میگن خدا برای بنده هاش از پدر مادر هم مهربون تره اما آدما معمولا اینو درک نمی کنن.یعنی تو طول زندگیشون شاید اتفاقی پیش نیاد که به واسطه اش این موضوع رو درک کنن ولی برای ما، چرا.
وقتی که خدا عمو کوروش و دو سال پیش ازمون گرفت و حالا به جاش سه نفر رو بهمون اضافه کرد، فهمیدیم که چقدر بزرگ و مهربونه. که چقد حواسش به تک تک بنده هاش هست.که چقدر برای بنده هاش کافیه.
و اینجوری شد که چندماهی هست ما سه نفر شدیم ما شش نفر.
بابام کامران 40 ساله و مهندس عمران ، من، امیر 19 ساله و دانشجوی سال دوم نرم افزار، عرفان داداش کوچولوم 10 ساله و امسال میره پنجم دبستان ، طاها پسر عموم 8 ساله و هم مدرسه با عرفان،میره سوم ، زهرا دختر عموم 7 ساله کلاس دوم و فریبا خانم مامانشون لیسانس حسابداری و خانه دار هستن.
و چقدر ماجرا داریم ما شش نفر.
1398/06/23
+ یه مدت بعد از خداحافظی از وبلاگ قبلیم ،عادت به نوشتن باعث شد دوباره شروع کنم . ولی این بار رو کاغذ و قلم اما تو همون حال و هوای وبلاگ نویسی.حالا تصمیم گرفتم نوشته هامو تو قالب یه وبلاگ منتشر کنم.سلام بلاگ اسکای. دوست قدیمی من!
چند روز پیش از دانشگاه که برگشتم ، وقتی در اتاقم و باز کردم زهرا جلوی کتابخونه ام وایساده بود. با لبخند بهش سلام کردم ولی تا منو دید دویید جلو و گفت :«ببخشید داداش امیر.من دیگه رفتم» بعدم سریع از اتاق رفت بیرون و در و بست.
میخواستم همون لحظه برم دنبالش بهش بگم اشکالی نداره، چون معلوم بود از خجالت داشت آب میشد، ولی فک کردم اگر همون لحظه برم شاید بدتر معذب شه واسه همین لباس عوض کردم و رفتم دست و رومو شستم و بعد رفتم دم اتاقش. چند تا در زدم و با چند ثانیه تاخیر گفت بفرمایید .
وقتی رفتم تو، یه قلمبه شبیه رو تختیش وسط تختش بود که از زیرش صداش میومد.
گفت:«داداش امیر ببخشید »
گفتم :« اشکالی نداره آبجی.حالا چرا رفتی اون زیر ؟»
گفت:« خجالت می کشم»
از شدت بامزگیش دلم میخواست محکم بغلش کنم.ولی هنوز اونقد باهام راحت و صمیمی نیست، واسه همین مرزمو باهاش رعایت می کنم و خودم هیچوقت واسه بغل کردنش اقدام نمی کنم.همیشه اگر خودش بخواد بغلش می کنم.
گفتم:« از من خجالت می کشی؟»
گفت:« نه چون بی اجازه رفتم اتاقت تو فهمیدی »
گفتم:« اشکالی نداره.من ناراحت نشدم.هر وقت نبودم بازم می تونی بری کتابامو ببینی. عیبی نداره.دیگه خجالت نکش باشه؟حالا اجازه هست لحاف و از روت بردارم؟ الان می پزیا»
از حرفم خندش گرفت و ریز ریز خندید ولی باز از اون زیر گفت:« نه نمیشه ورداری. هنوز خجالت می کشم.»
گفتم:« باشه پس تا کامل نپختی من میرم که تو دیگه خجالت نکشی بیای بیرون.»
بعدم واقعا اومدم بیرون درحالی که باز صدای خنده بامزه اشو می شنیدم.
موقع شام همه دور میز نشسته بودیم جز زهرا .
با اینکه یکی دوبار فریبا خانم و یه بارم بابا صداش کرده بودن،فقط می گفت دارم میام ولی باز نمیومد.دیگه فریبا خانم به طاها گفت بره ببینه داره چیکار می کنه که همون موقع بلاخره اومد پایین، اونم با بزرگترین کلاهی که داشت.یه کلاه سفید با لبه های خیلی پهن و گل های صورتی و قرمز.سرشم پایین گرفته بود و صورتش اصلا پیدا نبود.
زهرا که بین بابا و فریبا خانم نشست ،فریبا خانم گفت:« عه زهرا مامان این چیه رفتی ورداشتی؟! با اینکه نمیشه غذا بخوری» و همزمان دستش رفت سمت کلاه که برشداره ولی زهرا دو دستی محکم کلاه و چسبید و گفت:« نه نه دست نزن.باید سرم باشه.»
بابا هم در راستای تربیت فرزندان جدیدش سریع گفت:« دخترم قرار بود با مامانی چجوری حرف بزنی؟ یادت هست؟»
فقط از تغییر زاویه گل روی کلاهش میشد فهمید که صورتشو چرخونده سمت بابا و صادقانه گفت:«نه ،حرف بد نزدم که»
بابا گفت :« می دونم، معلومه که دختر به این خوبی حرف بد نمی زنه ولی قرار بود با مامانی هم داری حرف می زنی جمع ببندی یادته؟! »
زهرا هم بلاخره یادش اومد و با سر تایید کرد.
توقع داشتم بابا طبق روتین همیشگیش که هرگز ایما و اشاره رو به جای کلمات نمی پذیره ،بعدش بگه :« بگو بله عمو» ولی خب ظاهراً توقعم بی جا بود چون بابا فقط گفت :« حالا اجازه میدی کلاه و بردارم که بتونی راحت غذا بخوری؟»
و اون لحظه برای اولین بار با ۱۹ سال سن ،به دختر بودن زهرا به شدت حسودی کردم و تو فکر این بودم که ببین دیگه عرفان چه حالی داره
که ،زهرا یهو در جواب سوال بابا گفت:« نه نمیشه.دوست ندارم داداش امیر منو ببینه» و سرشو بیشتر پایین گرفت و کلاهشو پایین تر آورد.
یعنی نگاه ها طوری یهو سمت من چرخید که انگار قطعا گناهی مرتکب شدم و الان فقط باید اعتراف کنم که چی بوده؟!!
نمی دونم چرا باید بدترین کلمات و برای توضیح کارش به کار میبرد؟ بدون کوچکترین اثری از ناراحتی یا تاسف. بیشتر انگار شاکی بود تا نادم!!!
منم سریع لبخند زدم گفتم:« عه آبجی منکه گفتم اشکالی نداره.دیگه خجالت نکش.»
ولی هیچی نگفت.فقط سرش پایین بود و بعدم شروع کرد غذا خوردن.
فقط نمی دونم بابا چرا یهو اونقد کلافه شد؟ مثلا فک کرده بود چی شده؟!! با یه حالت عصبی گفت:«بلاخره میخوای بگی چی شده یا نه؟»
دیدم اون بچه که هیچی نمیگه.بقیه ام معلوم نیست چه فکر و خیالی به سرشون زده که اونجوری نگاه می کنن.مخصوصا بابا، واسه همین شروع کردم بگم:« هیچی بابا امروز...» ولی یهو زهرا از زیر کلاه دستشو دراز کرد و کف دستشو گرفت سمتم گفت:« نه نه نگو..به همه نگو... میخوای دیگه از همه خجالت بکشم ؟!!»
اصلا باورم نمیشد همچین بلایی داره سرم میاره؟!! خب بچه اگه نمیخواستی کسی بفهمه این اداها چی بود ؟ البته بعد که فک کردم دیدم قشنگ براش مثل یه بازی.انگار از زیر لحاف قایم شدن و شوخیایی که باهاش کرده بودم خوشش اومده بود.دوست داشت یه شکل دیگه ادامه بده.
وقتی گفت چیزی نگم دیگه ساکت شدم.بابا هم دیگه چیزی نگفت و فقط گفت غذا بخوریم چون سرد میشه.زهرا هم همونجوری تا آخر غذا زیر کلاه بود و چهره اش رئویت نشد.
غذام که تموم شد تشکر کردم و رفتم بالا. معمولا بعد شام نمیرم اتاقم ولی اونشب رفتم به امید اینکه بابا و فریبا خانم مجبورش کنن حرف بزنه و این بازی زودتر تموم شه ولی چند دقیقه بعد بابا اومد اتاقم در حالی که ازم شاکی بود!!! چرا؟! چون به زهرا گفتم اشکالی نداشته بی اجازه رفته اتاقم.
گفتم : بابا خب به اندازه کافی خودش خجالت کشیده بود.گناه داشت منم چیزی می گفتم.کلی عذرخواهی کرد.
بابا گفت: من گفتم چیزی می گفتی ؟!! میگم چرا مجوز کار غلط و بهش دادی ؟!!
گفتم: حالا مگه چه اشکالی داره؟ کتابخونه امو خیلی دوست داره فقطم نگاه می کنه.به چیزی ام دست نمیزنه.
گفت: به عرفان و طاها هم خبر دادی اشکالی نداره، یا وقت نکردی هنوز؟!
گفتم : بابا این قضیه چه ربطی به عرفان و طاها داره؟! خب زهرا فرق می کنه.
گفت: اشتباهت همینجاست دیگه. وقتی بینشون فرق بذاری عواقب بدشو بعدا ،هم خودت میبینی هم هر سه تا شون.هر کدوم یه شکل.
گفتم : خیلی ببخشید بابا که اینو میگما ولی خود شما هم بینشون فرق میذارید. زهرا قشنگ براتون فرق داره.همین چند دقیقه پیش یه نمونه اش بود.
بابا بدجوری کنجکاو شده بود و با اخم پرسید: چه فرقی گذاشتم؟!
گفتم: زهرا فقط با سر حرفتونو تایید کرد و شما هیچی نگفتید. تو عمرم همچین چیزی ازتون ندیده بودم.
کسایی که وبلاگ قبلی منو دنبال می کردن قشنگ می فهمن من درباره چی حرف میزنم.
بابا یه نیشخند زد و با خونسردی گفت: چون اولین بار تو عمرت خواهر دار شدی.اگر خدا زودتر بهت یه خواهر داده بود، از این چیزا زیاد ازم دیده بودی.پسرم با یه ادبیات که نمیشه هم با پسرا حرف زد هم دخترا.دختر ها لطیفن، ظریفن ، تذکرو تنبیهشون بایدم فرق کنه.ولی اصلا فکر نکن سر هیچ چیزی حتی یک قدم کوتاه اومده باشم تا حالا.به موقعش و تو شرایطی که جاش بوده اون موردم بهش تذکر دادم و بازم میدم قطعا.
دیگه چیزی نگفتم.خب احتمالا ماجرا همین بود.چون منکه مکالمات پشت در های بسته اشون رو نشنیده بودم پس نمی تونم بگم تا حالا اغماضی در مورد زهرا داشته ولی تو برخورد و لحن ظاهری قطعا به نسبت بقیه بیشتر مدارا می کنه باهاش.ولی این قضیه وقتی تو چشم من اینقد شفاف و پررنگ پس قطعا برای عرفان بیشترم هست.دوست داشتم این حرفار و عرفانم می شنیدبلکه واسه اونم حل شه.
بابا بعد گفت: بهش گفتم کار درست اینه که قبل از اینکه بره اتاق کسی حتما ازش اجازه بگیره چون اینجوری خیلی قشنگ تره.قبولم کرد.پس لطفاً اگر میشه اجازه تو دیگه تکرار نکن.
فقط گفتم چشم .
راستش خیلی قانع نشده بودم.ولی میتونستم اجازه مو تکرار نکنم.کار سختی نبود.
بابا خواست بره ولی بعد مکث کرد گفت: ولی خیلی خوب شد که فکراتو بهم گفتی. وقتی تو اینجوری فکر کردی ،عرفان حتماً بدتر از اینا فکر کرده.لازم شد اونم به وقتش توجیه کنم.
وقتی بابا اینو گفت خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم که میخواد عرفانم روشن کنه ولی وقتی آخرش گفت«به وقتش » پکر شدم.
گفتم: بابا بس اش نیست؟!!! دیشب اومد پیشم و خیلی گریه کرد.یه چیزی ام گفت که....
بابا معمولاً خوشش نمیاد میانجی گری کنم.چون برای تک تک روزا و ساعت های تنبیهش برنامه داره و وقتی اینجوری میپرم وسط برنامه اش دلخور میشه ولی به خاطر جمله آخرم که نصفه ولش کردم کنجکاو شد و پرسید چی گفته.
گفتم : گفت« بابا دیگه یه دختر و پسر دیگه ام داره واسش مهم نیست یه ماه هم با من حرف نزنه. »خیلی ترسیده بابا. خیلی اضطراب داشت. می دونم خودتون حواستون بهش هست.ولی خیلی داره بهش فشار میاد.»
از شنیدن حرف عرفان واقعا ناراحت شد.اصلا انگار بهم ریخت و بدجوری تو فکر رفت.
بعد چند ثانیه گفت: «خوب شد گفتی. این مدل حرفاشو حتماً بهم بگو امیر.»
بازم چشم گفتم و بابا بلاخره رفت.
و بلاخره یه بار موفق شدم میانجی گری کنم و بابا زودتر عرفان و بخشید.البته این بخشش خارج از برنامه بیشتر حاصل توهمات اشتباه خود عرفان بود:)
۸ آبان
بعد از آخرین خط و نشونی که بابا سر آشپزی برای عرفان کشیده بود طبق معمول آخر همون شب باهاش حرف زد و آشتی کردن و عرفانم خیلی خوب تونسته بود دووم بیاره ،تا دیشب که خونه بابا جونم شام دعوت بودیم و ترکیب عرفان و عمو کیارش یعنی، ریست شدن عرفان!!
عمو کیارش یکسالی هست که دیگه رفته سرخونه زندگی خودش ولی متاسفانه و یا شایدم خوشبختانه با سی سال سن،هنوزم خبری از بزرگ شدنش نیست که نیست!!
بعد از اینکه بابا زودتر از همیشه از سرکار برگشت حاضر شدیم و طرفای ساعت ۷ رسیدیم خونه بابا جون.
از سختی پروسه حاضر شدن هم همینقدر بگم که طاها و زهرا باید یه دور کامل همه لباساشونو بپوشن و جلوی آیینه خودشونو برانداز کنن تا بلاخره به یکی رضایت بدن.
یعنی اولین بار که قرار بود همگی بریم بیرون ،ازدو سه ساعت قبل فریبا خانم به بچه ها گفت برید حاضر شید.
بابا هم گفت الان زوده که ولی گفت نه زود نیست و بچه ها رفتن بالا.یعد از اینکه رفتن فریبا خانم توضیح داد که چه عادتی دارن و هر کاری ام کرده موفق نشده جلوشونو بگیره.
بابا اون موقع چیزی نگفت ولی بعد برای شروع یه بار فقط نیم ساعت مونده به تایم حرکت به بچه ها اعلام کرد حاضر بشن و بعد از نیم ساعتم گفت که دیر شده و باید راه بیفتیم ولی اون دوتا انگار نه انگار. فقط هی می گفتن الان الان و همون طور به لباس پوشیدنشون ادامه میدادن ولی بعد بابا گفت:«من رفتما، هر کی نیاد جا میمونه»
بعدم رفت پایین تو حیاط ، فریبا خانم هم به بچه ها گفت که بجنبن که دارن جا میمونن ولی زهرا در کمال خونسردی گفت:«عیب نداره مامان بذار عمو اینا زودتر برن ، ما خودمون میریم.»
خندم گرفته بودواقعا.اینم یکی از معضلات دوتا ماشین داشتنه.
رفتم پایین به بابا خبر دادم منتظر نباشن و گفتم چی شنیدم ،بابا هم خندش گرفت و گفت عجب.بعدم برگشتیم بالا.
بابا یه راس رفت اتاق زهرا و گفت:« زهرا خانم ما رفتیما»
زهرا هم گفت:« عمو من حاضر نیستم شما برید ما خودمون با مامانم میاییم»
بابا رفت جلوش نشست گفت:« چرا حاضر نیستی؟ موهاتو که به این قشنگی مامانی بسته،لباستم که خیلی خوشگله دیگه چی کم داری ؟!»
بعد گفت:«آها یه ماچ محکم کم داری» بعدم پیشونیشو محکم بوسید و گفت:« دیگه بریم؟!»
ولی زهرا گفت:«نه من این لباسو دوست ندارم میخوام یکی دیگه امتحان کنم.خب دیر شده شما برید، ما زود میاییم»
بابا گفت:«نمیشه که باید همه باهم بریم.»
زهرا گفت:«چرا نمیشه؟»
بابا گفت:« چون ما همه یه خانواده ایم نمیشه جدا جدا بریم مهمونی که.میشه؟»
زهرا باز اومد بگه:«آخه...»
که فریبا خانم یهو قاطی کرد گفت:«زهرا داری لوس میشیا!! نمیای ما میریم تو تنها بمونی.»
زهرا هم اخماش رفت تو هم و همزمان بغضشم گرفت.
بابا گفت:« شما اجازه بده»
ولی فریبا خانم باز گفت:«خب اینجوری می کنی بدتر لوسش می کنی حرف گوش نمیده که»
زهرا هم دیگه زد زیر گریه و گفت:«اصلا من نمیام» بعدم رفت رو تخت نشست و شروع کرد گریه کردن.
و اینگونه در یک حرکت تمام زحمات بابا به باد فنا رفت.
دیگه بابا اونشب چقد باز با زهرا حرف زد که راه بیفته خدا می دونه.بعد از اون اتفاق هم موقتا پروسه اصلاح بچه ها رو کنار گذاشت.دید اول باید فریباخانم و توجیح کنه بعد بچه ها رو.یکی نیست بگه خودت بلد نیستی با بچه ها حرف بزنی حداقل اجازه بده یکی که بلده کارشو بکنه.
بگذریم.داشتم می گفتم.
طرفای ساعت 7 رسیدیم خونه باباجون و مامان جون داشت با ساغر خانم، زن عمو کیارش سالاد درست می کردن.چند دقیقه بعدم علارقم تعارف های ساغر خانم مبنی بر عدم نیاز به نیروی کمکی ، فریبا خانم هم بهشون ملحق شد .
بچه ها هم با عمو کیارش سرگرم بودن و تا بعد از شام اوضاع به خوبی و خوشی گذشته بود و همه داشتیم از مهمونی و دور همی لذت می بردیم که عمو کیارش با یه ظرف پر از پاپکورن اومد تو پذیرایی و ظرف و گذاشت رو میز جلوی بابا و بابا جون و گفت:« بفرمایید پاپکورن خونگی دستپخت داداشتون»
بابا هم یه نیشخند زد گفت:«هنر آشپزی شما برا ما قابل ستایش . ولی جای دیگه نگو، مسخره ات می کنن.»بعدم یکی برداشت خورد گفت:«استاد یه کمم شوره، دستور پختتو یه کم اصلاح کن لطفاً»
عمو کیارش شروع کرد از دستپخت آشپزیش دفاع کردن و گفت:«حالا بخندید ،صبر کنید این تازه اولش، امشپ قرار پاپکورن با طمعهایی تجربه کنید که ....»
ولی همون موقع صدای جیغ زهرا از آشپزخونه بلند شد و حرفش نصفه موند.البته من همون اول مدل جیغ زهرا رو شناختم. از اون مدل های از روی ذوق و هیجانش بود ولی نمی دونم چرا بابا اونقدر هول شد که فقط دویید سمت آشپزخونه، صدای جیغشم برعکس همیشه خیلی بلند و ادامه دار بود و اصلا قطع نمیشد.
ولی وقتی رسیدیم آشپزخونه فهمیدیم چرا جیغش قطع نمیشه.
از یه قابلمه روی گاز داشت پاپکورن فوران می کرد!!!!
. یعنی دقیقا مثل کوه آتشفشانی که ازش مذاب پرتاب میشه ،یه قابلمه رو تصور کنید که داره ازش پاپکورن سرریز میشه،ولی از وسطش هم مثل آتشفشان پاپکورن فوران می کنه.
عرفانم روی یه چهارپایه جلوی گاز وایساده بود و داشت سعی می کرد جلوی فوران پاپکورنا رو با در قابلمه بگیره ولی اصلا موفق نبود.
اولین حرکتی که عمو کیارش کرد سریع رفت زیر گاز و خاموش کرد بعدم گفت:«عرفان چی شد یهو؟!!!»
عرفانم اونقد هیجان زده و هول بود که اصلا من و بابا و بابا جون و ندیده بود با هیجان گفت:«نمی دونم عمو اومدم یه کم روغن بریزم یهو زیاد ریخت مجبور شدم بیشتر ذرت بریزم یهو اینجوری شد.»
طاها هم با ذوق گفت:«خیلی باحال بود عمو،کاش خاموش نمی کردید »
زهرا هم تکرار کرد:«آره آره خیلی قشنگ بود »
واقعا خداروشکر که اون لحظه بابا جون اونجا بود وگرنه بابا مطمئنا اول از همه عمو کیارش و با خاک یکی می کرد بعدم عرفان و ولی فقط تو سکوت نگاه می کرد و بابا جونم قشنگ فهمیده بود بابا داره منفجر میشه واسه همین گفت:«عیب نداره بچه ان دیگه،حواسش نبوده شما عصبانی نشو.»
بابا جونم که اینو گفت بلاخره عرفان و اون دوتا نگاهشون سمت ما چرخید و عرفان قشنگ یه درجه رنگش تغییر کرد.
عمو گفت:« زود جم کنید تا خانما ندیدن بدویید بدویید ،نخوریدا، کثیف شده فقط جم کنید.»
زهرا هم اعتراض کرد:«عه منکه دیدم من مگه خانم نیستم؟!»
عمو هم گفت:« معلومه که هستی ولی شما از دست اندرکارانی منظورم خانمهایی ان که ندیدن»
منم یهو خندم گرفت و پخی زدم زیر خنده ، خدا بگم چیکارکنه این عمو کیارشو که تو هر شرایطی باید طنازی کنه حتماً.
متاسفانه بابا جونمم دیگه صحنه رو ترک کرده بود و بابا با خنده من یهو منفجر شد بلند گفت:«پس تو اینجا چیکاره بودی که این بچه شده دست اندرکار اینجا ها؟»
عمو کیارشم دست از جمع کردن کشید و بلند شد آروم گفت:«کامران به خدا چیزی نشده، تو رو خدا شبمونو خراب نکن، من نوکرتم داداش»
بابا هم بدتر قاطی کرد گفت:«من شبتونو خراب می کنم؟!! حتما باید چیزی بشه که دلت خنک شه ؟چرت بدون فکرتحویل میدی فقط»
بابا معمولاً حواسش هست و خیلی رعایت می کنه که جلوی بچه ها با هر کسی مطابق سن و شأن و شخصیتش برخورد کنه ولی خب عمو کیارش خیلی وقتا کاری می کنه که بابا نمی تونه رعایتشو بکنه.واقعا دست خودش نیست.
عمو هم شاکی گفت :«این چه حرفیه داداش؟»
عرفانم نمی دونم چی شد به سرش زد که عمو رو نجات بده؟!!! یه قدم اومد جلو گفت :«ببخشید بابا تقصیر....»
ولی عمو دستشو گرفت جلوی سینه عرفان گفت:« تو فعلا ساکت باش جم کن فقط .باشه؟.» بعدم بازوی بابا رو گرفت کشید از آشپزخونه برد بیرون که بیشتر از این با خاک یکی نشه و بابا حرفای بدتری جلوی بچه ها بهش نگه. تنها کار درستی که عمو اون لحظه کرد همین بود وگرنه بابا قطعا با این ملایمت عرفان و ساکت نمی کرد.
طاها و زهرا مشت مشت جمع می کردن ولی عرفان دیگه تمرکز نداشت و هر چند ثانیه به بار فقط دستش می رفت به دونه میانداخت تو ظرف. احتمالا داشت به بلایی که بابا قرار سرش بیاره فکر می کرد.
دیگه رفتم بهشون ملحق شدم و گفتم:«تند تند جمع کنید نگاه چقد ذرت اسراف کردیدا»
عرفان که متوجه حضورم شد چهار دست و پا اومد نزدیکم و با غصه گفت:« داداش باور کن من نمیخواستم ،عمو گفت اونا رو بریزم تا بیاد»
گفتم :« حرفای بابا ام کلا یادت رفت آره ؟! »
دیگه داشت گریه اش می گرفت با بغض گفت:« نه داداش من گفتم نمی تونم ،گفت کاری نیسکه فقط اینو بریز این تو من میخواستم....» بعدم بفضش شکست .
معلوم بود روش نشده به عمو بگه که از آشپزی محروم شده و با عذاب وجدان به عمو کمک کرده.
گفتم :« داداش گریه نکنیا.فعلا جمع کن تا بقیه ندیدن جمع کن سریع.بچه ها شمام تند تر جمع کنید.»
عرفانم سریع چشماشو پاک کرد و شروع کرد جمع کردن.
وقتی تموم شد از آشپزخونه رفتیم بیرون و همزمان بابا و عمو هم از بالکن اومدن بیرون.
ساغر خانم عمو رو که دید گفت:« آقا کیارش پس پاپکورن چی شد؟! برای خانم ها نمیاری!!!»»
عمو هم با اعتماد به نفس کامل گفت :« چشششم الان میارم شما فقط بگید چه طعمی دوست دارید»
از این اخلاق عمو خیلی خوشم میاد.تحت هیچ شرایطی کم نمیاره و از رو نمیره و اعتماد به نفسش ذره ای خدشه دار نمیشه.حتی اگر اون لحظه توسط نگاه داداش بزرگترش در حال فحش خوردن باشه!!!
عرفانم دیگه تا آخر مهمونی مثل یه بزرگسال کنارم نشست و از پیشم جم نخورد.
شب وقتی رسیدیم خونه بابا فقط بچه ها رو فرستاد بخوابن و فکر کردیم چون دیر وقت بابا ماجرا رو موکول کرده به امروز ، اما خب امروزم چیزی نشد.
چیزی که...یعنی اونی شد که نباید میشد.
از اونجایی که امروز روز تفریح مجردی بود.زهرا و مامانش با زن عمو کیارش با هم قرار بیرون داشتن و من و بابا و عرفان و طاها قرار بود بریم استخر.
وقت استخر رفتن که شد بابا فقط بلند گفت پسرا حاضر شید بریم.تو ماشینم طاها یه ریز همش حرف میزد، ولی عرفان به زور یه کلمه جوابشو میداد و دوباره ساکت میشد.
تو استخر ،فقط چند دقیقه گذشته بود که دیدم عرفان تنها لبه استخر نشسته.
از استخر در اومدم و کنارش نشستم.گفتم:« چرا اینجا نشستی داداش.چرا نمیای تو آب؟!»
نگاهش خیره به بابا و طاها بود که داشتن با هم مسابقه میدادن و بازی می کردن .با بغض گفت:« داداش فک کنم بابا دیگه باهام حرف نمی زنه» بعدم اشکش جاری شد و چند ثانیه بعد دیگه مثل ابر بهار گریه می کرد.
عرفان فهمیده بود بدترین تنبیه بابا شامل حالش شده.بابا وقتی دروغ بشنوه یا وقتایی که بعد از چندین بار تذکر و تنبیه بازم یه کاری رو تکرار کنیم و دیگه یه جورایی ناامید شه ،ترجیج میده با اون آدم دیگه فقط در حد نیاز حرف بزنه.یه جورایی انگار بخواد بگه بی خیالت شدم ! دیگه هر جور راحتی!!
بغلش کردم و گفتم:« داداش بابا دیشب خیلی از دستت ناراحت شد.چند بار ازت خواست دیگه پای گاز نری ولی تو باز گوش ندادی! ولی عیب نداره یه کم صبر کن بابا بازم می بخشتت.غصه نخور داداش»
دلم براش خیلی میسوخت.آخه این بار شرایط خیلی فرق داشت.تا قبل از ازدواج بابا وقتی این تنبیه شامل حال عرفان میشد فقط من تو خونه بودم که به خاطر اختلاف سن زیادم با عرفان،رابطه ام با بابا اصلا شبیه رابطه عرفان با بابا نیست ولی الان تحمل این تنبیه برای عرفان خیلی سخته چون حرف زدن و بازی و خنده دو تا بچه دیگه که همسن و سال خودشن رو باید ببینه و تحمل کنه.
وقتی داشتم عرفان و دلداری میدادم دیدم که بابا نگاهش یه لحظه رومون ثابت شد و قیافه اش ناراحت ، ولی دوباره مشغول طاها شد. می دونم برای بابا هم خیلی سخته و بهش سخت میگذره ،می دونستمم بابا حق داره و بعضی وقتا ترمز عرفان فقط از این راه کشیده میشه.
ولی دعا کردم با توجه به شرایط جدید خونه و خانواده بابا زودتر کوتاه بود و قهرش رو طولانی نکنه.
وقتی یه کم آروم شد گفتم :« داداش بریم مسابقه بدیم؟! سانس الان تموم میشه ها ما اصلا هیچ کاری نکردیم.»
ولی پیشنهاد مو رد کرد و گفت میره دوش بگیره لباس بپوشه.
۳آبان
قصد نداشتم بابا چیزی نفهمه. می خواستم وقتی عرفان قبول کرد و با فریبا خانم آشپزی کرد به بابا بگم ، و بعدها هم حتی به خود عرفان بگم که بابا از اول می دونسته که فک نکنه پنهونکاری کردم ولی خب...متاسفانه همه چی شروع نشده تموم شد چون عرفان ترجیح داده تا اطلاع ثانویه طولانی بابا صبر کنه ولی بازم نره پیش فریبا خانم.
واقعا ناراحت کننده ست. فقط امیدوارم باز دیوونه بازی درنیاره و تنهایی نره پای گاز که ممکنه بابا دیگه نتونه صبوری کنه و کاری رو بکنه که نباید.
اون هفته که زهرا مریض بود و مدرسه نمی رفت، چهارشنبه بابا صبح خیلی زود باید میرفت جایی و قرار شد بازم فریبا خانم بچه ها رو ببره.یه لحظه به سرم زد بازم به بابا بگم که من می تونم ببرمشون ولی بعد دیدم طاقت شنیدن یه نه دیگه رو ندارم و بیخود از بابا دلخور میشم، پس هیچی نگفتم.
خلاصه فریبا خانم صبح زهرا رو به من سپرد و رفت.البته زهرا خواب بود واسه همین منم رفتم اتاقم و مشغول درسم شدم ولی مسئولیت با آدم چیکار میکنه !!! چند دقیقه بعد رفتم بهش یه سر زدم .
فریبا خانمم دیر کرده بود، بعدم زنگ زد گفت اگر مشکلی ندارم، بیرون یه کار دیگه ام داره وبره انجام بده .جواب منم که مشخص بود.
نیم ساعت بعد سرم تو کتاب بود که یهو در اتاق باز شد و زهرا با اضطراب اومد تو و منو که دید گفت:« داداش امیر هستی؟»
سریع بلند شدم رفتم پیشش گفتم:«آره آبجی هستم.چی شده؟ خوبی؟ »
گفت:«هیچی دیدم مامانم نیست ترسیدم فک کردم تنهام، زنگ زدم مامانم گفت تو پیشمی.اومدم ببینم هستی»
با اینکه دیده بود هستم ،ولی هنوز تو چهره اش آثار اون ترس و استرسی که تو همون چند دقیقه کشیده بود تا بفهمه تنها نیست مشخص بود.اگر می دونستم تا این حد از تنها بودن می ترسه حتما یه فکری می کردم.مثلا می تونستم برم تو اتاقش درس بخونم که وقتی بیدار شد همون اول ببینتم.
حس کردم لازم داره بغلش کنم تا کامل آروم شه واسه همین دستمو باز کردم گفتم :«آره آبجی هستم.» بعدم پیشنهاد دادم بریم پایین که صبحونه بخوره ولی از بغلم که در اومد گفت:« من خودم میخورم تو درستو بخون داداش امیر»
گفتم:«خودت بخور فقط برات چایی بریزم.بعد درسمم میخونم »
ولی گفت:«من صبحونه چایی دوست ندارم، آب میوه میخورم»
برام عجیبه تا حالا نفهیده بودم زهرا صبحا چایی نمیخوره!! مگه اصلا میشه صبح بدون چایی؟!!!این دهه نودیا واقعا عجیبن!!!
دیگه اصرار نکردم و خودش رفت پایین ، چند دقیقه بعد صدای در اومد.گفتم :«جانم آبجی؟»
آروم اومد تو ،در حالی که تو بغلش وسایل نقاشیش بود.گفت:«داداش امیر میشه من اینجا نقاشی کنم تا مامانم بیاد؟سر صدا نمی کنم»
گفتم:«معلومه که میشه.هروقت دوست داشتی می تونی بیای اینجا نقاشی بکشی.»
خندید و اومد تو در و بست ولی دقیقا همونجا پشت در نشست و وسایلشو رو زمین پخش کرد.
گفتم:«چرا اونجا نشستی؟ خب بیا تو بیا اینجا رو فرش، اونجا پات درد می گیره »
گفت:«نه درد نمیگیره همینجا خوبه»
گفتم:«چرا درد میگیره.اونجا هم سفته هم سرده.باز مریض میشیا. به حرف داداش گوش کن بیا اینجا.»
اینو گفتم یهو انگار یه اتفاق خیلی بدی افتاده باشه، نفسشو صدادار کشید تو، خیلی ناراحت گفت:«داداش ببخشید.ببخشید بغلت کردم.نباید بغلم می کردی داداش امیر.ببخشید ببخشید»بعدم چشماش پر از اشک شد.
اصلا نمی فهمیدم یهو چش شد.گفتم :« چرا مگه چی شده؟!» و بلند شدم برم پیشش ولی دستشو آورد جلو گفت:«نه نه نیا داداش نیا پیشم»
همونجا وایسادم گفتم:«باشه باشه نمیام.ولی بگو چی شده؟چرا گریه می کنی؟ »
اشکاشو پاک کردگفت:«مامانم گفته بود نباید پیش کسی برم.بقیه رو مریض می کنم.الان مریض میشی داداش امیر.من حواسم نبود.»
دلم قنج رفت واسه مهربونی و ملاحظه اش.اصلا مگه میشه بچه هفت ساله اینقققققدر با ملاحظه شه؟
دیگه با خیال راحت رفتم جلو پیشش نشستم .ولی باز هی خودشو می کشید عقب می گفت نیا نیا.
نازش کردم گفتم :«آبجی تو که دیگه مریض نیستی خوب شدی دیگه. مامانت منظورش اون روزای اولی بود که خیلی مریض بودی.الان که دیگه کسی رو مریض نمی کنی.خیالت راحت.واسه همین میخواستی دم در بشینی؟ که مریض نشم؟»
فقط ناراحت سر تکون داد.
همونطور که وسایلشو از رو زمین جمع می کردم گفتم:«قربونت برم آبجی مهربونم نگران نباش هیچی نمیشه قول میدم.بیا اینجا بشین.» بعدم وسایلشو گذاشتم رو فرش اتاقم.
باز یه کم تردید داشت و این پا اون پا کرد ولی چندبار دیگه ام که گفتم بیا، بلاخره اومد پای نقاشیش.وقتی ام داره نقاشی می کشه صورتش دیده نمیشه.موی بلندش دورش میریزه و کلا اون زیر مخفی میشه:)
یه کم نگاش کردم و وقتی مطمئن شدم دیگه مشغول شده دوباره رفتم سر درسم .ولی حدود یه ربع بعد از گوشه چشمم انگار حرکت چیزی رو دیدم.آروم با صندلی یه کم به راست چرخیدم و دیدم بلند شده داره وسایل اتاقم و دقیق نگاه می کنه.
اول قاب عکس رهبر تماشا کرد بعدم پرچم ایران و که تقریبا نصف دیوار رو گرفته بود.
بعد رفت جلوی کمدمو قاب های تقدیر نامه و جام ورزشیمو دید .
جلوی کتابخونه ولی دیگه میخکوب شد.پر از کتاب بود و چندین تا پازل چوبی. انگار نمی تونست دل بکنه.بلند شدم رفتم کنارش وایسادم.
گفت:«داداش امیر چقدر کتاب داری»
گفتم:«کتاب دوست داری؟»
گفت:«آره خیلی دوست دارم.»
گفتم:«می تونم بهت قرض بدم بخونی بعد دوباره بهم پس بدی.دوست داری؟»
با خجالت گفت:«آره دوست دارم ولی فک کنم اینا برام سخته نمی تونم بخونم.مال بزرگاس»
یه قفسه رو بهش نشون دادم گفتم:«کتابای اینجا رو راحت می تونی بخونی.اینا برای وقتیه که همسن تو بودم.»
ذوق کرد و شروع کرد نگاه کردن.بعدم یکیشو انتخاب کرد و با خنده گفت:«من اینو برداشتم.»
گفتم: «اگر دوست داری می تونی بیشتر ورداری» ولی گفت:«نه همین یکی خوبه.اینو خوندم دوباره یکی دیگه ورمیدارم.»
بعد با ذوق گفت:«ممنون داداش امیر»
منم نازش کردم و گفتم خواهش می کنم که همون موقع صدای فریبا خانم از پایین اومد که صداش میزد.
گفت:«مامانم اومد» بعدم با دو از اتاق رفت بیرون.
هر چقدر خداروشکر کنم از این نعمتی که مثل معجزه بهمون داده کمه.یه خواهر کوچولوی مهربون و ناز و دوست داشتنی.
۳۰ مهر
قبل از اینکه با زن و بچه های عموی مرحومم یه خانواده بشیم، عرفان هروقت با بچه های عمو بود،یهو خیلی بزرگتر از همیشه اش رفتار می کرد.
چون بزرگتر از اون دوتاست، سعی می کرد بزرگی کنه و سر همین کنار اونا کلا شیطنتاش کمتر میشد.
الانم که دیگه همش با هم ان عرفان اکثراً در حال کنترل طاهاست و جلوی خیلی از شیطنتاشو میگیره ، البته به غیر از وقتایی که نوبت چالش رو حرف بابا حرف زدن خودش برسه.ماهی یکی دوبار سهمیه داره.
عرفان علاوه بر نقاشی به آشپزی هم خیلی علاقه پیدا کرده چند وقتیه. قبل ازدواج بابا ،موقع آشپزی همش تو آشپزخونه پیش بابا بود و کمکش می کرد، گاهی هم غذاهای جدید و ابتکاری درست می کردن و خلاصه کلی بهش خوش می گذشت ولی بعد ازدواج که بابا دیگه خیلی کمتر آشپزی می کنه، پای عرفانم از آشپزخونه عملا بریده شده.
چندباری شنیدم که فریبا خانم موقع آشپزی به عرفان پیشنهاد داد که بیاد کمکشو با هم آشپزی کنن ولی خب عرفان همیشه رد کرده. حتماً بابا از فریبا خانم خواسته چون می دونه عرفان چقدر آشپزی دوست داره ، ولی عرفان بازم فقط وقتایی که بابا خودش آشپزی کنه میره پیشش.
حالا چند وقت پیش، یه شب آخرای شام فریبا خانم از یخچال یه کیک شکلاتی با تزئین اسمارتیز آورد و گفت:«بفرمایید اینم دسر، دستپخت پسرا»
من که باور نمی کردم کار اون دوتا فسقلی باشه اونقد که ظاهرش خوب بود. وقتی ام چشیدم دیگه مطمئن شدم کار فریبا خانمه و اون دوتا فقط دستیاری کردن .
ولی وقتی بابا گفت :«به به پسرای آشپز هنرمند، چقدرم خوشگله ،ببینم اندازه خوشگلیش خوشمزه ست هست یا نه؟!» طاها با ذوق گفت:«عمو خودمون دوتا درست کردیما، تنهایی »
عرفانم همون لحظه یکی زد به پهلوی طاها.طاها هم بلند گفت:«عه چرا میزنی؟! »
بابا عصبی چند ثانیه به عرفان نگاه کرد و عرفانم فقط سرشو انداخت پایین.
فریبا خانم گفت:«از بیرون اومدم دیدم دیگه کیکشون آماده ست. ولی قول دادن از دفعه دیگه قسمت پخت و پزش و اجازه بدن من کمک کنم.مگه نه عرفان جان؟»
عرفانم زیر لب یواش گفت بله.
زهرا هم گفت:«دفعه دیگه باید منم باشما.خیلی بدجنسید خودتون درست کردید.»
با اینکه فریبا خانم هم تایید کرده بود کار اون نیست اصلا نمی تونستم باور کنم یه بچه ده ساله بتونه کیک بپزه.اونم اینقققد خوب!!!
گفتم:«چققد عالیه عرفان؟! اصلا فوق العاده ست.دلم میخواد کل اش و بخورم.یه کم بزرگتر درست می کردی »
عرفانم سرخ شده بود از ذوق و خجالت .سرشو بلند کرد گفت:«داداش آرد کم داشتیم دفعه دیگه بزرگشو درست می کنم.»
طاها هم با اعتراض گفت:«منم کمک کردم چرا فقط میگی عرفان؟!!»
با لبخند گفتم :«دست تو هم درد نکنه عاااالی درست کردی حرف ندارید»
بعدم بهشون لایک نشون دادم ولی سرمو که چرخوندم دیدم بابا داره بد نگام میکنه، یهو نیشم بسته شد.
گفتم:«بایا شمایه کم بخورید!!!اصلا نمیشه تعریف نکرد!!!باور کنید!!!خیلی خوبه!!!جدی میگم!!»
بابا هم دیگه خندش گرفت و شروع کرد به خوردن.
آخرم تعریف کرد از مزه کیک و گفت ولی یادشون نره چه قولی دادن.
اما بعد از دسر که همه داشتیم میرفتیم جلوی تلویزیون بابا به عرفان گفت چند دقیقه باهاش بره بالا.
حدس زدم بابا میخواد قرارشونو یادآوری کنه و حدسمم درست بود چون خیلی زود با هم برگشتن پایین ، عرفانم ناراحت نبود.
ولی متاسفانه عشق عرفان به آشپزی به هیچ قول و قراری رحم نمیکنه.
فقط چند روز بعد، غروب که از دانشگاه برگشتم عطر خوش ماکارونی خونه رو پر کرده بود.
نگاه انداختم تو آشپزخونه دیدم عرفان داره ظرف می شوره، طاها هم از رو زمین داره یه چیزی جمع می کنه.
پرسیدم چیکار می کنید ولی هر دو با هم گفتن هیچی.
اون«هیچی » گفتن هماهنگم از صدتا اعتراف محکم تر بود.
پرسیدم:«طاها مامانت خونه نیست؟»
گفت:«نه با زهرا رفتن بیرون»
رفتم در قابلمه رو بردارم که مطمئن شم حدسم درسته که عرفان یهو گفت:«داداش بر ندار خراب میشه»
درش و دوباره گذاشتم و با اخم نگاش کردم .
آروم گفت:«هنوز دم نشده»
گفتم:«عرفان بازم؟!»
گفت:«داداش بابا الکی نگران.به خدا من بلدم مراقبم.»
فقط با تأسف سر تکون دادم و از کنارش رد شدم که برم اتاقم ولی سریع دستشو آب کشید اومد بازومو چسبید گفت :«داداش یه دقیقه وایسا»
بلند گفتم:«دست خیستو به من نزن ببینم»
سریع دستشو کشید و عذرخواهی کرد ولی طاها گفت:«داداش امیر چرا داد میزنی؟ مگه خیسی چیه؟ نشنیدی میگن آب روشناییه؟»
یعنی اون لحظه فقط نصیحت یه فسقل بچه رو کم داشتم که قسمت شد!!!!
عرفان گفت:«داداش تو رو خدا به بابا نگو باشه؟»
یعنی داشتم شاخ در میاوردم از حرفش.گفتم :«عرفان یعنی تو این کارارو می کنی واقعا امید داری تهش بابا نفهمه؟! من نگم، طاها چی؟! طاها نگه فریبا خانم چی؟! چی فک کردی با خودت ها؟ »
طاها گفت:«نخیرم واسه چی بگم وقتی عمو بیخودی دعوامون می کنه.به مامانمم اومد قرار بگم به عمو نگه.اگه تو نگی عمو نمی فهمه»
فقط راه افتادم رفتم بالا.واقعا از عرفان عصبانی بودم. دیگه نفهمیدم فریبا خانم که برگشت چی بهشون گفته و چه واکنشی داشته .
شب وقتی بابا صدام کرد برم شام و از اتاق رفتم بیرون دیدم یه سینی نون و پنیر دستشه و طاها رو صدا کرد و وقتی طاها از اتاقش اومد بیرون بهش گفت بره اتاق عرفان ،خودشم پشت سرش رفت تو اتاق.
کنجکاوی نذاشت برم پایین و همونجا وایسادم گوش دادم.
بابا گفت:«این شام امشبتونه.همینجام می خورید.بیرونم نمایید تا خودم بیام.»
طاها گفت:«چرا؟»
بابا گفت:«نمی دونی طاها؟! عرفان تو چی؟ تو که میدونی. به داداشت بگو چرا»
بابا که اومد بیرون دید همونجا وایسادم.عصبانی گفت:«امیر یک هفته گذشته از کیک پزیش؟نمی دونم چرا اینقد گستاخ.»
موقع شام حقیقتا غذا از گلوم پایین نمیرفت. دلم براشون کباب بود.با اینکه واقعا گستاخی کرده بودن ولی بازم به نظرم زیادی بود یه کم.
ما ماکارونی اونا رو میخوردیم و اونا نون پنیر!!
زهرا هم معلوم بود مثل من ناراحته.پیشم نشسته بود و گفت:« داداش امیر، دستپخت عرفان واقعا خوبه نه؟ خیلی خوب شده»
منم تایید کردم گفتم:«آره واقعا استعداد آشپزی داره»
زهرا ایندفعه یه رشته ماکارونی رو بلند کرد گفت:«عمو.نفری یه رشته براشون ببرم بخورن؟ فقط یه رشته؟ آخه اونا درست کردن نمیشه ما بخوریم اونا نخورن که.گناه دارن»
واقعا خوشحال بودم زهرا هست.داشت حرف دلمو میزد.
بابا گفت:«اونا کار خیلی خطرناک و اشتباهی کردن. زیر قولشونم زدن.باید تنبیه بشن.اصلانم گناه ندارن»
زهرا سرشو انداخت پایین و چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت:« اگر منم خونه بودم حتماً کمکشون می کردم.پس منم نباید بخورم.میرم پیش اونا.»
بابا اون لحظه باز چشماش قلبی شده بود از حرفای زهرا.طوری که اگه مثل شبای دیگه پیشش نشسته بود به احتمال ۹۰ درصد محکم ماچش می کرد، چون خودمم دوست داشتم محکم بغلش کنم از شدت مهربونی و نازیش.
یعنی به قدری مهربون این بچه که حاضر بود خودشو یه جوری شریک جرم اونا کنه که بهشون ملحق شه بلکه بابا دلش به رحم بیاد.
بعدم خواست از صندلی بره پایین ولی فریبا خانم دستشو گرفت گفت:«زهرا مامان ،تو بشین غذاتو بخور.اونا فردا میخورن ،براشون میمونه تو غصه نخور باشه مامانی؟»
زهرا یهو خوشحال شد گفت:«آره عمو؟! اجازه میدید بخورن؟»
بابا هم با لبخند و سر تایید کرد.
ولی زهرا دوباره از صندلی پرید پایین و داشت میدویید می رفت که بابا گفت:«کجا میری؟! بیا بیا اینجا !!!»
زهرا که رفت پیش بابا ، بابا دوباره گفت:«کجا میری؟ نباید بری پیششونا!!»
زهرا گفت:«چرا؟ میخواستم بهشون بگم فردا می تونن ماکارونی بخورن که یه کم خوشحال شن»
بابا گفت:«نه نه اصلا نباید بهشون بگی؟ امشب اصلا نباید خوشحال بشن»
زهرا ناراحت گفت:«خب چرا، کلی غصه خوردن که نون پنیر خوردن. یه کمم خوشحال شن دیگه»
بابا گفت:«چون امشب فقط باید به کار اشتباهی که کردن فکر کنن.تازه من الان میخوام برم دعواشونم کنم.می دونی؟! ولی تو نباید ناراحت بشیا»
ناراحت گفت:«حالا نمیشه ایندفعه دعواشون نکنید.تو رو خدا عمو»
عمو گفت:«دخترم دفعه قبل که کیک درست کرده بودن یادته؟! دور هم نشستیم خوردیم.یادته؟» زهرا هم با سر تایید کرد
بابا گفت:«خب اوندفعه من دعواشون کردم؟!نکردم که .فقط بهشون گفتم کار اشتباهی کردن اونام قول دادن تکرار نکنن ولی الان بازم تکرار کردن. تازه عرفان خیلی قبل تر از اونم به من قول داده بود اینکار و نکنه ولی چندین بار به حرفم گوش نداده .منم دیگه مجبورم حسابی دعواش کنم.»
زهرا دیگه چیزی نگفت.ظاهراً دیگه قانع شده بود ولی هنوز ناراحت بود.
بابا دیگه تو بغلش نشوندش یه ماچش کرد گفت:«وقتی من از اتاقشون اومدم بیرون اگه خواستی میتونی بهشون بگی فردا قرار ماکارونی بخورن»
بلاخره لبخند رضایت رو صورتش نشست و دوباره برگشت پشت میز.
اون لحظه واقعا به بابا افتخار کردم.
از وقت و انرژی که واسه احساسات زهرا گذاشت.وقتی دید عمیقأ ناراحته.
البته خب اولین بار نبود و قطعاً آخرین بار هم نخواهد بود.چون کلا بابا واسه تنبیه بچه ها اول از همه باید از سد زهرا بگذره.یعنی سه برابر کالری که میسوزونه برای طاها و عرفان ، صرف قانع کردن زهرا میشه تو هر ماجرایی که پیش میاد.
ولی می بینم که چقدر عاشقانه وقت میذاره. به نظرم بابا واقعاً لیاقت دختر دار شدن و داشت که خدا بهش یکی داد.
بابا وقتی رفت اتاق عرفان اول به طور مشترک دعواشون کرد که زیر قولشون زدن و واسه تنبیه اجازه ندارن این آخر هفته پلی استیشن بازی کنن.
عرفان جیک نزد ولی طاها طبق معمول اعتراضش بلند شد گفت:«آخه چرا ،چیزی نشده که، ما مواظب بودیم ،عرفان حرفه ایه»
ولی بابا نشنیده گرفت و فقط فرستادش اتاق خودش.
وقتی بابا و عرفان تنها شدن عرفان بلاخره عذرخواهی کرد.
بابا گفت:«ببخشم؟ چی رو؟ ها؟ من و مسخره کردی یا خودتو ؟»
گفت:«باور کنید مراقب...»
ولی بابا دیگه تحمل نکرد و بلند گفت:«دهنتو ببند ببینم.واضح گفتم فقط حق داری با من یا فریبا آشپزی کنی. خودت بگو چندبار گفتم ؟!!!»
گفت :«من دوست دارم با شما آشپزی کنم ولی شما همش دیر میایید دیگه نمیشه هیچوقت»
بابا گفت:«هیچوقتم نشه دلیل نمیشه همه حرفام یادت بره و تنهایی بری پای گاز. تا اطلاع ثانوی هم اصلا حق نداری دیگه آشپزی کنی. نه با من نه با فریبا نه هیچکس دیگه. عرفان ببینم یا بفهمم واسه کاری که نباید ، رفتی سمت آشپزخونه روزگارتو سیاه می کنم.دیگه اینشکلی تموم نمیشه ها.فهمیدی؟!»
دیگه با گریه گفت :«بله بابا» از صداش معلوم بود با حکم آخر بلاخره اشکش در اومده.
بابا گفت:«دستتو بده ببینم»
ولی عرفان گفت:«هیچی نشده »
بابا گفت :«عرفان خیلی دارم خودمو کنترل می کنم صدام نره بالا ها ،پس مثل آدم گوش کن وقتی یه چیزی بهت میگم»
*****************************************************************
بعد از وقت خوابشون عرفان اومد پیشم. لبریز بود از بغض و درد دل.
یکی از انگشتاشم باند پیچی بود.من غروب متوجه سوختگی روی دست عرفان نشده بودم.ولی ظاهراً دستشو سوزونده، بابا هم براش بسته بود.
وقتی اومد تو اتاق رو تختم دراز کشید و در حالی که نگاش به سقف بود با غصه گفت:«داداش بابا با قبلناش خیلی فرق کرده. دیگه مثل قبل نیست.»
می خواستم بگم باید خوشحال باشی مثل قبل نیست چون اگر بود سر این ماجرا حتما کتک میخوردی.
چون از بار سوم گذشته بود که تنهایی آشپزی می کرد ، خدایی چوب خطش پر شده بود.
ولی به جاش گفتم:« چرا داداش مگه چی شده؟!»
گفت:« داداش دیگه اصلا زود نمیاد خونه که وقت کنه آشپزی کنیم. روزای تعطیلم یا خونه نیستیم یا خونه ام باشیم بازم فریبا جون غذا درست میکنه بابا هم میره کمکش. قبلاً ولی بعضی وقتا خودش تنهایی آشپزی می کرد منم می تونستم برم پیشش.»
بعد ازدواج بابا، بابا به عرفان مرتب یادآوری می کرد که از این بعد می تونه با فریبا خانم هم آشپزی کنه ،ولی عرفان بازم فقط وقتایی می رفت سراغ آشپزی که بابا آشپز بود .سر همینم ظاهراً بابا فهمیده بود تا وقتی خودش باشه عرفان هیچوقت با فریبا خانم آشپزی نمی کنه و فک کرده اگر خودشو از این ماجرا کلا کنار بکشه ،شاید علاقه زیاد عرفان به آشپزی باعث شه بلاخره راضی شه با فریبا خانم هم آشپزی کنه و همین باعث صمیمیتشون بشه ولی خب تا الان که اصلا خوب پیش نرفته بود.
به عرفان حق دادم ،کاملاً حق دادم و درکش کردم ولی باید نقشه بابا رو دنبال می کردم چون کار درست همین بود.به نفع عرفان بود زودتر با فریبا خانم صمیمی شه . برای یه بچه ده ساله سخته اینجوری همش معذب و تو رودوایسی زندگی کنه.
گفتم:«خب داداشی می تونی با فریبا خانمم آشپزی کنی. اصلا تا حالا امتحان کردی ؟!»
گفت :«داداش تو هم که مثل بابا میگی.من دوست دارم فقط با بابا آشپزی کنم. تازه اونم خیلی دوست ندارم، دوست دارم تنهایی درست کنم.آشپزی واقعی اونه. آشپزا همه کارارو خودشون می کنن ولی بابا همش می ترسه فک می کنه من بچه ام چیزیم میشه ولی الکی می ترسه داداش»
گفتم:« دستتو ببین داداش. بابا الکی نمی ترسه.»
گفت:« چیزی نشده. بابا الکی بسته.خودش خوب شده بود.»
گفتم :« ولی دور از جونت ممکنه یه بار واقعا یه چیزیت بشه. چه اشکالی داره از بابا یا فریبا خانم کمک بگیری. وقتی بابا دیگه مطمئن بشه که می تونی با فر و گاز کار کنی حتماً اجازه می ده»
با حالتی که دیگه انگار نزدیک گریه کنه گفت:« فعلا که گفت دیگه حق ندارم با هیچکسم آشپزی کنم.داداش تا اطلاع ثانوی های بابا خیلی طولانیه، معلوم نیست تا کی باید صبر کنم» بعدم اشکش ریخت و سریع با دست پاک کرد.
گفتم :« داداش اگه دوباره بری از بابا معذرت خواهی کنی و قول بدی دیگه تنهایی آشپزی نکنی مطمئنم اجازه میده با فریبا خانم آشپزی کنه.»
گفت :« نه اجازه نمیده گفت نه با خودم نه فریبا جون نه هیچکس دیگه. گفت بفهمه روزگارمو سیاه می کنه.»
گفتم:« اگر نفهمه چی ؟ اگر خیلی دلت میخواد آشپزی کنی فقط با فریبا خانم میشه.بهش میگیم به بابا نگه.»
انگار باورش نمیشد.گفت:« داداش امیر ؟!!! یعنی از بابا پنهونکاری کنیم؟ نمیشه که ؟! تازه فریبا جون به بابا میگه!! طاها هم به مامانش گفت به بابا نگه ولی گفت »
خودش سلطان پنهونکاریه ولی از داداش بزرگه و مثبتش توقع همچنین پیشنهادی رو نداشت.
ولی من تصمیم گرفته بودم خودم و عرفان و در معرض چالشی که همون لحظه به ذهنم رسیده بود قرار بدم و امیدوارم بودم تهش اون چیزی بشه که هممون دنبالشیم.
پیشرفت در بهبود روابط جدید خانوادگی.
25 مهر