-
مشکلات افتاده
شنبه 17 مرداد 1405 20:34
از بعد از وقایع اول مهر تا همین لحظه که دارم این پست رو مخابره می کنم زهرا یک روز هم دست از تلاش برای اثبات شعر «که عشق آسان نبود اولِ»حافظ که بابا بهش اطلاق کرده بود نکشیده. یعنی یه جوری داره این شعر و بازی می کنه که خود حافظم اگه الان بود دلش واسه بابا میسوخت همون روز که بابا از پیش طاها برگشت تو همون راهرو از بابا...
-
چالش رو حرف بابا حرف زدن
پنجشنبه 15 مرداد 1405 13:17
ساعت 11 کلاس داشتم ولی یه کم زودتر بیدار شدم تا اولین صبحانه اول مهر، با خانواده جدید رو از دست ندم. موقع صبحونه،برعکس صبح اول مهر های گذشته، بابا به طرز عجیبی ساکت بود . حتی یه کلمه تذکر و توصیه و یادآوری رعایت نظم و انضباط و ادب و نزاکت و احتیاط و مراقبت و شیطونی نکردن ازش شنیده نمیشد. حدس زدم به خاطر سابقه درخشانی...
-
اولین دعوا
سهشنبه 13 مرداد 1405 00:34
دو هفته از اومدن فریبا خانم و بچه ها به خونمون گذشته بود که اولین دعوای بچه ها اتفاق افتاد. البته خدارو شکر می کنم که این مواقع مجبور نمیشم دخالت کنم چون اگر بابا هم نباشه حتماً فریبا خانم هست و خودش رسیدگی می کنه. البته بهتره بگم اکثر مواقع.چون هر چیزی استثنایی هم داره. اون روز تو اتاقم داشتم رو پروژه دانشگاه کار می...
-
تقسیم اتاق ها
دوشنبه 12 مرداد 1405 13:52
22 تیر، روز میلاد امام رضای مهربون، تو صحن و سرای باصفاش بابا با فریبا خانم، همسر عمو کوروش مرحوم ازدواج کرد و خانوادمون رسماً شش نفره شد. این تصمیم بزرگ و سختی برای همه مون بود ، برای رسیدن بهش سختی هایی هم پشت سر گذاشتیم . مخصوصا بابا و فریبا خانم، ولی نهایتا با لطف خدا و همکاری بچه ها بلاخره اتفاق افتاد. اگه میگم...
-
دفتر جدید
دوشنبه 12 مرداد 1405 13:33
میگن خدا برای بنده هاش از پدر مادر هم مهربون تره اما آدما معمولا اینو درک نمی کنن.یعنی تو طول زندگیشون شاید اتفاقی پیش نیاد که به واسطه اش این موضوع رو درک کنن ولی برای ما، چرا. وقتی که خدا عمو کوروش و دو سال پیش ازمون گرفت و حالا به جاش سه نفر رو بهمون اضافه کرد، فهمیدیم که چقدر بزرگ و مهربونه. که چقد حواسش به تک تک...