ما شش نفر

ما شش نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم با اعضای جدید خانواده
ما شش نفر

ما شش نفر

زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم با اعضای جدید خانواده

کابوسی به نام فرزاد

دیشب تا صبح چندبار از خواب پریدم. از دیدن کابوسی که هر بار میخوابیدم باز تکرار میشد و دوباره و دوباره بیدارم میکرد. اونقد که قید خواب  و زدم و نشستم تا صبح کتاب خوندم. 

صبح سر صبحانه اونقد داغون بودم که تابلو بود اصلا نخوابیدم. بابا قبل رفتنش اومد اتاقم و گفت الحمداللله که به خیر گذشته و  سعی کنم دیگه به اون صحنه فکر نکنم.نمی دونست هر چی بیشتر سعی کردم، اون صحنه بیشتر واسم مرور شده و شده یه کابوس که بعیده به این راحتی از شرش خلاص شم.

یعنی فقط لعنت به فرزاد.لعنت به این بشر که هر بار سر و کله اش پیدا میشه یه بلا سرمون میاره!!

*********************************************************
دیروز خونه بودم و فریبا خانم بچه ها رو سپرد بهم و خودش با زهرا رفت بیرون. یعنی هزاران بار خدا رو شکر کردم که زهرا دیروز خونه نبود، چون بعضی وقتا شده فریبا خانم زهرا رو هم  میذاره خونه و تنها میره بیرون.

تو اتاق مشغول درس بودم که زنگ تلفن بلند شد. ولی همون زنگ اول یکی گوشی رو برداشت. نمی دونم چرا اونقد کنجکاو بودم که بفهمم کی بغل تلفن بوده و اونقدرم سریع جواب داده، چون سابقه نداشت غیر فریباخانم و بعدم من کسی به زنگ تلفن خونه اهمیت بده واسه همین رفتم پایین بفهمم کی بوده ولی دیدم کسی پایین نیست.دوباره که خواستم برگردم بالا دیدم طاها با لباس بیرون داره از پله ها میاد پایین!!

گفتم: کجا میری طاها؟
سریع گفت: هیچ جا داداش هیچ جا الان میام.زود میام! بعدم از کنارم رد شد داشت میرفت سمت جا کفشی!!
رفتم دستشو گرفتم گفتم : طاها می دونی که نمیشه تنهایی بری بیرون!! واسه خودت کجا داری میری؟ 

کلافه می خواست دستشو از دستم در بیاره و همزمان گفت: داداش ولم کن، تنها نیستم که تو رو خدا ولم کن!!

همون موقع صدای آیفون در بلند شد و برگشتم ببینم کیه دیدم عرفان رو پله ها وایساده داره نگامون میکنه.بهش گفتم ببین کیه؟!!
گفت: فرزاد داداش!!
دیگه تا ته ماجرای زنگ تلفنو خوندم. طاها گفت: دیدی میگم تنها نیستم.ولم کن داداش میخوام یه دقیقه با فرزاد برم گفت زود میاییم.ولم کن داداااااش!!
هر چی بیشتر دستشو می کشید ناخودآگاه مجبور میشدم مچ دستشو بیشتر فشار بدم که در نره و گفتم: طاها یادت رفته مامان گفت دیگه اجازه نداری با فرزاد بری جایی؟ از مامان اجازه گرفتی؟ اجازه داده ؟!

ولی اصلا گوش نمیداد و فقط خودشو می کشید و داد و بیدار راه انداخته بود که: ولم کن ..آی آی دستم شیکست..ولم کن میخوام برررررم.

اون فرزاد عوضی ام  چون می دونست بابا و فریبا خانم خونه نیستن دیگه دستشو گذااشته بود رو زنگ و ورنمیداشت.
گفتم: طاها تا فردا صبحم اینجوری داد و بیداد کنی دستتو ول نمی کنم، آروم حرف بزن ببینم چی میگی!! آروم!
دیگه آروم گرفت ولی کلافه و عصبی گفت: خب چیه؟!! میخوام با فرزاد یه دقیقه برم  بیرون چیه مگه؟! داداش دستم شیکست دستمو ول کن دیگه!!

از صدای یه ریز زنگ در داشتم دیوونه میشدم و به عرفان گفتم آیفون و خاموش کنه .سکوت که بر قرار شد مچ  دستشو یه کم شل کردم و با آرامش گفتم: طاها جون داداشی می دونی اگه بری مامان و عمو چقدر از دستت دلخور میشن  که به حرفشون گوش ندادی؟!! واقعا میخوای ناراحتشون کنی؟ 

گفت: اونا الکی به فرزاد گیر میدن.فرزاد خیلی هم خوبه همش کارای جالب می کنه من دوست دارم باهاش برم بیرون برم پیشش ولی نمیذارن. وقتی اجازه نمیدن منم بهشون نمیگم یواشکی باهاش میرم.داداش تو رو خدا تو هم بهشون نگو بذار برم.قول میدم زودی میام.قول میدم. داداش توروخدا ولم کن.

از روش برانگیختن ترحم استفاده کردم و بهش گفتم اگه بری  مامان و عمو منو بیچاره می کنن ولی ایندفعه اینم جواب نداد. به هیچ صراطی مستقیم نبود. از طرفی هم فکر کردم دفعه پیش که من بیگناه ماجرا بودم باز همه چی سر من خراب شده بود، ایندفعه که دیگه رسماً مسئولیت بچه ها باهام بود و اگر میذاشتم با فرزاد بره حتما حکم اعدامم صادر میشد و ظاهرا دیگه برای طاها هم مهم نبود چی سر من میاد، واسه همین راهی برام نموند جز متوصل شدن به زور!!

که اگه می دونستم تهش می خواد اونجوری شه حتما حکم اعدام و واسه خودم با میل میپذیرفتم  و میذاشتم باهاش بره!!
گفتم: طاها یه دقیقه بیا بریم بالا من یه چیزی بهت بگم اگه بعدش تونستی با فرزاد بری برو! جلوتو نمیگیرم.باشه د اداش؟

گفت نه نمیام همینجا بگو!!
گفتم اینجا نمیشه. بیا بالا بعدش قول میدم دستتو ول کنم باشه؟ قول میدم!!
اونقد به قول هام ایمان داشت که راه افتاد.
دیگه تلفن خونه بود که یه ریز زنگ میخورد.می دونستم فرزاد. عرفانم رفت گوشی رو از اتاق طاها آوردو تائید کرد.

داشتیم میرفتیم اتاقم به عرفان اشاره کردم دنبالمون نیاد. وقتی رفتیم تو دستشو ول کردم  و گفتم حالا یه دقیقه چشماتو ببند بعدم خوب گوش بده به حرفام.
گفت: چرا ببندم؟ همینجوری بگو ! اصلا میخوام برم...بعدم راه افتاد سمت در ولی گرفتمش گفتم ببین من به قولم عمل کردم دستتو ول کردم قرار نشد به حرفم گوش ندیا!! تو هم به حرفی که زدی عمل کن!!

کلافه چشماشو بست و گفت: خب باشه بگو بگو زود  بگو دیگه!! الان میره ها!!
جمله اش که تموم شد دیگه در و قفل کرده بودم و از پشت در گفتم: طاها  من میرم با فرزاد حرف میزنم میگم زنگ بزنه از مامانت اجازه بگیره باشه؟یه کم صبر کن زود میام.
دو ثانیه نشد که فهمید در قفل و شروع کرد با مشت و لگد به در کوبیدن و داد زدن: درو باز کن میخوام بیام بیرووووووون.داداش امیررر.به مامانم میگمت زندانیم کردی...به آقاجونم میگم به عزیزم میگم....به دایی فرهادم میگم....به همه میگم به عمو هم میگم بکشتت. در و باز کککککککککن.عرفاان تو در و باز کن...میگم بازککککککککککککککنییید.
عرفانم که تا اون لحظه  ساکت بود و فقط با استرس نگاه میکرد بلاخره گفت: داداش بابا عصبانی نشه!!
گفتم این با فرزاد بره عصبانی میشه. بعدم گوشی رو ازش گرفتم جواب دادم.

فرزاد عوضی گفت: به!! استاد!! زنده اید؟!! نگران شدم میخواستم زنگ بزنم آتش نشانی!! این بچه ما رو بفرست بیاد پایین علف سبز شد زیر پامون!!
فقط گفتم: صبر کنید. و گوشی رو قطع کرد.
آخرین لحظه شنیدم که گفت: غلام ادب و معرفتتم!!! 

مسخره عالم!!!

در حیاط و که باز کردم اومد جلو دست بده ولی دستمو از جیب کاپشنم در نیاوردم و فقط  سلام کردم.

با بلایی که سرم آورده بود کمترین حرکتی بود که میشد بکنم. با خنده دستشو کرد تو جیبشو گفت: نه ! استاد شاکی هم میشه!! حله...این بچه رو بگو بیاد...
حرفش تموم نشده بود که صدای طاها بلند شد که فرزاد و هی صدا می کرد و کمک میخواست: فرزاد !!!داداش امیر زندانیم کرده.بیا کمکم کن.فرزاد...فرزاااد...من اینجام اتاق داداش امیرم....

هردو اومدیم تو حیاط و دیدیم  پنجره اتاقم  و باز کرده داره صدا میزنه و کمک میخواد.

فرزاد پوزخند زد و گفت: از این کارام بلدی؟!!! نه خوشم اومد!خداوکیلی خوشم اومد اصلا ذهنیتم نسبت بهت عوض شد فکر می کردم خیلی بی عرضه ای.ولیییی.... ولی خوب نیست آدم با بچه مردم از این کارا بکنه.با داداش خودت هر کاری می کنی بکن دمتم گرم. ولی با بچه ما از این غلطا نداریمااا...این بارو ندید میگیرم ،انشاالله که بار اولت بوده. ولی دفعه دیگه اینقد مهربون نیستما.حالا برو بفرستش پایین. بجنب باریکلا.بودو .

ایندفعه هیچ رقمه نمی تونستم جلوش کم بیارم. با اینکه حدس می زدم تهش ممکنه به خشونت کشیده شه ولی از جام تکون نخوردم و گفتم: مثل اینکه نشنیدید چی صدام کرد!!! گفت داداش امیر! پس فکر کنم واسه شما بچه مردم حساب میشه نه واسه...

قبل از اینکه حرفم تموم شه یهو نگاه مضطرب و عصبانیش  رفت سمت بالا و عربه زد: بیشعور برو عقب چه غلطی می کنی؟!!!!
برگشتم و صحنه ای رو دیدم که شده کابوس شب و روزم....

دیدم طاها  لبه پنجره نشسته و در حالی که پای چپش هنوز داخل اتاق پای راستشو داره میذاره رو شیروونی بالکن که از لبه پنجره ام شروع شده به سمت پایین.

فقط گفتم یا ابوالفضل و دوییدم سمت در و نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم اتاقم.

بعدش که فکر کردم دیدم وقتی رسیدم به اتاق عربده فرزاد کارساز بوده و دیگه هر دو تا پاش داخل اتاق بود ولی اون لحظه اونقد ترسیده بودم که وقتی رسیدم بهش فقط گرفتم از لبه پنجره کشیدمش اینور و پرتش کردم وسط اتاق.

زد زیر گریه و شروع کرد بدو بیراه گفتن بهم: امیر عوضی!!دروغگوووو!! ازت بدم میاد!! ازت متنفرررررررررررررم!!

فرزاد که همزمان رسید دم اتاق، طاها سریع بلند شد دویید بغل فرزاد  ولی فرزاد خشن ترین حالت ممکن از خودش جداش کرد و طوری خوابوند تو گوشش که دوباره افتاد زمین  و داد زد : بیشعور احمق چه غلطی داشتی می کردی؟ کجا داشتی میومدی از اونجا؟!! احمممممق!!
سریع رفتم سمت فرزاد که جلوشو بگیرم چون داشت دوباره حمله ور میشد سمتش که بزنتش.ولی وقتی سد راهش شدم و گفتم ولش کن...یهو با هردو دستش یقه امو چسبید و کوبیدم به در اتاق و تو صورتم داد زد: داشتی بچه رو به کشتن میدادی الان چه زری میزنی واسه من؟!!! بعدم مشتشو آورد بالا و من دیگه فقط چشمامو بستم و آماده مشت خوردن شدم.

اون لحظه از کاری که کرده بودم  اونقد حالم بد بود که بیشتر از اینا حقم می دونستم.یه مشت که چیزی نبود!!!

ولی صدای عرفان که هی میگفت: داداشمو ول کن، ولش کن داداشمو نزن....انگار مانعش شد و فقط یقه ام و ول کرد و  رفت...

رفت و من موندم با یه داداش که ازم متنفر بود و اخباری که قرار بود به گوش خانواده فریبا خانم برسه و قطعا عواقب بدی برای بابا داشت!!

ولی بدترین قسمت ماجرا برام فهمیدن خود فریبا خانم بود!! اینکه چه حالی میشه و دیگه ام اعتماد نمی کنه بچه ها رو بهم بسپره!!هرچند شاید اینجوری بهترم میشد!!ظاهرا واقعا صلاحیتشو ندارم.


فریبا خانم که اومد قاعدتا فهمید یه چیزی شده ، احتمالا از قرمزی صورت طاها ،چون رد سیلی قشنگ رو صورتش مونده بود.

وقتی مجبور شدم ماجرا  رو براش تعریف کنم صدام به لرزش افتاده بود. به آخراشم که رسیدم نزدیک بود به گریه بیفتم و دیگه فقط معذرت خواهی می کردم از حماقتی که کرده بودم ولی هیچی بهم نگفت هیچی...فقط عصبانی اول رفت سراغ طاها و حسابی سرش داد و بیداد کرد . بعدم فرزاد و گرفت و بدتر از دفعه قبل به فحش کشیدش!!

بابا که شب اومد سراغم خودمو آماده هر برخوردی کرده بودم.هر برخوردی جز دلداری دادن و همین باعث شد بدتر عذاب وجدانم بیشتر بشه و مثل بچه ها بزنم زیر گریه!!!

برعکس انتظارم که تصور می کردم فریبا خانم ازم ناامید شه ، بابا رو قانع کرده بود که من قربانی ماجرا بودم و همه چی تقصیر فرزاد بوده که این اتفاقات افتاده.

بابا هم سعی کرد فقط آرومم کنه و همش خداروشکر می کرد که ماجرا به خیر گذشته ولی ته تهش گفت:ولی  امیر دیگه هیچوقت سعی نکن به غیر از حرف زدن و قانع کردن جور دیگه ای جلوی  بچه ها رو بگیری!  هیچوقت نمیشه فهمید این مواقع چی تو سرشون میگذره!!

این حرفش باعث شد تصورصحنه پرت شدن طاها برای بار هزارم از جلوی چشمم رد شه و دوباره گریه ام بگیره و بابا باز نتونه تنهام بذاره!!!

خلاصه حسابی گند خورده به همه چی و حالمم بدجوری بده!!!!

21 اسفند

تولد بابا

چند روز پیش زهرا  اومد پیشم و گفت: داداش امیر من کمک می‌خوام! 

گفتم : جونم آبجی چه کمکی ؟! 

گفت: دو روز دیگه تولد عمو ولی من نمی دونم براش چی بخرم؟! تو می دونی عمو چی دوست داره؟! 

گفتم: عمو همه چی دوست داره! تازه هر چی رو تو بهش بدی صد برابر بیشترم دوست داره:) 

ولی جوابم چیزی نبود که دنبالش بود. شاکی گفت: عه داداش قشنگ یه چیزی بگو. یه چیز خوب بگو.

کار سختی بود چون خودمم هنوز برای بابا چیزی نگرفته بودم. 

یه کم فک کردم گفتم: مثلا می تونی یه پیرهن قشنگ...

ولی یهو گفت: عههه نه اینا نه!! تو هم که مثل مامانم میگی. عمو که خودش صد تا پیرهن داره.یه چیز دیگه بگو.

دیالوگش خیلی آشنا بود.فک کنم قبلنا از عرفانم شنیده بودم:) 

دیگه فهمیدم دنبال یه چیز خاص و خارق العاده ست که عمرا در لحظه می تونستم پیدا کنم.احتمالا با فکر کردنم پیدا نمی کردم پس مجبور شدم وقت بخرم و گفتم: خب باید بذاری داداش یه کم فک کنم.الان چیزی یادم نمیاد. فکر می کنم ،چیز خوبی پیدا کردم بهت میگم باشه ؟! 

دیگه راضی شد و رفت.

شبش عرفان اومد پیشم.گفت داداش تو برای بابا چیزی خریدی؟! 

گفتم نه هنوز ،دیرم شده ، فردا دیگه باید حتماً بخرم. تو میخوای چیکار کنی؟! 

با هیجان گفت داداش بیا امسال با هم کادو بدیم.من یه چیز خوب پیدا کردم.

خیلی خوشحال شدم یه ایده واسه کادو داره و گفتم: عه چی؟ 

گفت: تفنگ بادی!! 

 بعد از اتفاقی که واسه مامان افتاد خودم وسایلشو از خونه مامان آورده بودم خونه و اصلا یادم نمیومد دیگه تفنگ و دیده باشم. کلا فراموشش کرده بودم.

یعنی حقه باز تر از عرفان باز خودشه!!!

فقط بد نگاش کردم که خودش از رو بره ولی گفت: چیه مگه داداش؟! خودت مگه نگفتی خیلی تفنگ خوب و گرونیه. خب میدیمش به بابا دیگه.

گفتم میدیمش به بابا ؟!!! بعد بابا هم حتماً کلی خوشحال میشه تشکر می کنه آره؟!! 

گفت: خب...

گفتم خب که ...فک کن یه راه دیگه پیدا کن تفنگو بیاری خونه!! این بدترین راهه!!! 

شاکی گفت: خب چرا؟! من نمیخوامش، مال بابا باشه بهتره.

گفتم عرفان جلو من که دیگه اینو نگو.راهت بده داداش بی خیال شو.

ولی ول کن نبود.گفت خب چرا؟ تفنگ برای بابا چه اشکالی داره؟ چطور عمو کیارش داره خب بابا  هم داشته باشه.

گفتم عرفان خودت بهتر می دونی نظر بابا درباره تفنگ چیه!! بعد باور می کنه ما رفتیم اینو خریدیم؟ بعد یادت رفته این چنده؟!! خب می فهمه قضیه چیه!! درباره بابا چی فکر کردی واقعاً ؟!! 

عرفان واقعاً بچه باهوشیه! اغراق نمی کنم چون واقعاً هست، ولی بارها اینو ازش دیدم ، که وقتایی که برای یه هدف خاصی یه نقشه خاصی تو ذهنش ترسیم می‌کنه دیگه هوشش کمکش نمی کنه نقصای نقششه اش و کشف و درک کنه.بهش میگی هم می‌ره تو مد انکار.انگار انکار کنه حقیقت عوض میشه!!!

گفت: خب چون گرونه گفتم دو نفری بدیم دیگه.

گفتم عرفان دونفری که هیچی ده نفری هم نمی تونیم همچین چیزی بخریم.

با قیافه شبیه گریه گفت: خب داداش چیکار کنم؟! تو بگو!!! 

با خنده گفتم: الان دغدغه ات کادوی تولد باباست یا کادو خودت؟!! از قیافه ات که معلومه فکر کادو خودتی.

از خنده ام شاکی شد یکی یواش زد به بازوم گفت: عه داداش بدجنس نباش. اصلا خودت میخوای چیکار کنی؟!! 

بهش گفتم میخوام تو دیجی کالا بگردم یه چیزی پیدا کنم و بهش پیشنهاد دادم خودشم همونجا بگرده یه چیزی پیدا کنه که سفارش بدیم.

فرداییش  سه تاییشون تو اتاقم جمع شده بودن و تو گوشی ها تبلتاشون داشتن تو دیجی کالا بالا پایین می شدن دنبال کادو. البته به علاوه خودم:)

تو ده دقیقه اول طاها کادوشو انتخاب کرد و حسادت همه رو به شدت برانگیخت.یه تراول ماگ مشکی شیک بود. وقتی ازم خواست سفارششو ثبت کنم عرفان گفت: «بابا که از اینا داره!!! »

طاها هم گفت: «خودم می دونم داره ولی یه بار سرکار جا گذاشته بود،مامانم گفت برای منو ببر عمو گفت برای  تو صورتیه نمیشه ببرم.پس بازم لازم داره.»

اصلا فکر نمی کردم یه بچه۸ ساله اونم از نوع پسر به همچین مکالماتی به این شکل توجه کرده باشه.

واقعا هنوز خیلی مونده کامل این بچه ها رو بشناسم.

یه ربع بعدم عرفان  یه ساعت رومیزی که شکل اعداد دیجیتالی بود چشمشو گرفت و بلاخره عرفانم کادوشو خرید و خیالش راحت شد. 
طاها و عرفان که سفارش دادن از اتاق رفتن بیرون و زهرا اومد کنار میزم گفت: داداش امیر هنوز نمی دونی چی میخوای بخری؟

گفتم : نه، دعا کن یه چیز خوب پیدا کنیم.

گفت: خب چرا یه پیرهن خوشگل نمیخری؟!! 

یه لحظه خندم گرفت و فکر کردم داره بهم تیکه میندازه ولی خب این بچه معصوم تر از این حرفاست که اصلا بلد باشه تیکه بندازه چون پشت سرش گفت: منکه دیگه می‌خوام یه چیز دیگه بگیرم، مامان و طاها و عرفان هم چیزای دیگه خریدن تو دیگه می تونی پیرهن بخری تکراری نمیشه!!! 

فریبا خانم دیروز منو برد اتاقشونو به اسم اینکه بدونه به نظرم بابا از کادویی که براش خریده خوشش میاد یا نه، روانویسی که گرفته بود و نشونم داد.واقعا چیز شیک و قشنگی بود. البته خودمم قبلا برای بابا روانویس خریده بودم ولی قطعاً این یکی تو یه لیگ دیگه بود!!! 

در جواب زهرا گفتم: پیرهنم خوبه ولی دیدم تو راس میگی. بابا خیلی پیرهن داره ، قبلنم براش چند بار پیرهن خریدیم.دیگه جالب نیست.

کلی ذوق کرد گفت: دیدی گفتم خوب نیست!! 

گفتم : راستی گفتی پیدا کردی کادوتو؟ خب بگو کدومه برات سفارش بدم!! 
یه کم نگران گفت:«داداش آخه این تو نمیشه سفارش داد. بیرونم که گفتی نمیشه بریم چون کروناست. نمی دونم چیکار کنم»

وقتی ازش پرسیدم چی انتخاب کرده گفت میخواد یه عکس چاپ کنه بعدم صفحه گوشی که دستش بود و چرخوند سمتم و گفت این عکس.

اولین عکس خانوادگیمون بود که تو مهمونی ازدواج بابا و فریبا خانم گرفته بودیم.

از فکر اینکه بابا از دیدن این کادو چه شکلی میشه ناخودآگاه لبخند زدم و زهرا هم خوشحال گفت: داداش قشنگه نه؟!! 

گفتم آره آبجی خیلی قشنگه، خوش به حال عمو.

خیلی دوست داشتم بدونم چجوری همچین چیزی به عنوان هدیه به ذهنش رسیده ولی   وقتی  ازش پرسیدم، فکر کرد منظورم اینه چیز خوبی نیست و گفت: یعنی بده داداش امیر؟! نمیشه کادو باشه ؟!! 

گفتم : نه اتفاقاً چون خیلی عالیه پرسیدم چجوری به ذهنت رسیده؟! 

با لبخند رضایت گفت: دیگه مجبور شدم از خود عمو پرسم چی رو از همه بیشتر دوست داره ؟عمو هم گفت ما رو از همه چی تو دنیا بیشتر دوست داره. من و تو و طاها و عرفان و مامانو.

 اینکه بشه از همچین جوابی ، به همچین کادویی رسید فقط و فقط از ذهن و مدل فکری یه دختر برمیومد. فکر نکنم هیچ پسری تو دنیا بتونه هیچوقت این مدلی فکر کنه.

اون لحظه برای چندمین بار به این فکر کردم که چقدر تو  زندگیمون یه دختر کم داشتیم و خدا چه موهبتی بهمون داده. با دختر تو زندگی واقعا رنگ چیزا تغییر می کنه.مخصوصا یه دختر از نوع زهراش.
دیگه خودم رفتم براش چاپ کردم . به انتخاب خودش سایزی که بابا بتونه رو میزش بذاره.۱۳×۱۸

موقع هدیه دادنم اصرار داشت کادوشو آخر بده. انگار هنوز نگران بود از اینکه کادوش بد باشه.

ولی بابا چشمش که به قاب افتاد نگاهش از اون نگاههایی شد که تا قبل از اومدن زهرا به خونمون تا حالا تو چشماش ندیده بودم.

انگار اونی که تو دستش بود یه قاب نبود، انگار همه دنیا اون لحظه تو دستاش بود و بعدشم طوری زهرا رو بغل کرد و غرق بوسه کرد که صدای خنده زهرا کل خونه رو پر کرد و در کنار صحنه قشنگی که رقم خورده بود،حتی منم یه لحظه حسودیم شد چه برسه به اون دوتا!!! 

ولی فک کنم ما پسرا حقمونه گاهی به خواهر کوچولو مون حسودی کنیم.ما بلد نیستیم رنگ دنیای آدما رو عوض کنیم.

+  خودمم بلاخره چشمم افتاد به یه نقشه ایران که مرز استانهاش با چوب ساخته شده بود و دریای خزر و خلیج همیشه فارسشم چوبی . به شخصه عاشقش شدم و می دونستمم بابا هم از اینجور نمادهای ملی میهنی خوشش میاد.چند تا سایز داشت و سایز ۴۰ در ۴۰ اش رو انتخاب کردم.

دروغ چرا ، برای دیوار اتاق خودمم یکی بزرگشو دلم میخواد.ولی خب تابلو بود الان بخرم.باشه چند وقت دیگه ..

۱۸ اسفند

عصر تلخی که به جز ترس خداحافظ نیست

شب قبل از رفتن مامان طبق معمول همیشه وسایلمونو جمع کردیم و همونجا باهاش خداحافظی کردیم که برگردیم خونه. ولی اینبار همه چی سخت تر از همیشه بود.

 اون حادثه و شکنجه ای که من و عرفان کشیده بودیم جدا شدن ازش رو صد برابر سخت تر کرده بود.

اما حضور سامان، لحظه خداحافظی ،به خودی خود یه شکنجه جدا محسوب می‌شد.

 تک تک سلول های وجودم داد میزدن« نرو مامان ،بازم بمون، فقط یه کم بیشتر» 

ولی حضور سامان باعث شده بود نتونم احساساتمو بروز بدم و بدجوری احساس خفگی می کردم.بغض داشت خفه ام می کرد و جلوی سامان نمی تونستم بذارم بشکنه. هرچند می دونستم شکنجه خداحافظی اش قرار برای من دو مرحله ای باشه، چون داوطلب شده بودم صبح خودم برسونمشون فرودگاه و اون لحظه از پیشنهادم بدجور پشیمون بودم .فقط دوست داشتم همه چی همونجا و همون لحظه تموم شه ‌.

عرفان ولی مثل یه کوه محکم بود. بر عکس همیشه که کل طول خداحافظی رو گریه می کرد اینبار حتی بغضم نداشت، باورم نمیشد تا این حد بتونه خودشو حفظ کنه و حتی از منم جلو بزنه اما تونست. بدون بغض مامان و بغل کرد، بوسید و بدون اینکه حتی صداش بلرزه از مامان خواست بیشتر زنگ بزنه و زودتر بیاد پیشمون ، درحالی که من عملا لال شده بودم چون داشتم خفه میشدم و فقط امید داشتم تا فردا بتونم خودمو جمع و جور کنم که مثل آدم خداحافظی کنم.

اما این کوه، وقتی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه، تبدیل به یه کوه یخی شد و...آب شد.

فشاری که بابت صبوری اش جلوی سامان تحمل کرده بود خارج از توانش بود و انگار فقط با داد زدن می تونست خودشو خالی کنه.

با تمام وجود داد میزد و به هرجا گیرش میومد لگد می کوبید.  بغض فرو خورده اش بلاخره ترکید و گریه اش با فریاداش قاطی شده بود و حس کردم هر لحظه ممکنه از شدت گریه و فریاد خفه شه.

برای بار چندم مامان و از دست داده بود و من به این فکر می کردم مگه قلب یه بچه چند بار تحمل از دست دادن مادرشو داره؟ چند بار؟

ماشین و نگه داشتم که  مثلا آرومش کنم. ولی در واقع خودمم لازم داشتم  بغضو خالی کنم که بتونم نفس بکشم.

فقط تونستم محکم بغلش کنم و اونقد گریه کنیم که خالی شیم.

وقتی دید منم  پا به پاش گریه می کنم انگار زودتر خالی شد. 

واسه همینه میگن سعی نکنید آدمهای داغدار و آروم کنید، فقط باهاشون همدردی کنید. وقتی حس کنن درک میشن و بهشون حق میدیم که ناراحت باشن و زار بزنن زودتر خالی میشن ، زودتر به آرامش میرسن .

هرچند من با عرفان همدردی نمی کردم.من با عرفان همدرد بودم. 

بعد از یه ربع وقتی خودم دیگه آروم شدم و عرفانم دیگه داد نمی‌زد و فقط آروم گریه می کرد راه افتادم  ولی همون لحظه بابا زنگ زد.بد موقع ترین زمانی که میشد!! ولی می دونستم فقط نگران .

 دوباره زدم بغل و گلوم رو چند بار صاف کردم که اثری از گریه توش نمونده باشه تا بتونم جواب بدم.

 وقتی رسیدیم عرفان اشکاشو پاک کرد، گریه اش و قطع کرد ولی تو خونه حتی سرشو بلند نکرد که با کسی چشم تو چشم نشه و مستقیم فقط رفت اتاقش.

بابا فقط یواش ازم پرسید: خیلی گریه کرد؟!! 

گفتم  کاش فقط گریه بود داغونه بابا داغون.

بعدم تلگرافی شرح ماوقع دادم.


عرفان همیشه بعد از رفتن مامان تا حدود دو‌ هفته بهم ریخته است و  طول می کشه به حالت عادی برگرده .

منو بابا تو این ایام دیگه می‌دونیم باید چجوری باهاش تا کنیم ولی با وجود اعضای جدید اوضاع یه کم پیچیده شده بود.

برای طاها و زهرا سخت بود عرفان و درک کنن و از بی محلی ها و گوشه گیری های عرفان کلافه میشدن. سر همینم چند بار با هم سرشاخ شدن.بابا سعی می کرد طاها و زهرا رو روشن کنه که از عرفان دلخور نشن ولی خب بچه ان دیگه.

با اینکه بابا بهشون گفته بود تا یه مدت برای بازی خیلی بهش اصرار نکنید و بذارید اگر خودش خواست باهاتون بازی کنه ولی یه روز طاها باز بدجوری رفته بود رو مخش و اونم از اتاق پرتش کرده بود بیرون.طاها هم باز رفته بود تو اتاق و کتکاری کرده بودن تهش. 

یه بارم که عرفان حاضر نشده بود باهاشون کارت بازی کنه زهرا گفته بود: ما بابامون مرده دیگه هیچ وقت نمی‌بینمش ولی تو بازم مامانت میاد میبینیش خب چرا همش ناراحتی ؟!! عرفانم فقط گفته بود: به تو ربطی نداره !!! و در و روش بسته بود. 

نمی دونید بابا چی کشید تا زهرا رو آروم کنه.اونقد که از برخورد عرفان غصه خورد و گریه کرد.چون فکر می کرد عرفان دیگه ازشون بدش میاد.

اما بدترین قسمت ماجرا اوضاعش با فریبا خانم بود. بعد از آخرین باری که ا‌ومده بودیم خونه و عرفان با فریبا خانم آشپزی کرد همه از این دستاورد بزرگ خوشحال بودیم ولی بعد از رفتن مامان عرفان عملا دیگه حتی جواب فریبا خانم هم نمیداد.انگار برگشته بودیم به نقطه صفر ،شایدم زیر صفر.

 یه جوری رفتار می کرد انگار اون مقصر نبودن مامان. می‌دونستم اینجوری فکر نمی کنه، ولی رفتارش ناخودآگاه اینجوری شده بود.

بابا و فریبا خانم ولی فقط صبوری کردن چون مطمئن بودن این حالت گذراست‌. ولی  من واقعا از بابا شگفت زده شدم که تونست این حد از بی محلی و حتی گاهی بی ادبی عرفان نسبت به فریبا خانم و تحمل کنه.

ولی بعد از چندین روز وقتی فریبا خانم داشت بهش می‌گفت  خوراکی مورد علاقه اشو تو کدوم کابینت گذاشته و اول جمله اش و طبق معمول همیشه با «عرفان جان» شروع کرد، عرفان  یهو از کوره در رفت و گفت « اینقد به من نگید عرفان جان ،من اسمم عرفانه !!!عرفان!!! چرا فقط نمیگید عرفان؟!!!» 

آخرای جمله اشم با بغض گفت و دویید بالا.

و من خوب می دونستم مشکل عرفان با عرفان جان چیه!!! عرفان جان اسم مخصوص مامان بود برای صدا کردنش!!

البته فریبا خانم از وقتی اومده به این خونه عرفان رو همیشه همینجوری صدا کرده ولی انگار بعد از رفتن مامان تحمل شنیدنش رو از زبون کس دیگه ای نداشت.دیگه نداشت .

بنده خدا فریبا خانم ، دلم بدجوری براش سوخت اون لحظه.

بابا اونجا دیگه برای اولین بار  سر این ماجرا با اخم  بلند شد که بره بالا.ولی فریبا خانم جلوشو گرفت. 

با اینکه بابا اصرار داشت کاری باهاش نداره و فقط لازمه دیگه حرف بزنن، چون ظاهراً صبوریِ تنها فایده نداره و کمک لازم داره تا عادی شه، ولی باز فریبا خانم اجازه نداد بره پیشش. نه تا وقتی اخم تو صورت بابا چیز دیگه ای می گفت.

 واقعا نمی دونم چی شد که بابا واقعا تا آخر شبم نرفت سراغ عرفان ، شاید چون خودشم حس می کرد دلخوریش از عرفان باعث شه چیزی بگه که اوضاع بدتر شه پس به خودش وقت داده بود. 

ولی همین باعث شد اون شب با صدای آروم یه تقه به در اتاقم بیدار شم. چراغ خواب و روشن کردم دیدم ساعت ۲/۵ صبح!!! 

در اتاق و که گیج باز کردم عرفان دیگه رسیده بود پایین ترین پله منتهی به اتاقم و انگار داشت برمیگشت اتاقش.

یواش که صداش کردم  سریع برگشت و اومد بالا در گوشی  گفت: داداش ببخشید ببخشید بیدارت کردم ببخشید اشتباه شد.

دستشو گرفتم که نره و کشیدمش تو اتاق و چراغ و روشن کردم گفتم: چی شده داداشی ؟! خوبی ؟! 

اینو گفتم با بغض سرشو انداخت پایین و دیگه نتونست هیچی بگه.

سرشو ماچ کردم و گفتم جونم داداش بگو؟! خوابت نمی‌بره.؟ 

به زور گفت : داداش...بابا...

ولی دیگه گریه اش گرفت و نتونست حرف بزنه. 

گفتم بابا چی عرفان ؟ 

یه کم که گریه کرد با بغض گفت: داداش ای کاش برنمی گشتیم خونه. ای کاش یه کم دیگه خونه مامان می موندیم. من نمی خوام اینجوری باشم.یعنی نمی‌خواستم ، نمی‌خواستم طاها و زهرا رو اذیت کنم.نمیخواستم با فریبا جون اینجوری کنم. ولی دست خودم نبود. به خدا داداش دست خودم نبود.اگه یه کم خونه مامان می موندیم شاید خوب میشدم دیگه این کارارو نمی کردم.دیگه بابا باهام قهر نمی کرد!! 

بعدم زد زیر گریه و دیگه زار زار گریه می کرد.

باید سریع روشنش می کردم اینطوری نیست و بابا باهاش قهر نیست. ولی فقط محکم به خودم چسبوندمش و سکوت کردم چون اون لحظه  پر از خشم شدم. عصبانی بودم از مامان، از بابا ، حتی از فریبا خانم که قبول کرده بود با بابا ازدواج کنه.اون لحظه فقط به این فک می کردم چرا هر کی تو زندگیش هر تصمیمی گرفته تهش عذابش فقط باید سهم عرفان باشه؟ مگه چه گناهی کرده که حقشه اینجوری زجر بکشه؟ حتی یه لحظه به سرم زد برم بابا رو بیدار کنم که ببینه چه بلایی سر بچه اش آورده وقتی نتونسته ناراحتیش سر بی احترامی به زن اش و سرکوب کنه و همون شب نرفته به دادش برسه.

ولی  آخرش ،هرجور بود خودمو آروم کردم.

می دونستم با این کار شاید بابا به اندازه ای که حقش بود اذیت میشد ولی عرفانم صد برابر اون لحظه حالش بدتر میشد.  نمیخواستم منم یه تصمیم دردناک دیگه برای عرفان بگیرم.

مطمئنش کردم بابا باهاش قهر نکرده و فقط چون فکر می کرده هنوز خیلی عصبانی  هستی نیومده پیشت.خیالشو راحت کردم که حتماً فردا میاد پیشت و همه چی درست میشه. متنفر بودم می‌دیدم خودشو مقصر می‌دونه. بهش گفتم حق داشتی ناراحت باشی حق داشتی حالت خوب نباشه. حقی که هیچوقت به خودم ندادم ،ولی الان که عرفان داشت شبیه خودم رفتار می کرد تحمل نمی کردم.ناراحت بودم داره شبیه من میشه.دوست ندارم مثل من باشه هیچوقت. دوست داشتم سر این ماجرا هم مثل همیشه حق به جانب باشه و کم نیاره‌.

با همه حرفایی که زدم می دونستم هنوز خوب نیست ولی به حدی رسید که برگرده اتاقش.

منم همون نماز صبح همه چی رو به بابا گفتم.اونقد بهم ریخت که بعد از نماز رفت پیششو بیدارش کرد. که بیشتر از این شکنجه نشه و استرس نکشه.

 فرداییشم  دیگه اوضاع خوب بود.عرفان حالش به نظر خوب میومد ولی....می دونم قرار همچنان ستم کش ترین عضو خانواده باشه چون این چرخه قرار بارها تکرار شه.

پس فقط می تونم دعا کنم زودتر بزرگ و قوی شه که کمتر زجر بکشه.همین.

۱۵ اسفند

یادداشت های رنگی

به خاطر اتفاقی که برای مامان افتاد، تقریبا دو ماه کامل شد که خونه نبودم.فقط یکی دوبار رفتم خونه که فقط تو  یه بارش طاها و زهرا رو هم دیدم. 
اون شبی که بعد از دو ماه رفتم خونه ، وقتی رفتم تو اتاقم همون لحظه ورود ، میزم نظرمو جلب کرد که روش پر بود از استیک نوت های  رنگی!!
جلوتر که رفتم و شروع کردم به خوندن ،ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد و فهمیدم لیست آدمهایی که بهشون عذرخواهی بدهکار بودم بلند تر از چیزی بود که فکرشو می کردم.

{{داداش امیر، دلم برات خیلی تنگ شده}}

{{داداش امیر ببخشید بی اجازه میام تو اتاقتا.فقط اینا رو می چسبونم زود میرم به وسایلت دست نمی زنم. زودتر بیا}}

{{داداش امیر شب بخیر}}

{{داداش امیر گفتی زود میایید.پس چرا نمایید؟ }}

{{داداش امیر بدون تو و عرفان بیرون کیف نمیده. امروز رفتیم اسکیت سواری خوب نبود}}

{{داداش امیر من امشب برای مامانت کلی دعا کردم. زود خوب میشه}}

{{داداش امیر چرا دیگه نمیای خونه؟ ای کاش تو هم بیای دیگه}}

{{داداش امیر کاشکی میومدی خونه. عرفان خیلی گریه می کنه منم گریه ام میگیره.}}

{{داداش امیر من دیگه هر شب برای مامانت دعا می کنم.عمو گفت اگه من براش دعا کنم زودتر خوب میشه}}

{{داداش امیر عمو گفت تو خیلی کار داری باید مراقب مامانت باشی ولی من دلم برات تنگ شده پس کی مامانت خوب میشه؟ }}

{{داداش امیر من دوست دارم بهت زنگ بزنم ولی مامانم گفت تو وقت نداری جواب بدی. }}

{{داداش امیر، عرفان میگه مامانم دیگه خوب نمیشه.کاش تو بهش می گفتی مراقب مامانتی  زود خوب میشه.}}

{{دادااااااااااااااش امیر عمو گفت مامانت دیگه خوب شده. آخ جوووون دیگه میای.}}

{{داداش امیر خیلی ازت ناراحتم.چرا نگفتی میخوای بیای که من نرم خونه عزیز جون. خیلی بدی داداش}}

{{داداش امیر کاش مامان من مامان تو هم بود، بعد دیگه نمی رفتید.}}

طومار یادداشتای سراسر عشق و دلتنگیش تمومی نداشت....

با خوندن اون یادداشت ها کل عذاب وجدانم نسبت به کل آدمهای دور و برم تبدیل به یه نقطه شد. یه نقطه  در برابر کوه عذاب وجدانم نسبت به خواهر کوچولویی که حتی بهش فکرم نکرده بودم.

خواهری که فراموش کردم دارمش.

بابا هم تمام این مدت از زهرا بهم چیزی نگفته بود.شاید فکر کرده بود توقع زیادیه که به خاطر وابستگی  زهرا بهم  که سر  ازدواج خودش ایجاد شده ، ازم بخواد وقتایی که مامان میاد هم حواسم به بچه های عمو باشه.

شایدم فکر کرده بود من به برادر تنی خودمم رحم نکردم و ولش کردم به حال خودش چه برسه به دختر عمویی که چند ماه بیشتر نیست، تازه شده خواهر خوانده ام!! 

ولی من زهرا رو واقعا اندازه عرفان دوست داشتم و دارم و مثل عرفانم فراموش و رهاش کردم...حقیقت تلخ همین بود.

ولی خودمم باور نداشتم تا این حد براش مهم باشم.که نبودم اینقد براش محسوس باشه و غصه بخوره..

اون شب، اول از همه زهرا رو آوردم اتاقم و ازش عذرخواهی کردم.قبل از بابا و عرفان و فریبا خانم.

و چقدر سخت بود درباره یادداشت ها حرف زدن و گریه نکردن.

قبل از اینکه شروع کنم خودش با ذوق گفت: داداش امیر  یادداشتامو خوندی ؟!!! ببخشید اومدم اتاقتا، اونم خوندی ؟!! 

با ذوق و خنده از یادداشت ها حرف میزد.

انگار لحظه ای که برگشته بودم و با ذوق جیغ زده بود و محکم بغلم کرده بود تمام غمی که موقع نوشتن اون یادداشت ها داشته رو فراموش کرده بود.دل بچه ها همینقدر پاک و خالصه.احتمالا دعای همین بچه ام مستجاب شد و مامان الان زنده و سالمه!!! 

از وقتی برگشتمم مدلش باهام عوض شده. یعنی یه قدم خیلی بزرگ بهم نزدیک شده و دیگه ازم خجالت نمی کشه. از اون شب ورودم که محکم بغلم کرد و صورتمو بوسید دیگه موقع شب بخیر گفتن امکان نداره بوسم نکنه.منم درجواب حتماً بغلش می کنم و می بوسمش‌. یعنی از همون اول دوست داشتم بتونم بیشتر بهش ابراز محبت کنم ولی خب خودش احساس راحتی نداشت.

خوشحالم که دیگه براش یه برادر واقعی شدم.هر چند باید حواسمم جمع کنم که باز گند نزنم و دلشو نشکنم. خواهر کوچولو داشتن قطعا از برادر کوچیک داشتن سخت تره.

۱۲ اسفند