوم از پارک های آبی نداشت.کم کم مرکز شهرم رد کردیم و داشتیم به پایینای شهر میرسیدیم. دیگه مطمئن شدم  پارک آبی در کار نیست  و چرت گفته واسه همین گفتم: «طاها شماره داییتو حفظی؟! »

گفت : «نه با دایی چیکار داری ؟! »

گفتم :« میخوام ببینم کجا داره میره؟! اینجا ها که پارک آبی نیست!! »

گفت: «دایی کجا می‌ره ؟!اصلا چرا میخوای بدونی دایی کجاست؟!! »

یه لحظه ترسیدم فک کردم یا خدا این بچه چرا یهو قاطی کرده ولی سریع فهمیدم چرا گیج شده.

گفتم :«طاها فرزاد و می‌گما شماره فرزاد و می‌خوام!!»

یهو گفت:« آهاااا فرزاد و میگی فک کردم دایی فرهاد و میگی! نه شماره فرزاد و بلد نیستم.»

یعنی  واقعا تو روح این فرزاد که بچه هام هیچی حسابش نمی کنن.

یه کم بعد رسیدیم به یه بلوار پت و پهن که پر بود از ماشین های لوکس و آنتیک و اسپرت و موجی از آدم  که بیشترشون دختر پسرهای همسن و سال خودم بودن.

فرزاد یه گوشه نگه داشت و منم پشتش وایسادم. پیاده که شدم اومد جلو و با نیش باز گفت:« حال کردی کجا آوردمت؟!! شرط می‌بندم تا حالا نیومدی!!! »

فهمیده بودم عوضیه ولی دیگه نه تا این حد .آماده منفجر شدن بودم ولی تصمیم گرفتم مراعات فامیل بودنشو کنم و با آرامش جلو برم.

از لحظه ای که پیاده شدیمم ،از صداهای اطراف میشد فهمید بازار شرط بندی و قمار بدجور داغه و گفتم: «آقا فرزاد من اهل این چیزا نیستم.راستشو گفته بودید امکان نداشت تا اینجا بیام.اینجام جای بچه نیست.»

فرزاد گفت: «بی خیال استاد مگه ما اهل چی هستیم؟! داداشت گفت یه عروسک داری گفتم بیارمت دو تا race  بری حالشو ببری. اسمتو دادم یه کم دیگه نوبتته. Race مگه کوچیک بزرگ می‌شناسه همه عاشق رالی ان، خودت حال نمی کنی یعنی؟! تو مگه چند سالته؟! چرا مثل پیرمردا میمونی؟!! همیشه این سنی نیستیا بابا از زندگی لذت ببر.»

واقعا هیچ جوابی واسه چرت و پرتاش نداشتم واسه همین فقط گفتم : «عرفان طاها، سوار شید.»

ولی طاها رفت چسبید به فرزاد و گفت :من که با شما نبودم با فرزادم. من نمیام.عرفان تو هم نرو.

عرفانم گفت: «داداش تو رو خدا فقط یه کم بیینیم.تو رو خدا!!! »

یعنی اون لحظه واقعا دلم می‌خواست عرفان و خفه کنم ولی به سختی خودمو کنترل کردم و گفتم : «عرفان دهنتو می‌بندی فقط میری تو...»

ولی یهو آرش اومد جلو دست عرفان و کشید دنبال خودش برد ،تو دست دیگه اشم دست طاها بود و گفت:« بچه ها بریم اونور دید خوب داره بریم race  رو ببینیم الان شروع میشه.»

انگار نه انگار من اونجا وایساده بودم و داشتم زر میزدم.

مجبور شدم دنبالشون برم و گفتم: «آرش وایسا، کجا ؟! کری نمیشنوی؟! »

ولی تند تند بین شلوغی جلو می‌رفت و پشت سرشم نگاه نمی کرد .

با اینکه می گفتن race هنوز شروع نشده ولی از اطراف همش صدای  ترمز های شدید و کشیده شدن لاستیک ماشین رو آسفالت شنیده میشد.یه جوری که حس می کردی هر لحظه یه ماشین داره میخوره یه جایی!! یعنی وضعیت شلوغی و دیوونه بازی ماشینا طوری بود که اگه یه ماشین کنترل گاز و ترمزشو از دست میداد سر راهش حداقل ده نفرو زیر می گرفت!!!

 وقتی آرش بلاخره وایساد و بهشون رسیدم دوباره دست عرفان و گرفتم که از دست آرش در بیارم ولی یهو صدای بلندگو گفت: 

«خب میرسیم به race جدید از بچه های تازه کار بالا و یکی از بچه های پر تجربه مرکز شهر. race  تازه کارا همیشه می تونه جذاب باشه، یا خیلی داغونن یا شگفتی خلق می کنن.به نظرتون این یکی از کدوماست ؟! من که خودم رو بردش می بندم.رخ ماشینش و البته راننده اش رخ برنده ست.

مزدا ۳ نیو / ۲۰۶ »

یه ۲۰۶ سفید و یه مزدا ۳ مشکی  اول خط وایسادن ولی من فقط میخواستم بچه ها رو از اون جهنم  دور کنم و باز سعی کردم بچه هارو  بگیرم که آرش گفت: 

«به جای تو رفتا، البته بهتر شد.تو عمرا می بردی.تماشا کن ببین با همچین ماشینی چیکار می کنه.»

اینو که گفت دوباره رو راننده مزدا زوم شدم.فرزاد بود!!! سریع سر چرخوندم سمت جایی که  ماشین پارک بود ولی ماشین فرزاد بود و ماشین من نه!! سریع دست بردم سمت جیب شلوارم ولی سوئیچ نبود.نمی دونم کی و چجوری سوئیچ و از جیبم زده بود!! 

اون لحظه فقط خشکم زده بود.اصلا دیگه نمی تونستم تکون بخورم.از اون حجم عوضی گریش شوک شده بودم.

باورم نمیشد اون عوضی با ماشین صفرم داره مسابقه خیابونی میده. دروغ چرا.دلشوره ماشینم گرفته بودم. ماشین خودش که نبود.می ترسیدم بزنه داغونش کنه واسه همین تا آخر race  نتونستم چشم از ماشین بردارم. خداروشکر drag بود و مسیرم طولانی نبود و زود برگشت. 

 تصمیم گرفتم زنگ بزنم به بابا همه چی رو همون لحظه بگم ولی دست کردم تو جیبم دیدم گوشی هم ندارم‌. یه لحظه شک کردم که نکنه گوشی هم اون زده.از ماشین که پیاده شد می‌خندید. گفت:« وااای عجب چیزیه. قدر نمی دونی استاد.»

فقط عصبانی هولش دادم کنار و رفتم تو ماشین و ببینم که گوشیمو پیدا کنم .واقعانم رو داشبورد ماشین جا گذاشته بودمش ولی تا صفحه اش و نگاه کردم دیدم هفتا تماس بی پاسخ از بابا رو گوشیه!! هفتا!!! 

.همون لحظه فرزادم که سرش تو گوشی بود گفت:« اوه اوه اوه آرش لو رفتیم.خاله ات ده بار زنگ زده ،استاد دمت گرم بچه ها رو خودت ببر خونه.من الان بیام از داماد جدیدمون فحش  میخورم چون تو که مشخصه پایه زیرآبی نیستی و همه چی رو مکتوب تحویل خانواده میدی پس خودت تنهایی زحمتشو بکش من فحشارو دورادور میخورم ،عیب نداره من همیشه فدایی این طفلای معصومم که به آروزهاشون برسونمشون.تو هم همه چی رو بنداز گردن من.چون امروز خیلی حال دادی بهم هر چندتا فحشم خواستی ضمیمه تعریفات کن،راحت باش..ماشینت ولی باحال تر از خودته.سعی کن مثل ماشینت شی. به امید دیداری دوباره‌‌.آرش بپر بالا.»

و گازشو گرفتن و رفتن.بدون اینکه بتونم حتی یک کلمه بهش چیزی بگم.

تو ترافیک سنگین نواب بودم که بابا باز زنگ زد.جواب دادم .اما هیچ انرژی نداشتم.احساس میکردم از شدت فشار عصبی که بهم وارد شده دیگه نای حرف زدنم ندارم.

شاکی گفت:« کجایی امیر؟! چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ »

آروم گفتم:«ببخشید تو ماشین جا گذاشته بودم.»

گفت: «کجایی الان؟! کجا رفتید شما؟!  فرزاد پیشته؟! بچه ها خوبن؟! »

گفتم :« تو ترافیک نوابم .خوبیم.»

گفت:« نواب ؟! نواب رفتی چیکار ؟! میگم کجا رفته بودید؟! فرزاد چرا جواب نمیده؟!! »

گفتم : «بابا دارم میام خونه. طاها و عرفانم بامنن.میشه رسیدیم حرف بزنیم؟! »

فهمید حالم خوش نیست.گفت : «خیله خب.فقط بگو همه سالمین؟! »

دوست داشتم بگم نه.چون مغزم از شدت درد داشت منفجر میشد ولی فقط گفتم آره خیالتون راحت !

وقتی قطع کردم عرفان گفت:« داداش تو رو خدا به بابا...»

گفتم : «خفه شو عرفان.»

دیگه صداشو نشنیدم ولی پشت سرش طاها گفت :« عه داداش...

گفتم :«تو هم خفه شو طاها.»

چون توقع نداشت باز گفت:« داداش..

که دیگه از کوره در رفتم بلند گفتم: کری مگه؟!! 

تا خونه سکوت کامل برقرار شد.آرامشی که واقعا بهش احتیاج داشتم.

مخصوصا قبل از طوفانی که می دونستم تو خونه به پا میشه!!

وقتی رسیدیم فریبا خانم اومد جلوی در و بچه ها رو بغل کرد و گفت : «نصف عمر شدم امیر!کجا بودید شما!چرا جواب نمیدید؟! اون فرزاد کجا رفت؟ شما که رفتید زهرا بهونه گرفت که اونم میخواد بیاد پارک آبی واسه همین ما هم اومدیم اونجا ولی نبودید!!»
گفتم شرمنده...

همون لحظه بابا از بالا اومد پایین و گفت: «بلاخره اومدید؟کجایید شما؟!!»
فریبا خانم انگار یهو حواسش جمع شد که همون جلوی در سوال پیچم کرده و عملا نذاشته برم تو خونه گفت: «نگا کن!نذاشتم بیاد تو...بیا تو امیر جان.خداروشکر که سالمید همگی.بیا.»

دیگه رفتم نشستم و اون دوتا تخسم اومدن بالا سرم کنار مبل وایسادن.بابا هم نشست وفریبا خانمم با یه لیوان آب و چای اومد نشست.واقعا به اون لیوان آب احتیاج داشتم.آب و که خوردم و تشکر کردم گفتم: «بابا میشه به بچه ها بگید برن بالا؟»

می دونستم شروع کنم به تعریف کردن این دوتا تخس شروع می کنن پارازیت انداختن و اصلا مطمئن نبودم بتونم جلوی خودمو بگیرم و بهشون فحش ندم که ساکت شن.

بچه ها که رفتن شروع کردم: «منکه نفهمیده بودم داره مارو کجا میبره.فک می کردم اون منطقه یه پارک آبی جدید هست من خبر ندارم.تا اینکه سر از یه پیست مسابقات خیابونی در آوردیم!!»

هنوز جمله ام تموم نشده فریبا خانم انگار آتیش گرفته باشه گفت: «چیییی؟  من امشب این فرزاد و می کشمش!!!»

بعدم گوشی رو میز و چنگ زد و شروع کرد زنگ زدن.

بابا گفت وایسا بذار حرفش تموم شه. 
ولی فریبا خانم  دیگه فقط عصبی راه می رفت و  منتظر بود فرزاد گوشی و برداره که خیلی زودم برداشت.

بابا گفت: «خب ؟ تمام وقت اونجا بودید؟ چرا جواب نمیدادی؟ تو چیکار کردی ؟»

همه سوالای بابا رو می شنیدیما ولی تمام تمرکزم ناخودآگاه رفته بود سمت صدای فریبا خانم که دیوونه وار داشت به فرزاد بدو بیراه میگفت: «بیشعور احمق بچه های منو کجا ورداشتی بردی؟!!تو غلط کردی فرزاد به خدا امشب...»

بابا که دید نمی تونم تمرکز کنم گفت: بلند شو...

منم پاشدم دنبال بابا رفتم اتاقش.

در و که بست هنوز صدای فریبا خانم شنیده میشد.ولی خیلی خفیف.

گفت : خب؟

منم دیگه کل ماجرا رو از اول تا آخر تعریف کردم.

در حد فریبا خانم عصبانی شد، ولی نه از فرزاد.از من!!!!

گفت:« پس فقط وایسادی نگاه کردی!!!! حالا که بودی اونجا ، ماشینم که داشتی، دو تا مسابقه ام میدادی دیگه؟ حیف نشد؟!»

این تیکه های بابا تو شرایطی که خودم شاکی ماجرا بودم از کاری که فرزاد باهام کرده بود بیشتر درد داشت.

گفتم :«یعنی چی بابا اصلا گوش دادید چی گفتم؟ من چیکار باید می کردم که نکردم؟!!»

دیگه ولومش رفت بالا و گفت:« فرزاد بیشعور بود که شما رو کشوند تا اونجا، تو که شعور داشتی بفهمی باید از اون خرابشده بزنی بیرون نداشتی؟!!اون همه وقت اونجا موندید چیکار؟بچه ها التماس کردن؟ دلت سوخت؟»

گفتم :« بابا گفتم که فرزاد ماشینو...»

ولی یهو داد زد: «گور بابای ماشین!!!! با اسنپ برمی گشتید با مترو اصلا پیاده!! فرزاد که نبسته بودتون!!! ماشینت مهم تر بود یا  جون خودت و بچه ها ؟!!»

صحنه ای که توش گیر کرده بودم و باور نمی کردم.

گفتم :«بابا فک نمی کنید اونی که باید سرش داد....»

ولی حرفمو قطع کرد و در کمال ناباوری گفت: سوئیچ!!!

گفتم بابا من ...

ولی دستشو آورد جلو و داد زد: بجنب !!

سوئیچو که گذاشتم تو دستش گفت : به سلامت.

منم اونقد عصبانی بودم که فقط در و باز کردم واز اتاق و بعدم  از خونه زدم بیرون،مبادا حرکتی کنم که بعدش مثل سگ پشیمون شم.حتی عرفانم با خودم نبردم.

وقتی برگشتم ، مامان خونه بود.قیافه ام اونقد پکر و آویزون بود که سریع فهمید یه چیزی شده و گفت:« چی شده امیر جان؟چرا ناراحتی؟ عرفان کجاست؟»

گفتم: «چیزی نیست.تصادف کردم.»

این مصلحتی ترین دروغی بود که تا حالا گفته بودم.

گفت: «ای وای.عرفان کو؟ چیزیش شده؟!! »

گفتم :«نه نه نترسید.ماشین و گذاشتم تعمیرگاه.عرفان با طاها رفت خونه.فکر کنم بابا خودش میارتش.»

نفس راحت کشید و گفت: «عیب نداره فدای سرت.خودتون سالمید.بقیه اش مهم نیست.»
فکر کرد اونقد بی عرضه ام که زدم ماشین و داغون کردم.
لعنت بهت فرزاد.

۵بهمن

خونه

غروب همون روز به مامان گفتم یه سر میریم خونه و زود برمی‌گردیم ولی گفت عجله نکنیم چون شب با چندتا از دوستاش قرار داره و احتمالا برای شامم بر نگرده.

دیگه رفتم پیش عرفان و بهش گفتم حاضر شه بریم پیش بابا ولی فقط ناراحت نگام میکرد.

گفتم چیه ؟! چرا پانمیشی؟

گفت : آخه الان دیگه دیره.

گفتم کجاش دیره؟! 

گفت: آخه بابا که الان دیگه سر کارش نیست!!

گفتم خب میریم خونه، بقیه رم می‌بینی.مگه بده؟ 

اشک تو چشماش حلقه زد و با بغض گفت: داداش، منکه دیروز بهت گفتم. یادت رفت ؟!! 

نمی خواستم بدونه صبح رفتم پیش بابا واسه همین فقط گفتم: عرفان مگه نگفتی دلت برای بابا تنگ شده. میریم دم در میبینیمش خوبه؟ تو نمیریم.

چشماشو پاک کرد و دیگه راه افتاد.تو راه یک کلمه هم حرف نزد و فقط پکر و ناراحت زل زده بود به بیرون.

جلوی خونه که نگه داشتم  گفتم عرفان پیاده شو.بابا منتظرته.

اونجا دیگه تصمیم گرفتم بهش بگم توهم زده و بابا چی گفته. ولی از جاش تکون نخورد. پیاده شدم رفتم در سمت شاگرد باز کردم گفتم: بیا پایین!  من با بابا حرف زدم عرفان.خودش گفت بیارمت خونه. 

یه لحظه نگام کرد و فک کردم الان پیاده میشه ولی گفت: الکی نگو! من نمیام.خودت گفتی نمیریم تو.زیر حرفت نزن.

دیدم اصرار فایده نداره و دیگه زنگ زدم به بابا خواهش کردم بیاد جلوی در.

پرسید چرا نمیاییم تو؟!! گفتم حرفمو قبول نمی کنه.هنوز فک می کنه شما گفتید حق نداره بیاد خونه.

تو فاصله همین مکالمه یهو دیدم هق هق داره گریه می کنه.انگار از شنیدن جمله «حق نداره بیاد خونه» باز به گریه افتاده بود.

بابا که اومد دم در و تو اون حال دیدش دلش کباب شد. سریع  اومد جلو کمربند عرفان و باز کرد و محکم بغلش کرد گفت: چیه بابایی؟ چیه پسرم چرا گریه می کنی؟! 

عرفانم فقط  محکم بابا رو چسبیده بود و به زور با گریه می گفت ببخشید!! 

بابا دیگه دستشو گرفت پیاده اش کرد و رفتیم تو حیاط ولی به من گفت برم بالا و خودش با عرفان رفتن، سمت پارکینگ. حدس زدم بابا نمی‌خواست بقیه عرفان و با اون حال ببینن‌.میخواست ببرتش یه کم راست و ریستش کنه.

به حال عرفان خیلی فک کردم.که بفهمم چرا به این روز افتاده.فکر می کنم عرفان هنوز و شایدم تا همیشه ترس از دست دادن داره.یه بار تو سه سالگی من و بابا رو از دست داد.تو  شش سالگی مامان و از دست داد و عذاب کشیدنشو دیدم جلو چشمام.از همون موقع بود که شدید به بابا وابسته شد و با مرگ عمو کوروش اون ترس از دست دادن توش زنده شد و وابستگیش به بابا یه جور افراطی شد‌. تو این چند سالم مامان سالی دوبار میاد و هر بار که میره انگار یه بار دیگه  از دستش میده.

عرفان می ترسه و همین ترسش باعث میشه اینجور برداشت های وحشتناکی از حرفای بابا بکنه‌. نمی دونم چجوری میشه این ترس و توش حل کرد فقط امیدوارم بابا بتونه این فکر و از سرش بیرون کنه که ممکنه یه روزی بیاد که بابا هم دیگه نخوادش، مثل مامان که دیگه نخواست.


بعد یه ربع که بابا و عرفان اومدن ،عرفان دیگه خوبه خوب بود.

زهرا از دیدنش کلی ذوق کرد .فریبا خانم هم بغلش کرد و گفت که دلش خیلی تنگ شده بوده براش.

با خجالت ولی همراه با لبخند تشکر کرد و بعدم طاها و زهرا بردنش بالا که تا فرصت هست با هم باشن.

بابا ازم پرسید باید برای شام برگردیم؟ ،منم گفتم نه و مامان گفته خودشم شام خونه نیست. خوشحال شد و بچه ها رو صدا کرد بیان پایین.

وقتی اومدن‌ فریبا خانم گفت: امشب می‌خوام ماکارونی درست کنم ولی همه میگن اون دفعه که عرفان درست کرده بود از مال من بهتر شده.عرفان میای ایندفعه باهم درست کنیم که منم راز ماکارونی خوشمزه تو یاد بگیرم؟!! 

طاها گفت منم کمک کنم.

زهرا هم گفت منم منم.

عرفانم بعد از چند لحظه سکوت یواش گفت: خودم می تونم سرخ کنم؟! رازش همونجاست!!! 

 فریبا خانمم اونقد از موافقت عرفان ذوق کرد که بدون مکث گفت: معلومه!! سر آشپز تویی دیگه!! 

اون جمله فریبا خانم درباره راز ماکارونی انگار معجزه کرده بود،شاید عرفان  بلاخره حس کرده بود اینجا هم قدر آشپزیشو می دونن.شایدم هنوز دنبال این بود که رضایت بابا رو کسب کنه چون به وضوح چشمای بابا برق شادی زد وقتی عرفان بلاخره درخواست فریبا خانم و قبول کرد.

شایدم ابراز دلتنگی شدید فریبا خانم باعث شده بود روش نشه نه بگه و  دلشو بشکنه.

کی می دونه.شایدم دلش برای فریبا خانمم تنگ شده بود.

ولی هر چی که بود اون لحظه نقطه عطفی تو رابطه عرفان و فریبا خانم بود.لحظه ای که هیچکدوم فکرشو نمی کردیم بعد از سه هفته دوری ،تو اون دیدار چند ساعته قرار اتفاق بیفته.ولی افتاد.

۲بهمن

اردو ممنوعه

آخر هر ماه همه پایه های ابتدایی رو به نوبت می برن اردو.مدرسه زهرا هم همینجوریه.احتمالا بقیه مدارسم همینن.
سر ماجرای گیم روم رفتنشون بابا گفته بود آخر ماه رضایتنامه اردو رو نیارن خونه چون این ماه جایی نمیرن، ماه های بعدم هنوز قطعی نیست و شاید نظرش تغییر کنه و اگر تغییر کرد اطلاع رسانی می کنه!

ولی چند روز پیش عرفان رضایتنامه اردوشو  آورده بود که مامان براش امضا کنه.
فک کرد من نفهمیدم.وقتی داشت برگه رو میداد دست مامان همون لحظه سر رسیدم و یه جوری برگه رو از دست مامان کشید و رفت سمت اتاق که نزدیک بود جر بخوره.

گفتم: یواش؟ چی بود اون؟

قبل از اینکه مامان جواب بده از تو اتاق داد زد :هیچی، یه چیزیه بین من و مامان.خصوصیه!! مامان میایید اینجا؟!!!

مامان با خنده رفت سمت اتاق ولی منم پشت سرش رفتم و به چهارچوب در تکیه دادم.

منکه می دونستم تهش قرار امضا بگیره و اردو رو بره ،ولی میخواستم حداقل یه کوچولو با سختی بدستش بیاره. نمی دونم چرا شیطون رفته بود تو جلدم که نذارم مثل آ ب خوردن زیر آبی بره و می‌خواستم یه کم کوفتش کنم. خندمم گرفته بود ولی سعی کردم تابلو نخندم.

تا منو دید با حرص گفت: عه امیییر برو. تورو خدا!!

گفتم: خب چیه که من نباید بفهمم؟ 

گفت: میگم خصوصیه !نمیخوام تو بدونی!

گفتم : ما اینجا حرف خصوصی نداریم!! منم باید باشم.

مامانم دیگه فهمیده بود دارم اذیتش می کنم.دخالتی نمی کرد.

عرفان گفت: چطورتو و مامان حرف خصوصی دارید! منم دارم.برو داداش برو بیروووون.
 هولم میداد و هی میگفت برو بیرون!!!
گفتم: آی آی خشونت؟!!!! من بیرونم برم پشت در وایمیستم گوش میدم. دیگه خودت می دونی!!!

خیلی کیف میده گاهی تلافی کاراشو اینجوری سرش در میارم.

اینو گفتم دیگه هولم نداد، با غصه گفت: داداش امیر بدجنسی نکن دیگه. ماماااان یه چیزی بگید بهش!!

بچه بود می گفت <<امیر بدجنس>> بیشتر خوشم میومد.الان دیگه نمیگه!!

مامان گفت: پسرم داداش داره باهات شوخی می کنه.الان میره. 

ولی عرفان گفت: بره هم گوش وایمیسته. اصلا ما باید بریم بیرون داداش بره تو اتاق در و ببنده .

گفتم: امری باشه؟!! میخوای اصلا از خونه برم بیرون ها؟!!!

بچه سرتق با خنده گفت: بری که عالی میشه!!

یه لحظه به سرم زد واسه تکمیل پروژه کوفت سازی اردو، قبل رفتنم بهش بگم فقط داری میری اردو حواست باشه طاها نبینه چون بابا می فهمه ولی خیلی سریع به این نتیجه رسیدم پروژه رو نیمه کاره رها کنم بهتره چون ممکن بود بعدش مامان یه چیزی درباره بابا بگه که کل کیف عرفان آزاریمو دود کنه ببره هوا.

روز اردو از مدرسه که برگشتن نمی‌دونست خونه ام و تو اتاقم، همون جور با هیجان داشت برای مامان از اردو حرف میزد و اینکه چقدر آتیش سوزونده تو پارک ارم با طاها!!! 

بین حرفاش چند بار اسم طاها رو شنیدم ولی باورم نمیشد درست شنیدم.

رفتم در اتاق و باز گذاشتم که بهتر بشنوم. دیدم بله جدی جدی داره میگه طاها!!! 

دیگه طاقت نیووردم نشنیده بگیرم و از اتاق اومدم بیرون گفتم: با کی یواشکی رفتی تونل وحشت ؟!! طاها؟! طاها کجا بود؟! 

منو دید جا خورد گفت: داداش خونه ای؟! 

مامانم بهم سلام کرد منم سریع جوابشو دادم و باز برگشتم سر حرفم: میگم طاها کجا بود ؟! دیوونه ای عرفان ؟ باز بردیش اردو؟!! 

مامان از برخوردم تعجب کرده بود گفت: امیر جان چرا عصبانی شدی؟ چی شده مگه پسرم ؟!!! 

گفتم این قبلانم  این کار و کرده همه رو تا مرز سکته برده.

مامان گفت : چیکار کرده؟! متوجه نشدم.

فهمیدم مامان کلا از سازوکار مدرسه انگار هیچی نمی دونه واسه همین توضیح دادم: هر پایه رو جداگانه می برن اردو.این یواشکی طاها رو با خودش برده.قبلانم یه بار این کار و کرد فریبا خانم فک کرده بود طاها رو دزدیدن!! 

مامان تازه قضیه رو فهمید گفت: عرفان؟!! آره مامان ؟! 

گفت: نخیر به معلمش گفتیم بعد رفتیم.هیچکسم نگران نشد.

گفتم : عرفان چرت و پرت نگو !به معلمش گفتید اونم اجازه داد طاها با پنجمیا بیاد اردو ؟!! به همین راحتی؟!

گفت: چرت و پرت نمی‌گم.به معلمش خبر دادیم‌ که اونام به مامانش بگن.

مامان گفت: امیر جان میگه خبر دادن دیگه! مطمئنم چیزی نشده! 

نمی دونم چرا مامان درک نمی کرد همچین صحنه ای غیر ممکن بود اتفاق افتاده باشه و یه جای کار می لنگه!!!ولی عرفان پشت سرش گفت: اگه نگران بود زودتر میومد مدرسه ولی مثل همیشه الان اومد دنبال طاها، هیچم نگران نبود.مامان فریبا جون نگران بود؟! 

مامانم گفت: آره الان دیدیمش، به نظرم عادی میومد!!! 

بدجوری ضایع شده بودم چون به نظر میومد واقعاً اتفاقی نیافتاده ولی آخه هیچ جوره تو کتم نمی‌رفت با حرف این دوتا، معلم و کلا کادر مدرسه راضی شده باشن طاها رو ببرن اردو.مطمئن بودم یه کلکی سوار کرده بود که اون لحظه حاضر نبود اعتراف کنه.

فقط گفتم: ان شاالله که همین بوده! معلوم میشه! 

گذشت تا غروب اومد پیشم گفت: داداش گوشیتو میدی به بابا زنگ بزنم؟! ‌

وقتی اینجاییم بابا معمولا خودش روتین  یه روز در میون زنگ میزنه حرف می‌زنیم و دیشبشم حرف زده بودیم.

گفتم : چرا ؟ 

گفت : می‌خوام یه چیزی بهش بگم.

گفتم چی؟! 

با التماس فقط گفت: دادااااش!!

دیگه گوشی رو دادم و طبق معمول دویید تو اتاق و درم بست ولی خیلی طول کشید و نیومد.مامان پرسید: خیلی طول نکشیده حرفشون؟!! به نظرت برم تو اتاق ناراحت میشه؟ نگران شدم.

هر کی دیگه اینو ازم می پرسید می گفتم  آره، ولی مطمئن بودم از مامان ناراحت نمیشه و گفتم نه نمیشه!!! مامانم پاشد رفت ولی اونم نیومد.

حس کردم یه چیزی شده واسه همین پاشدم رفتم در اتاق دیدم داره مثل چی زار میزنه!! مامانم بغلش کرده و هرچی می پرسه چی شده هیچی نمیگه.

اون زار زدن عرفان و خوب می شناختم.

نه تهدید، نه فریاد،نه محدودیت و محرومیت نه حتی کتک هیچوقت گریه عرفان و اون شکلی در نمیاره .اون گریه ، گریه تحریم بود.تحریم عرفان ازبابا.

بدترین تنبیهی که میشد شامل حالش بشه.

دلم براش سوخته بود.اصلا فکرشو نمی کردم حالا که پیش مامانیم، بابا همچین کاری کنه. اصلا نمی تونستم حدس بزنم عرفان واسه چی خودش زنگ زده بود  که تهش ختم بشه به همچین برخوردی از بابا؟ که مثلا عذرخواهی کنه ؟ یا کارشو توجیه کنه ؟ با مثلاً خودش به بابا ماجرای امروز و بگه و بعدش عذرخواهی کنه که از خشم احتمالی بابا پیشگیری کنه؟ یا بگه تقصیر طاها نبوده و از اون دفاع کنه؟! خلاصه نفهمیده بودم کدومش بوده ولی هر چی ام بود توقع داشتم مثل همیشه بابا بهش رحم کنه و ماجرا رو موکول کنه به بعد از برگشتنمون.احتمالا عرفانم فکر کرده بود بابا همین کار و می کنه.کاری که همیشه کرده.

مامان که منو دید کلافه بلند شد  اومد دم در مچ دستمو گرفت و دنبال خودش کشید تا آشپزخونه و عصبانی گفت: تو می دونی چی بهش گفته؟چشه؟!

ماجرای گیم روم رفتن و محرومیتشونو گفتم  که ای کاش لال می شدم نمی گفتم که بعدش مجبور نشم  اون  حرفا رو بشنوم.چون بیشتر عصبانی شد و گفت: این آدم عوض بشو نیست! چه تهدیدی کرده بچه ام اینجوری زار میزنه؟ هنوزم کتکش می زنه آره؟ نمی تونست تحمل کنه من برم جلو چشم من این بچه رو نچزونه؟!! اصلا  از قصد اینکارو کرده منو عذاب بده. معلومه خیلی دردش گرفته یهویی اومدم وسط خونه زندگی زن جدیدش!!!

این وصله هایی که مامان می گفت واقعا به شخصیت بابا نمی چسبه ، ولی اون لحظه به مامان حق دادم اونجوری فک کنه چون خودمم از بابا توقع نداشتم.

گفتم: نه مامان اینجوری نیست ، بابا دیگه نمیزنتش، خیلی وقته! بذارید من برم ببینم چی شده!

مامانم کلافه گفت: خیله خب زود برو، بچه ام هلاک شد!! 

وقتی دوباره رفتم تو اتاق آروم تر شده بود ولی هنوز گریه می‌کرد.

کنارش نشستم گفتم: داداشی چی شده؟! با بابا چی کار داشتی؟!

جواب نداد بعدم سرشو فرو کرد تو زانوهاشو گریه اش باز زیاد شد.

بغلش کردم گفتم: داداشی ، مامان داره غصه میخوره ها!!! نمیگی چی شده؟! تو که می دونی بابا آخرش می بخشتت، اینقد غصه نخور دیگه الان! میریم خونه همه چی درست میشه! باشه داداش؟ من قول میدم بهت! فقط دیگه گریه نکن !! مامان ناراحت میشه.

آروم سرشو بلند کرد گفت: داداش چجوری برم خونه؟!!!بابا گفت دیگه نرم خونه، دیگه همیشه  پیش مامان بمونم!!!

کوچیکتر که بود خیلی بارا از حرفای بابا برداشتای اشتباه و بعضاً چرت و پرتی میکرد که بعد معلوم میشد سوءتفاهم بوده.ولی خیلی وقت بود که دیگه همچین چیزی پیش نیومده بود واسه همین یه لحظه دلم ریخت از اینکه بابا واقعا همچون  حرفی زده باشه. گفتم: مطمئنی عرفان ؟! اشتباه می کنیا؟! بابا هیچوقت همچین حرفی نمیزنه مطمئنم. مگه چی بهش گفتی؟! 

با گریه گفت:فقط گفتم چون نمی‌خواستم مامان بفهمه از اردو محروم شدم رفتم اردو.طاها هم بردم چون اون نرفته بود و عادلانه نبود من برم اون نره.میخواستم از ماه دیگه با هم محروم بشیم. اینارو گفتم که معذرت خواهی کنم بابا عصبانی نشه منو ببخشه. ولی...

دیگه نتونست ادامه بده و دوباره بغضش ترکید.

از شنیدن توجیهات چرت و پرتش واسه زیرآبی رفتن  یه لحظه حرص خوردم و بابا رو درک کردم که یه لحظه از کوره در رفته باشه و یه حرفی زده باشه که نباید، ولی بازم تو کتم نمی رفت بابا یه کاری کنه که عرفان خونه مامان به این حال در بیاد و دیگه نشه جمش کرد.

گفتم : عرفان من مطمئنم اشتباه شنیدی. بذار من الان از بابا میپرسم که بفهمی اشتباه می کنی.

ولی تا گوشی رو آوردم بالا که زنگ بزنم چنگ زد رو دستمو گفت :«نه نه تو رو خدا نزن، نزن داداش، باشه دیگه گریه نمی کنم.زنگ نزن.»

بعدم تند تند اشکاشو پاک کرد.

گفتم : «چرا اتفاقاً باید زنگ بزنم بفهمم چی شده! ببینم بابا چی گفته!! »

قشنگ انگار که واسه مرگ و زندگی التماس کنه دستمو محکم چسبید  و گفت: داداش می گم نزن تو رو خدا، همه چی بدتر میشه ها. داداش  فقط فردا منو یه دقیقه ببر پیش بابا؟! تو رو خدا!! باشه؟!

نباید حرفشو قبول می کردم و ماجرا رو موکول میکردم به روز بعدش ، همون شب باید زنگ میزدم ، ولی یه جوری التماس کرد زنگ نزنم که بهم القا شد اگر زنگ بزنم اوضاع بدتر میشه!!! واقعا بچگی کردم!

گفتم : باشه باشه میریم فقط منو نگاه کن داداش!! دیگه نباید گریه کنی. به مامانم نباید بگی بابا چی گفته!! من که میگم تو اشتباه شنیدی ولی اگرم درست شنیده باشی نباید به مامان بگی فهمیدی ؟ باشه داداشی؟!!! 

صورتشو محکم پاک کرد و گفت: باشه باشه نمی‌گم هیچی نمی‌گم! میگم! میگم دلم برای بابا تنگ شده بود گریه ام گرفت...

بعدم واقعا دوباره گریه اش گرفت و گفت: داداش واقعا دلم برای بابا خیلی تنگ شده..

دیگه فقط محکم بغلش کردم آروم گفتم: فردا میریم پیش بابا می فهمی اشتباه کردی،میبینیمش بغلت می کنه دلتنگیت خوب میشه.

با این حرفا دلش قرص شد و بلاخره آروم شد.

وقتی از اتاق اومدیم بیرون سریع رفت بغل مامان و عذرخواهی کرد که گریه کرده و ناراحتش کرده.

مامانم باز ازش پرسید چرا گریه می کردی و اونم گفت دلش برای بابا تنگ شده بود.

مامان ولی باور نکرد.اون لحظه باز به خودم لعنت فرستادم که ماجرای گیم روم و محرومیتو لو دادم. اگر نمی گفتم، سناریو کاملا باور پذیر بود.عرفان خودش به بابا زنگ زده بود و تهشم از سر دلتنگی به گریه افتاده بود.ولی سوتی من  باور پذیری ماجرا روخراب کرد.

مامان گفت: عرفان به مامان راستشو بگو ، بابا دعوات کرد؟! تهدیدت کرد؟! آره؟

قیافه عرفان یه لحظه بهم ریخت و حس کردم آماده ست هر لحظه باز بزنه زیر گریه ،ولی خوب خودشو نگه داشت و گفت: نه دعوا چرا؟! فقط داشتیم حرف می‌زدیم.

مامانم دیگه حس کرد اصرار بیشتر فایده نداره و فقط محکم بغلش کرد.

تصمیم گرفتم فردا صبحش ، برم خونه و قبل از اینکه بابا بره سرکار باهاش حرف بزنم ببینم اصل قضیه چیه!! 

وقتی کلید انداختم رفتم تو همگی دور میز صبحانه بودن.

 بابا رو که با فریبا خانم و بچه ها دور میز دیدم یه حس غریبی بهم دست داد.نمی تونم بگم دقیقا چه حسی بود!! احتمالا واسه همین بهش میگن حس غریب!!

در و که بستم متوجه حضورم شدن و سلام کردم.

زهرا که منو دید با ذوق گفت داداش امیر برگشتید؟!!!!  و همزمان از پشت میز بلند شد دویید اومد بغلم کرد.

اون لحظه پر از حس خوب شدم‌‌ و منم بغلش کردم بعدم کیسه خوراکی‌هایی که برای خودشو طاها گرفته بودم دادم دستش.

تشکرکرد و گفت : داداش امیر دیگه برگشتید؟! پس عرفان کجاست؟! 

گفتم ؛عرفانم میخواست بره مدرسه دیگه.یه بار دیگه با هم می‌آییم.شاید همین امروز.

به اصرار بابا و فریبا خانم به میز صبحانه ملحق شدم و یه کمی باهاشون خوردم و بعد از صبحانه بچه ها و فریبا خانم که رفتن و با بابا تنها شدم ازش پرسیدم که دیشب به عرفان دقیقاً چی گفته؟! 

منظورمو نفهمید!!! گفت : چی گفتم ؟! خب خیلی حرف زدیم.چی شده مگه؟! 

از همین حرف بابا مشخص شد حدسم درست بوده و عرفان دچار سوءتفاهم شده.

بهش گفتم عرفان چه نقل قولی ازش کرده  و چه قشقرقی به پا کرده بعدش!!! 

از تعجب چشماش گرد شد و گفت: من همچین حرفی زدم؟!! باز این بچه توهمی شد!!! امیر تو که دیدی سر کاری که کرده بود من حتی بهش زنگم نزدم که مبادا وقتی اونجایید حالش گرفته شه.خودش زنگ زد, منم چیزی بهش نگفتم، خودش شروع کرد یه سری توجیه چرت و پرت کردن و عذرخواهی کردن.منم فقط گفتم لازم نبود بدون اینکه فکر کنی به این سرعت زنگ بزنی کارتو توجیه کنی.گفتم تا اونجایی خوب به این کارت فک کن ببین می تونی یه توضیح قانع کننده واسه کاری که کردی پیدا کنی بهم بدی یا نه؟!!همین.کجای این حرف یعنی دیگه نیا خونه و پیش مادرت بمون؟!! آخرش نفهمیدم بعضی وقتا مغز این بچه چجوری کار می کنه!!!!

خندم گرفت گفتم: خوب خودش فهمیده توضیح قانع کننده پیدا نمی کنه فک کرده پس دیگه تا ابد باید اونجا بمونه!!!

بابا ولی اصلا خندش نگرفت فقط گفت: به مامانتم گفت من همچین حرفی زدم ؟!! 

گفتم: نه نگفت، گفت چون دلم برای بابا خیلی تنگ شده گریه ام گرفت. از منم کلی خواهش کرد امروز بیارمش پیش شما، گفت واقعاً دلش خیلی تنگ شده! 

بابا یه لحظه  به شدت منقلب شد و سرشو پایین گرفت.قشنگ حس کردم که اون لحظه چه حجم غمی رو تحمل می کنه از غصه خوردن عرفان.

 بعد از چند ثانیه سکوت  گفت: امیر امروز حتماً بیارش.چرا اصلا همون دیشب زنگ نزدی بپرسی؟! 

واسش گفتم که چجوری عرفان جو داده و گولم زده و اشتباه کردم.

با هم اومدیم تو حیاط ولی بابا نرفت سمت پارکینگ و همراه من اومد سمت در حیاط منم گفتم: شما برید من خودم میرم.

با خنده گفت: می دونم راه خروج و بلدی می‌خوام ماشینتو ببینم با اجازه ات.

وای خیلی ضایع بود..،نمی دونم چرا من گاهی اینقد از خود متشکر میشم؟!!! 

خلاصه رفتیم بیرون و بابا ماشین و که دید کلی بهم تبریک گفت و  هی از ماشین تعریف می کرد.

نمی دونم چرا اون لحظه معذب شدم و حس کردم باید توضیح بدم.گفتم: من به مامان گفتم که ماشین لازم ندارم ولی داشتن ناراحت میشدن منم دیگه...

یهو جدی شد و با اخم گفت: گفتی ماشین لازم نداری؟ چرا همچین چیزی گفتی؟نکنه پیاده میری دانشگاه من خبر ندارم؟ 

توقع هر حرفی رو داشتم جز این.گفتم: نه خب منظورم این بود که واجب نبود .بدون ماشینم اکی بودم.

گفت: آدم که هدیه مادرشو رد نمی کنه.سرقضیه ماشین دوم آقایی کردی،مثل همیشه صبوری کردی، خدا هم جواب صبرتو داد. مگه بده؟!!بایدم قبول می کردی!مبارکت باشه بابا!

و من مثل همیشه آب شدم از خجالت...

بعد پرسید بیمه که هست؟!! امیر بگی نه سوئیچت همین الان توقیف میشه.

بعد از اینکه گواهینامه گرفتم و پشت فرمون نشستم اولین چیزی که بابا روش به عنوان مهم ترین موضوع ماشین و رانندگی همیشه  تاکید داشت مسئله بیمه بود و خب قطعا اولین کاری که واسه این ماشینم کردم بیمه کردنش بود.

۱ بهمن